eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
46 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
انتظار در سالن فرودگاه برای پدر نظافتچی و خوشمزه ترین ساندویچ دنیا (قسمت اول) سالن فرودگاه به نسبت خلوت بود و به نظر می رسید در این ساعت روز هواپیماها هم خیلی پرواز نمی کنند. گرمای ظهر، یوتا را حسابی خسته کرده بود و توان ایستادن نداشت. یک لیوان لیموناد خنک گرفت و روی اولین صندلی نشست. اینقدر خسته بود که حتی توان نداشت چشم هایش را باز نگه دارد. چند دقیقه ای چشم هایش را بست. وقتی سوزش چشم هایش کمی بهتر شد، لیموناد را تا آخرین قطره اش سرکشید گرمای هوا او را اذیت می کرد، اما چاره ای نبود؛ هواپیمای فردریک تا چند دقیقه دیگر می نشست و او تنها کسی بود که به استقبال شوهرش می آمد. فردریک هم نمی دانست او به فرودگاه آمده تا از او استقبال کند. فکرش را هم نمی کرد، اما یوتا می خواست همسرش را خوشحال کند و برای همین بی خبر به فرودگاه آمده بود. دسته گل بزرگی هم خریده و منتظر همسرش نشسته بود تا به او ثابت کند چقدر دوستش دارد. کمی که در سالن خنک فرودگاه نشست و حالش بهتر شد، کیف دستی اش را برداشت و به سمت سالن پروازهای ورودی رفت. آنجا به خلوتی سالن قبلی نبود، اما خیلی هم شلوغ نبود. همان طور که داشت تابلوی اطلاعات پروازهای ورودی و خروجی را می خواند، مادر و دختری را دید که یک شاخه گل رز قرمز خریده و گوشه ای از سالن منتظر بودند. با این که خیلی ها به استقبال مسافران شان می آیند و این موضوع خیلی عجیب نیست، اما ظاهر آن دو نفر و همین طور نحوه برخوردشان با بقیه فرق داشت. آنها مثل دیگران نبودند؛ تنها، ساکت، آرام ولی خندان و بسیار شاد ایستاده بودند و با هم حرف می زدند. آنطور که تابلوی اطلاعات پرواز نشان می داد، هواپیمای فردریک تاخیر داشت و تا ۳۰ دقیقه دیگر هم نمی رسید. برای همین یوتا به طرف مادر و دختر رفت و سعی کرد با آنها صحبت کند تا زمان هم زودتر بگذرد. ـ سلام، مسافر شما هم با پرواز شماره ۲۵۳ می آید؟ ـ سلام. ما منتظر مسافری نیستیم . یوتا بیشتر تعجب کرد. او متوجه شده بود رفتار و ظاهر آنها شبیه کسانی نیست که منتظر مسافرشان باشند، اما نمی توانست باور کند بی دلیل آنجا ایستاده باشند. نگاهی به دسته گل خودش انداخت و بعد شاخه گل رز آنها را برانداز کرد. گل پژمرده و پلاسیده بود. یوتا کمی صبر کرد و به اطراف نگاهی انداخت. انگار دوست داشت بداند آنها چرا در سالن انتظار فرودگاه ایستاده اند، اما خجالت می کشید از آنها بپرسد. دخترک که حدود شش یا شاید هم هفت سالش بود، با عجله به سمت مادرش دوید و دست های او را محکم گرفت. بعد به یوتا نگاه کرد و بی تفاوت دوباره به سمت مادرش برگشت. ـ مامان بیا. بابا امروز زودتر اومد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
انتظار در سالن فرودگاه برای پدر نظافتچی و خوشمزه ترین ساندویچ دنیا (قسمت دوم و پایانی) دخترک این جمله را گفت و به سرعت از مادرش دور شد. زن جوان هم شاخه گل را با دست کمی مرتب کرد و گلبرگ های پلاسیده اش را دور ریخت. موهایش را هم صاف کرد و با لبخند دور شد. یوتا همان جا ایستاده بود تا ببیند آنها چه کار می کنند. دخترک از روی نرده های سالن پرید و به طرف مردی رفت که داشت راهروی کنار سالن را جارو می کرد. زن جوان هم همان طور که لبخند می زد، منتظر ایستاد تا مرد و دخترک به سمت او بیایند. سه نفری یکدیگر را در آغوش گرفتند و بوسیدند و بعد از چند دقیقه به سمت حیاط فرودگاه رفتند تا با هم ناهارشان را بخورند. زن، سبد غذایی را از زیر صندلی برداشت و ساندویچ های کوچکی را که برای ناهار درست کرده بود از داخلش بیرون آورد. زن و مرد ساندویچ های شان را به دخترک دادند و خودشان دست در دست هم نشستند و غذا خوردن دختر کوچولو را نگاه کردند. دخترک چنان به ساندویچ ها گاز می زد که هر کسی او را می دید، هوس می کرد چند لقمه ای از غذای آنها بخورد. یوتا هم گرسنه اش شده بود، ولی احساس می کرد غذایی که آنها می خورند خیلی لذیذتر از غذاهای رستوران فرودگاه است و برای همین دوست نداشت از رستوران چیزی بگیرد. یوتا به آنها نگاه می کرد و همین نگاه طولانی باعث شد مرد متوجه حضور او شود. لبخند زد و او را به همسرش نشان داد. زن جوان به طرف یوتا آمد و سبد غذا را هم همراهش آورد. سبد را به طرف او گرفت و تعارف کرد. بعد با صدایی آهسته گفت: - اگر دوست دارید بفرمایید. یک ساندویچ دیگه هم داریم. ساندویچ خیلی کوچک بود. یوتا آن را برداشت و تشکر کرد. زن جوان ادامه داد: - گفتم که ما مسافر نداریم. همسر من در بخش خدمات فرودگاه کار می کند و هیچ روزی ناهار پیش ما نیست. برای همین، سه روز در هفته من و دخترم می آییم اینجا تا ناهارمان را با هم بخوریم. زن رفت و یوتا به ساندویچ کوچکی که از او گرفته بود، گاز زد. هیچ چیز داخلش نبود. فقط نان بود؛ نان خالی، اما دختر کوچولو طوری آن را می خورد که انگار لذیذترین ساندویچ دنیا را می خورد. او از طعم نان لذت می برد، چون در خانواده ای زندگی می کرد که همه اعضای خانواده عاشق یکدیگر بودند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان شکر نعمت: مراجعه ابوهاشم جعفری به خدمت امام هادی(ع) ابوهاشم جعفری از یاران دوره امام علی النقی (ع) می گوید: دچار مضیقه و تنگنای شدیدی شدم، پس به خدمت امام هادی علیه السلام رسیدم. چون اجازه ورود و نشستن داد و من نشستم، فرمود: ای ابوهاشم کدامیک از نعمت هایی را که خداوند به تو ارزانی داشته، می خواهی شکرش را بجای آوری؟ که شکر نعمت، نعمتت افزون کند. ابوهاشم گوید: من بهت زده شدم و ندانستم چه بگویم؟ (که امام از ضمیر و خواسته من اطلاع داشت) امام علیه السلام خود آغاز به توضیح دادن نمود و فرمود: ایمان را روزی تو قرار داد، پس تو را بر طاعتش یاری فرمود؛ قناعت را روزی تو قرار داد، پس تو را از تشریفات زندگی و زیاده روی مصون داشت. سپس فرمود: ای ابوهاشم از آن رو به این گونه آغاز سخن کردم که پنداشتم می خواهی در نزد من شکایت کنی که چه کسی با تو چنین کرده (و تو را در مضیقه قرار داده) و من دستور دادم یک صد دینار به تو داده شود، پس آن را بگیر. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
تاثیر دادن امید دخترک ویتنامی به سرباز مجروح آمریکایی باب باتلر در سال ١٩۶۵ در انفجار مین زمینی در ویتنام پاهایش را از دست داد؛ قهرمان جنگ شد و با استقبال رسمی به وطن بازگشت. بیست سال بعد او ثابت کرد که قهرمانی، از قلب انسان نشأت می گیرد. یک روز گرم تابستانی، باتلر در تعمیرگاهش، در شهر کوچکی در آریزونای امریکا، کار می کرد که ناگهان صدای فریادهای ملتمسانه زنی را از منزلی نزدیک کارگاهش شنید. صندلی چرخ دارش را به آن سو هدایت کرد اما بوته های درهم و انبوه مانع از حرکت صندلی چرخ دار و رسیدن او به منزل مزبور می شد. از صندلی اش پایین آمد و روی سینه در میان خاک و خاشاک و بوته ها خزید؛ اگرچه سخت دردناک بود، امّا توانست راه خود را باز کرده پیش برود. خودش تعریف می کند که: باید به آنجا می رسیدم، هر قدر که زخم و درد رنجم می داد. وقتی باتلر به آنجا رسید متوجه شد که دختر سه سالۀ آن زن به نام استفانی هینز به درون استخر افتاده و چون دست هایش را از بازو از دست داده امکان شنا نداشته و اینک زیر آب بی حرکت مانده بود. مادرش بالای استخر ایستاده و سراسیمه و دیوانه وار جیغ می زد و فریاد می کشید. باتلر به درون آب شیرجه رفت و خود را به ته استخر رساند و استفانی کوچک را بیرون آورد و در کنارۀ استخر نهاد. رنگش سیاه شده و ضربان قلبش قطع شده بود و از نفس هم خبری نبود. باتلر بلافاصله تنفّس مصنوعی و احیاء ضربان قلب را شروع کرد و مادر استفانی هم به آتش نشانی زنگ زد. به او جواب دادند که متأسفانه پزشک یاران به دلیل تلفنی قبل از او، بیرون رفته اند. مادر نومید و درمانده باتلر را بغل کرده هق هق می گریست. باتلر در حین تنفس مصنوعی و احیاء قلبی به مادر درمانده امید می داد و اطمینان می بخشید و می گفت: نگران نباشید؛ من دستان او بودم و از استخر بیرونش آوردم؛ حالش خوب خواهد شد. حالا هم ریه های او هستم؛ با هم از عهدۀ زندگی مجدد بر خواهیم آمد. چند ثانیه بعد، دخترک کوچک سرفه ای کرد و دیگربار نفسی کشید و قلبش به حرکت آمد و زد زیر گریه. مادرش او را در آغوش کشید و هر دو شادمان و مسرور بودند. مادر از باتلر پرسید: از کجا می دانستید که حالش خوب خواهد شد؟ باتلر گفت، راستش را بخواهید نمی دانستم. امّا وقتی زمان جنگ پاهایم را از دست دادم، در آن میدان تنهای تنها بودم. هیچ کس آنجا نبود به من کمک کند مگر دخترکی ویتنامی. دخترک تلاش می کرد مرا به طرف روستایش بکشد و در آن حال به انگلیسی دست و پا شکسته ای زمزمه می کرد: طوری نیست؛ زنده می مانی. من پاهای تو هستم. با هم از عهدۀ این کار بر می آییم. کلام محبت آمیز او به روح و جانم امید بخشید و حالا خواستم همان کار را برای استفانی بکنم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستانی از نادرشاه: ما همه نادریم خورشید در میانه آسمان بود که سپاهیان نادرشاه افشار وارد دهلی شدند. به پادشاه ایران زمین گفتند اجازه می دهید وارد قصر پادشاه هند محمد گورکانی شویم؟ نادرشاه گفت اینجا نیامده ایم در پی تخت و تاخ، بگردید و مزدوران اشرف افغان را بیابید. هشتصد مزدور اشرف، که بیست سال ایران را ویران ساخته بودند را گرفتند. نادر رو به آنها کرد و گفت: چگونه بیست سال در ایران خون ریختید و به ناموس کسی رحم نکردید؟ آیا فکر نمی کردید روزی به این درد گرفتار آیید؟ مزدوری گفت: می پنداشتیم همه مردان ایران، شاه سلطان حسین هستند و ما همواره با مشتی ترسوی صفوی روبروییم. از میان سپاه ایران فریادی برخواست که ما همه نادریم! و مردان سپاه بارها این سخن را از ته حنجره فریاد کشیدند: ما همه نادریم. ---------------- پی نوشت: واقعیت این است که دلیل اصلی موفقیت نادر شاه وطن دوستی است. نمی شود احساس موفقیت واقعی کرد، مگر این که دغدغه وطن داشته باشی. کسانی که ادعای موفقیت دارند و نسبت به دوستی وطن بی تفاوتند، نادان هایی بیش نیست. انسان با جامعه و کشور خود پیوندی ناگسستنی دارد. مشهور است که پیامبر اسلام(ص)، حب (دوستی) وطن را از نشانه های ایمان شمرده است. هر چند برخی درستی انتساب این سخن به پیامبر را تشکیک کرده اند ولی اساساً انسان، رابطه مادی و معنوی ویژه ای با زادگاه و وطن خود دارد و همین پیوند عاطفی، باعث علاقه او به وطن می شود. به قول سعدی: سعدیا حب وطن گرچه حدیثی است صحیح نتوان مرد به سختی که من این جا زادم بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
وصیت نامه الکساندر و بیرون گذاشتن دستها از تابوت پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت: من این دنیا را به زودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً انجام دهید. فرمانده هان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند. الکساندر گفت: اولین خواسته ام این است که پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند. ثانیاً، وقتی تابوتم دارد به قبر حمل می گردد، مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده شود. سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد. مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت. فرمانده مورد علاقه الکساندر دستش را بوسید و روی قلب خود گذاشت و گفت: پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه ی خواسته هایتان اجرا خواهد شد. اما بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟ در پاسخ به این پرسش، الکساندر نفس عمیقی کشید و گفت: من می خواهم دنیا را از سه درسی که تازه یاد گرفته ام، آگاه سازم: می خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمند که هیچ دکتری نمی تواند هیچ کس را واقعاً شفا دهد. آن ها ضعیف هستند و نمی توانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند. بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند. دومین خواسته ی درمورد ریختن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان، این پیام را به مردم می رساند که حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض است. سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را ترک می کنم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
خواب مرد مال باخته و بیدار بودن کریم خان زند مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله وفریاد می کنی؟ مرد با درشتی می گوید دزد، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم. خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟ مرد می گوید من خوابیده بودم. خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟ مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود . مرد می گوید: چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم! خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
غذای دست نخورده زن اروپایی و مرد افریقایی - داستانی از پائولو کوئلیو ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می گیرد و سر میز می نشیند. سپس یادش می افتد که کارد و چنگال برنداشته و بلند می شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی گردد، با شگفتی مشاهده می کند که یک مرد سیاه پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه به قیافه اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می کند. اما به سرعت افکارش را تغییر می دهد و فرض را بر این می گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینه اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعده غذایی اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می دهد. دختر اروپایی سعی می کند کاری کند؛ این که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی دارند، و یکی از آنها ماست را می خورد و دیگری پای میوه را. همه این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم کننده و با مهربانی لبخند می زنند. آنها ناهارشان را تمام می کنند. زن اروپایی بلند می شود تا قهوه بیاورد و اینجاست که پشت سر مرد سیاه پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی میز پشتی می بیند، و ظرف غذایش را که دست نخورده روی آن یکی میز مانده است! * توضیح پائولو کوئلیو: من این داستان زیبا را به همه کسانی تقدیم می کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می کنند و آنها را افرادی پایین مرتبه می دانند. داستان را به همه این آدم ها تقدیم می کنم که با وجود نیت های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند. چقدر خوب است که همه ما خودمان را از پیش داوری ها رها کنیم، و گرنه احتمال دارد مثل احمق ها رفتار کنیم. مثل دختر بیچاره اروپایی که فکر می کرد در بالاترین نقطه تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد و هم زمان می اندیشید: این اروپایی ها عجب خل هایی هستند! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
قدرت بیان و خرید از روزنامه فروشی که پول خرد نداشت جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت: - یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم. پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت. در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت. جک از او پرسید: - چی شده؟ جان جواب داد: - به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم، اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد. به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم. فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم. واقعا عصبانی شدم. جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی شکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است. جک در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفی نمی زد. بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت. وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم نیویورک تایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم. صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک داد و گفت: - بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده. وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود پرسید: - مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود؟ جک خندید و به دوستش گفت: - دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان رز - پیرزن هشتاد و هفت ساله در دانشگاه (قسمت اول) در اولین جلسه دانشگاه، استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست کسی را بیابیم که تا به حال با او آشنا نشده ایم. برای نگاه کردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن قد کوتاهی را دیدم که با خوشرویی و لبخندی که وجود بی عیب او را نمایش می داد، به من نگاه می کرد. او گفت: سلام عزیزم، نام من رز است. هشتاد و هفت سال دارم. آیا می توانم تو را در آغوش بگیرم؟ پاسخ دادم: البته که می توانید و او مرا در آغوش خود فشرد. پرسیدم: چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟ به شوخی پاسخ داد: من اینجا هستم تا یک شوهر پولدار پیدا کنم، ازدواج کرده یک جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم. پرسیدم: نه، جداً چه چیزی باعث شده؟ کنجکاو بودم که بفهمم چه انگیزه ای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید؟ با لبخند به من گفت: چون همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم. پس از کلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در خوردن کافه گلاسه سهیم شدیم، ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم. برای سه ماه ما هر روز با هم کلاس را ترک می کردیم، او در طول یک سال شهره کالج شد و به راحتی هر کجا که می رفت، دوست پیدا می کرد، او عاشق این بود که به این لباس درآید و از توجهاتی که سایر دانشجویان به او می نمودند، لذت می برد، او این گونه زندگی می کرد. در پایان آن ترم ما از رز دعوت کردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید. من هرگز چیزی را که او به ما گفت، فراموش نخواهم کرد. وقتی او را معرفی کردند، در حالی که داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شده اش، آماده می کرد، به سوی جایگاه رفت. تعدادی از برگه های متون سخنرانی اش بروی زمین افتادند، آزرده و کمی دست پاچه به سوی میکروفون برگشته و به سادگی گفت: - عذر می خواهم، من بسیار وحشت زده شده ام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم کرد، اما به من اجازه دهید که تنها چیزی را که می دانم، به شما بگویم . او گلویش را صاف نموده و آغاز کرد: بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales