eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
46 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
قضاوت پدر عصبانی در اورژانس و پزشک پسر از دست داده پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد. او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباس هایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد. او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟ پزشک لبخندی زد و گفت: متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم. پدر با عصبانیت گفت: آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو می توانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا می مرد چه کار می کردی؟ پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده می گویم؛ از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم. شفا دهنده یکی از اسم های خداوند است. پزشک نمی تواند عمر را افزایش دهد. برو و برای پسرت از خدا شفا بخواه. ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا. پدر زمزمه کرد: نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است. عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد و گفت: خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد. و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت: اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید. پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک آمده بود، گفت: چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سؤال کنم؟ پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد: پسرش دیروز در یک حادثه تصادف رانندگی مرد. وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند. هرگز زود کسی را قضاوت نکنید چون شما نمی دانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان می گذرد یا آنان در چه شرایطی هستند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان شهرزاد قصه گوی کتاب هزار و یک شب( قسمت اول) کتاب هزار و یکشب کتاب شهرزاد است، یا بهتر بگوییم کتاب شهرزادهای ایران است. نکته های فراوانی در پس این هزار و یک شب است که می تواند حکایت امروز هر کدام از ما باشد. در واقع داستان های این مجموعه در طول تاریخ و توسط افراد مختلف گردآوری شده است. این داستانها بخشی از هویت مردم این سرزمین به شمار می رود. این کتاب به شرح قصه ها و افسانه هایی می پردازد که گذشتگان ما در باره اسطوره ها و دنیایی که در آن زندگی می کردند، ساخته اند. اصل این کتاب پیش از دوره هخامنشی در هند به وجود آمده و قبل از حمله اسکندر، به فارسی باستان (زبان پهلوی) ترجمه شده و در قرن سوم هجری بعد از حمله اعراب به ایران زمانی که بغداد مرکز علم و ادب بود از پهلوی به عربی برگردانده شده است. متأسفانه نسخه اصل به زبان پهلوی کتاب را زمانی که به عربی ترجمه شده، از بین برده اند! ملا عبداللطیف طسوجی (تسوجی) نویسنده، مترجم و از فضلای عهد فتحعلی شاه قاجار و محمد شاه قاجار است. علم ادبی او در زمان خودش به قدری بوده که در زمان سلطنت محمد شاه لغت نامه برهان قاطع را تصحیح کرده است. وی در سال ۱۲۵۹ به دستور شاهزاده بهمن میرزا ترجمه هزار و یک شب را از عربی به فارسی شروع می کند. محمدعلی خان اصفهانی، متخلص به سروش هم او را در این راه و در تبدیل اشعار عربی به فارسی همراهی کرده است. در سال ۱۲۶۱ برای اولین بار در چاپخانه سنگی تبریز هزار و یک شب چاپ می شود و تا به امروز هم از همان نسخه طسوجی استفاده می شود. و اما داستان شهرزاد : همسر شهریار یا شهرباز (پادشاه ایران) به پادشاه خیانت می کند. وزیر شهریار، به خیانت همسر پادشاه پی می برد و پادشاه که تحمل این ماجرا را نداشته، دستور قتل همسر (معشوقه اش) را می دهد. بعد از آن شهریار (احساساتی و بی منطق) تصمیم به انتقام از زنان می گیرد! بنابراین تا سه سال هر شب با دختر باکره ایی ازدواج کرده و صبح وی را به قتل می رساند. وزیر که وظیفه یافتن دختران را دارد به ستوه می آید ولی کاری از دستش بر نمی آید. در چنین شرایطی، شهرزاد، دختر بزرگ وزیر پا پیش می گذارد و تصمیم به ازدواج با شاه را می گیرد! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان شهرزاد قصه گوی کتاب هزار و یک شب(قسمت دوم و پایانی) شهرزاد خواهر کوچکی دارد به نام دنیازاد. شب ازدواج با شهریار، از پادشاه فرصتی می خواهد تا برای خواهر کوچکترش قصه ایی تعریف کند. دنیازاد به حضور شهرزاد و شهریار می آید. شهرزاد قصه را شروع می کند اما به سرانجام نمی رساند و با زیرکی قصه را در اوج قطع می کند و ادامه نمی دهد. حالا شهریار که مجذوب قصه شده، دلش می خواهد باقی قصه را بشنود، بنابراین به شهرزاد شب دیگری فرصت می دهد تا قصه را برای دنیازاد تمام کند و شهرزاد، هوشمندانه این روند را شب های پی در پی تکرار می کند و قصه ها را در دل همدیگر می تند! پایان هر قصه ای، شروع قصه دیگری می شود. تا جایی می رسد که دنیازاد کنار رفته و شهریار تنها شنونده قصه های شهرزاد است. این ماجرا حدود سه سال طول می کشد. شهرزاد در طی این (حدود) سه سال و هزار و یک شب، هر شب قصه ایی برای شهریار می گوید و در طول این زمان سه بار باردار می شود و سه پسر به دنیا می آورد و همچنان هر شب، حتی بعد از وضع حمل، به قصه گفتن ادامه می دهد. سرنوشت شهرزاد و شاید هم سرنوشت یک ملت در گرو این قصه هاست! هر دردی دوره درمانی دارد، درمان شهریار هم هزار و یک شب طول می کشد تا سرانجام شهریار نفرتش به پایان می رسد. قصه ها رسالت خود را به خوبی انجام داده بودند. شهرزاد از این آوردگاه پیروز بیرون می آید. شهریار درمان شده بود. در پایان هزار و یک شب، شهریار خبر جشن ازدواج با بانوی محبوبش را به مردم می دهد زیرا که پیش از آن شهرزاد و شهریار مراسم ازدواج نداشتند. با ایده هر شب با زنی ازدواج کردن و روز بعد کشتن، فرصتی برای جشن گرفتن نبوده است! بنابراین شهریار بعد از سه سال، ازدواج خود با شهرزاد را جشن می گیرد. و اما این داستان در باره شهرزاد نبود. در باره شهریار هم نبود! در باره قصه ها بود. قصه هایی که می توانند جان آدم ها را نجات بدهند! داستانها و قصه هایی که می توانند درمانگر باشند. قصه هایی که جادو می کنند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان ثروتمندتر از بیل گیتس - جوان سیاه پوست از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟ در جواب گفت: بله، فقط یک نفر. پرسیدند: کی هست؟ در جواب گفت: من سالها پیش زمانی که اخراج شدم و به تازگی اندیشه های طراحی مایکروسافت را تو ذهنم داشتم پی ریزی می کردم، در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم برای همین اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه منو دید گفت: این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت. بردار برای خودت. گفتم: آخه من پول خرد ندارم. گفت: برای خودت، بخشیدمش برای خودت. سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت: این مجله رو بردار برای خودت. گفتم: پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی. تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه بهش می بخشی؟! پسره گفت: آره من دلم میخواد ببخشم. از سود خودمه که می بخشم. به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه. بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. اکیپی رو تشکیل دادم و گفتم برید و ببینید در فلان فرودگاه کی روزنامه می فروخته. مدتی نیم تحقیق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمانه که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره. ازش پرسیدم منو می شناسی؟ گفت: بله، جنابعالی آقای بیل گیتس معروف که دنیا می شناسدتون. بهش گفتم سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می فروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا اینکار رو کردی؟ گفت: طبیعی است چون این حس و حال خودم بود. گفتم: حالا می دونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم. جوون پرسید: به چه صورت؟ گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم. پسره سیاه پوست در حالی که می خندید، گفت: هر چی بخوام بهم می دی؟ گفتم هرچی که بخوای. گفت: واقعاً هر چی بخوام؟ بیل گیتس گفت: آره هر چی که بخوای بهت می دم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام داده ام. به اندازه تمام اونا به تو می بخشم. جوون گفت: آقای بیل گیتس، نمی تونی جبران کنی. گفتم: یعنی چی؟ نمی تونم یا نمی خوام؟ گفت: تواناییش رو داری اما نمی تونی جبران کنی. پرسیدم: واسه چی نمی تونم جبران کنم؟ جوون سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می خوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی کنه. اصلا جبران نمی کنه. با این کار نمی تونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست! بیل گیتس می گه همواره احساس می کنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان سیاه پوست. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
زن رهگذر معرفی خود با بد و بیراه برای لئو تولستوی روزی لئو تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به ناسزا و فحش دادن و بد و بیراه گفتن کرد. بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد، تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت: مادمازل، من لئو تولستوی هستم. زن که بسیار شرمگین شده بود، عذرخواهی کرد و گفت: چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت: شما آن چنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید! ------------- پی نوشت: لیِو نیکلایِویچ تولستوی فیلسوف، عارف و نویسنده اواخر قرن هیجدهم و اوائل قرن نوزدهم در روسیه بود. او را از بزرگ ترین رمان نویسان جهان می دانند. البته وی بارها نامزد دریافت جایزه نوبل ادبیات و جایزه صلح نوبل شد ولی هرگز به آنها دست نیافت. رمان های جنگ و صلح و آنا کارنینا که همواره در بین بهترین رمان های جهان هستند، اثر تولستوی اند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
انگشت مرد روغن فروش دور پیمانه و خیک های روغن در دریا مردی از راه فروش روغن ثروتی کلان اندوخته بود و به خاطر حرصی که داشت همیشه به غلام خود می گفت در وقت خرید روغن، هر دو انگشت سبابه را به دور پیمانه بگذارد تا روغن بیشتری برداشته شود و برعکس در وقت فروختن، آن دو انگشت را درون پیمانه بگذارد تا روغن کمتری داده شود. هر چه غلام او را از این کار بر حذر می داشت مرد توجه نمی کرد تا این که روزی هزار خیک روغن خرید و برای فروش آنها را بار کشتی کرد تا در شهر دیگری بفروشد. وقتی کشتی به میان دریا رسید، دریا توفانی شد. ناخدا فرمان داد تمام بارها را به دریا بریزند تا کشتی سبک شود و مسافران از خطر غرق شدن رهایی یابند. آن مرد از ترس جان، خیک ها را یکی یکی به دریا می انداخت. در این حال غلام گفت: ارباب انگشت انگشت مبر تا خیک خیک نریزی. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
بره و مکیدن انگشت خدمتکار، درک احساسات و خواسته های دیگران مردی سعی داشت تا بره مورد علاقه اش را داخل خانه ببرد. مرد، بره را از پشت هل می داد ولی بره پاهایش را محکم به زمین فشار می داد و حرکت نمی کرد. خدمتکار منزل وقتی این وضع را دید، نزدیک رفت و انگشتش را داخل دهان بره گذاشت، بره شروع به مکیدن انگشتش کرد. خدمتکار داخل خانه رفت و بره هم به دنبالش راه افتاد! مرد از این اتفاق ساده درس بزرگی آموخت. فهمید که برای تأثیر گذاشتن بر دیگران، ابتدا باید خواسته های آنها را درک کرد. -------------- پی نوشت: برای شکل دهی رفتار مناسب با افراد اجتماع و تعامل متقابل، نیاز به درک خواسته ها و احساسات دیگران است. زمانی که احساسات دیگران را درک کنید، روابط سالم تر و آرام تری را تجربه خواهید کرد. برای درک دیگران، باید احساسات و خواسته های آنها را بشناسیم و برای برقراری رابطه سالم تر پیش قدم شویم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
شعر بنی آدم و معلم بی توجه ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ کرﺩ. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎی ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ. ﻣﻌﻠم گفت: ﺷﻌﺮ بنی ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ کرﺩ: بنی ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎی یکدیگرﻧﺪ که ﺩﺭ ﺁﻓﺮینش ﺯیک ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ ﭼﻮ ﻋﻀﻮی ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻪ ﺍینجا که ﺭسید ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ. ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: بقیه ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ! ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: یادم نمی آید. ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: یعنی چی؟ این ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍنستی ﺣﻔﻆ کنی؟! ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﺁخه مشکل ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﻣﺎﺩﺭﻡ مریض ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ کار می کند ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ، ﻣﻦ باید کارهای ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﻫﻮﺍی ﺧﻮﺍﻫﺮ برادرهایم ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ، ببخشید. ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ببخشید! همین؟! مشکل ﺩﺍﺭی که ﺩﺍﺭی، باید ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ می کردی. مشکلات ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ نمیشه! ﺩﺭ این ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ کز ﻣﺤﻨﺖ دیگران بی غمی نشاید که ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ آدمی! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
پرداخت پول باقالی پلو با ماهیچه برای همه مشتریان رستوران چند وقت پیش با همسر و فرزندم رفته بودیم رستوران. افراد زیادی اونجا نبودن، سه نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یک پیرزن و پیرمرد که حدوداً ۶۰-۷۰ ساله بودن. ما غذامون رو سفارش داده بودیم که مردی اومد تو رستوران. یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون مرد شروع کرد به صحبت کردن با موبایلش. با صدای بلند صحبت می کرد و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ماها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق می کرد رو کرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمون من هستن. میخوام شیرینی بچم رو بهشون بدم. به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده. خوب ما همگیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه می کردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش. اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم. اما بالاخره با اصرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیرزن پیرمرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد. این جریان گذشت و یک شب با خانواده رفتم سینما و تو صف برای گرفتن بلیت ایستاده بودیم که ناگهان با تعجب همون مرد تو رستوران رو دیدم که با یه دختر بچه ۴-۵ ساله ایستاده بود تو صف. یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون مرد رو بابا خطاب می کنه. دیگه داشتم از کنجکاوی می مردم. دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش. به محض اینکه برگشت من رو شناخت. یه ذره رنگ و روش پرید. اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم ماشالله از ۲-۳ هفته پیش بچتون بدنیا اومد و بزرگم شده. همینطور که داشتم صحبت می کردم پرید تو حرفم و گفت: داداش اون جریان یه دروغ بود، یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم. دیگه با هزار خواهش و تمنا از طرف من، گفت: اون روز وقتی وارد رستوران شدم سفارش رو دادم و روی یکی از صندلی ها نشسته بودم که صدای اون پیرمرد و پیرزن رو شنیدم. البته اونا نمیتونستن منو ببینن و داشتن با خنده با هم صحبت می کردن. پیرزن گفت کاشکی می شد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم. الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم. پیرمرد در جوابش گفت ببین اومدی نسازی ها. قرار شد بیایم رستوران و یه سوپ بخوریم و برگردیم خونه. اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود. من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه ۱۸ هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده. همین طور که داشتن با هم صحبت می کردن گارسون اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین. پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار. من تو حال و هوای خودم نبودم. تمام بدنم سرد شده بود. احساس کردم دارم می میرم. رو کردم به آسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن. بعد اونجوری فیلم بازی کردم که اون پیرزن بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین. ازش پرسیدم: چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی؟ ماها که دیگه احتیاج نداشتیم. گفت: داداشمی، پول غذای شما که سهل بود، من حاضرم تمام دارایی مو بدم ولی کسی رو تحقیر نکنم. اینو گفت و رفت. یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه، ولی یادمه که اصلاً متوجه نشدم موضوع فیلم چی بود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
تفاوت نگرش - وضع دختر و عروس از دید مادر از خانمی پرسیدند: شنیده ام پسر و دخترت هر دو ازدواج کرده اند، آیا از زندگی خود راضی هستند؟ خانم جواب داد: دخترم زندگی خوشی پیدا کرده که من همیشه برایش آرزو می کردم. ابداً دست به سیاه و سفید نمی زند. صبحانه را در رختخواب می خورد. بعد از ظهرها هم دو سه ساعتی می خوابد. عصر با دوستانش به گردش می رود و شب هم با تفریحاتی مثل سینما و تلویزیون سر خود را گرم می کند. یقین دارم که دامادم هم با داشتن چنین همسری سعادتمند است! پرسیدند: وضع پسرت چطور است؟ گفت: اوه اوه! خدا نصیب نکند! بلا به دور، یک زن تنبل و وارفته ای دارد که انگار خانه شوهر را با تنبل خانه اشتباه گرفته است. دست به سیاه سفید که نمی زند. اصرار دارد که صبحانه را در رختخواب بخورد. تا ظهر دهن دره می کند. بعد از ظهرها باز تا غروب خبر مرگش کپیده! عصر هم از خانه بیرون می رود و تا نصفه شب مشغول گردش است. با وجود این زن، پسرم بدبخت است! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا