eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان شکر نعمت: مراجعه ابوهاشم جعفری به خدمت امام هادی(ع) ابوهاشم جعفری از یاران دوره امام علی النقی (ع) می گوید: دچار مضیقه و تنگنای شدیدی شدم، پس به خدمت امام هادی علیه السلام رسیدم. چون اجازه ورود و نشستن داد و من نشستم، فرمود: ای ابوهاشم کدامیک از نعمت هایی را که خداوند به تو ارزانی داشته، می خواهی شکرش را بجای آوری؟ که شکر نعمت، نعمتت افزون کند. ابوهاشم گوید: من بهت زده شدم و ندانستم چه بگویم؟ (که امام از ضمیر و خواسته من اطلاع داشت) امام علیه السلام خود آغاز به توضیح دادن نمود و فرمود: ایمان را روزی تو قرار داد، پس تو را بر طاعتش یاری فرمود؛ قناعت را روزی تو قرار داد، پس تو را از تشریفات زندگی و زیاده روی مصون داشت. سپس فرمود: ای ابوهاشم از آن رو به این گونه آغاز سخن کردم که پنداشتم می خواهی در نزد من شکایت کنی که چه کسی با تو چنین کرده (و تو را در مضیقه قرار داده) و من دستور دادم یک صد دینار به تو داده شود، پس آن را بگیر. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
تاثیر دادن امید دخترک ویتنامی به سرباز مجروح آمریکایی باب باتلر در سال ١٩۶۵ در انفجار مین زمینی در ویتنام پاهایش را از دست داد؛ قهرمان جنگ شد و با استقبال رسمی به وطن بازگشت. بیست سال بعد او ثابت کرد که قهرمانی، از قلب انسان نشأت می گیرد. یک روز گرم تابستانی، باتلر در تعمیرگاهش، در شهر کوچکی در آریزونای امریکا، کار می کرد که ناگهان صدای فریادهای ملتمسانه زنی را از منزلی نزدیک کارگاهش شنید. صندلی چرخ دارش را به آن سو هدایت کرد اما بوته های درهم و انبوه مانع از حرکت صندلی چرخ دار و رسیدن او به منزل مزبور می شد. از صندلی اش پایین آمد و روی سینه در میان خاک و خاشاک و بوته ها خزید؛ اگرچه سخت دردناک بود، امّا توانست راه خود را باز کرده پیش برود. خودش تعریف می کند که: باید به آنجا می رسیدم، هر قدر که زخم و درد رنجم می داد. وقتی باتلر به آنجا رسید متوجه شد که دختر سه سالۀ آن زن به نام استفانی هینز به درون استخر افتاده و چون دست هایش را از بازو از دست داده امکان شنا نداشته و اینک زیر آب بی حرکت مانده بود. مادرش بالای استخر ایستاده و سراسیمه و دیوانه وار جیغ می زد و فریاد می کشید. باتلر به درون آب شیرجه رفت و خود را به ته استخر رساند و استفانی کوچک را بیرون آورد و در کنارۀ استخر نهاد. رنگش سیاه شده و ضربان قلبش قطع شده بود و از نفس هم خبری نبود. باتلر بلافاصله تنفّس مصنوعی و احیاء ضربان قلب را شروع کرد و مادر استفانی هم به آتش نشانی زنگ زد. به او جواب دادند که متأسفانه پزشک یاران به دلیل تلفنی قبل از او، بیرون رفته اند. مادر نومید و درمانده باتلر را بغل کرده هق هق می گریست. باتلر در حین تنفس مصنوعی و احیاء قلبی به مادر درمانده امید می داد و اطمینان می بخشید و می گفت: نگران نباشید؛ من دستان او بودم و از استخر بیرونش آوردم؛ حالش خوب خواهد شد. حالا هم ریه های او هستم؛ با هم از عهدۀ زندگی مجدد بر خواهیم آمد. چند ثانیه بعد، دخترک کوچک سرفه ای کرد و دیگربار نفسی کشید و قلبش به حرکت آمد و زد زیر گریه. مادرش او را در آغوش کشید و هر دو شادمان و مسرور بودند. مادر از باتلر پرسید: از کجا می دانستید که حالش خوب خواهد شد؟ باتلر گفت، راستش را بخواهید نمی دانستم. امّا وقتی زمان جنگ پاهایم را از دست دادم، در آن میدان تنهای تنها بودم. هیچ کس آنجا نبود به من کمک کند مگر دخترکی ویتنامی. دخترک تلاش می کرد مرا به طرف روستایش بکشد و در آن حال به انگلیسی دست و پا شکسته ای زمزمه می کرد: طوری نیست؛ زنده می مانی. من پاهای تو هستم. با هم از عهدۀ این کار بر می آییم. کلام محبت آمیز او به روح و جانم امید بخشید و حالا خواستم همان کار را برای استفانی بکنم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستانی از نادرشاه: ما همه نادریم خورشید در میانه آسمان بود که سپاهیان نادرشاه افشار وارد دهلی شدند. به پادشاه ایران زمین گفتند اجازه می دهید وارد قصر پادشاه هند محمد گورکانی شویم؟ نادرشاه گفت اینجا نیامده ایم در پی تخت و تاخ، بگردید و مزدوران اشرف افغان را بیابید. هشتصد مزدور اشرف، که بیست سال ایران را ویران ساخته بودند را گرفتند. نادر رو به آنها کرد و گفت: چگونه بیست سال در ایران خون ریختید و به ناموس کسی رحم نکردید؟ آیا فکر نمی کردید روزی به این درد گرفتار آیید؟ مزدوری گفت: می پنداشتیم همه مردان ایران، شاه سلطان حسین هستند و ما همواره با مشتی ترسوی صفوی روبروییم. از میان سپاه ایران فریادی برخواست که ما همه نادریم! و مردان سپاه بارها این سخن را از ته حنجره فریاد کشیدند: ما همه نادریم. ---------------- پی نوشت: واقعیت این است که دلیل اصلی موفقیت نادر شاه وطن دوستی است. نمی شود احساس موفقیت واقعی کرد، مگر این که دغدغه وطن داشته باشی. کسانی که ادعای موفقیت دارند و نسبت به دوستی وطن بی تفاوتند، نادان هایی بیش نیست. انسان با جامعه و کشور خود پیوندی ناگسستنی دارد. مشهور است که پیامبر اسلام(ص)، حب (دوستی) وطن را از نشانه های ایمان شمرده است. هر چند برخی درستی انتساب این سخن به پیامبر را تشکیک کرده اند ولی اساساً انسان، رابطه مادی و معنوی ویژه ای با زادگاه و وطن خود دارد و همین پیوند عاطفی، باعث علاقه او به وطن می شود. به قول سعدی: سعدیا حب وطن گرچه حدیثی است صحیح نتوان مرد به سختی که من این جا زادم بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
وصیت نامه الکساندر و بیرون گذاشتن دستها از تابوت پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت: من این دنیا را به زودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً انجام دهید. فرمانده هان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند. الکساندر گفت: اولین خواسته ام این است که پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند. ثانیاً، وقتی تابوتم دارد به قبر حمل می گردد، مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده شود. سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد. مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت. فرمانده مورد علاقه الکساندر دستش را بوسید و روی قلب خود گذاشت و گفت: پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه ی خواسته هایتان اجرا خواهد شد. اما بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟ در پاسخ به این پرسش، الکساندر نفس عمیقی کشید و گفت: من می خواهم دنیا را از سه درسی که تازه یاد گرفته ام، آگاه سازم: می خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمند که هیچ دکتری نمی تواند هیچ کس را واقعاً شفا دهد. آن ها ضعیف هستند و نمی توانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند. بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند. دومین خواسته ی درمورد ریختن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان، این پیام را به مردم می رساند که حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض است. سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را ترک می کنم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
خواب مرد مال باخته و بیدار بودن کریم خان زند مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله وفریاد می کنی؟ مرد با درشتی می گوید دزد، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم. خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟ مرد می گوید من خوابیده بودم. خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟ مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود . مرد می گوید: چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم! خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
غذای دست نخورده زن اروپایی و مرد افریقایی - داستانی از پائولو کوئلیو ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می گیرد و سر میز می نشیند. سپس یادش می افتد که کارد و چنگال برنداشته و بلند می شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی گردد، با شگفتی مشاهده می کند که یک مرد سیاه پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه به قیافه اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می کند. اما به سرعت افکارش را تغییر می دهد و فرض را بر این می گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینه اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعده غذایی اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می دهد. دختر اروپایی سعی می کند کاری کند؛ این که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی دارند، و یکی از آنها ماست را می خورد و دیگری پای میوه را. همه این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم کننده و با مهربانی لبخند می زنند. آنها ناهارشان را تمام می کنند. زن اروپایی بلند می شود تا قهوه بیاورد و اینجاست که پشت سر مرد سیاه پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی میز پشتی می بیند، و ظرف غذایش را که دست نخورده روی آن یکی میز مانده است! * توضیح پائولو کوئلیو: من این داستان زیبا را به همه کسانی تقدیم می کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می کنند و آنها را افرادی پایین مرتبه می دانند. داستان را به همه این آدم ها تقدیم می کنم که با وجود نیت های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند. چقدر خوب است که همه ما خودمان را از پیش داوری ها رها کنیم، و گرنه احتمال دارد مثل احمق ها رفتار کنیم. مثل دختر بیچاره اروپایی که فکر می کرد در بالاترین نقطه تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد و هم زمان می اندیشید: این اروپایی ها عجب خل هایی هستند! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
قدرت بیان و خرید از روزنامه فروشی که پول خرد نداشت جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت: - یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم. پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت. در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت. جک از او پرسید: - چی شده؟ جان جواب داد: - به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم، اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد. به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم. فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم. واقعا عصبانی شدم. جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی شکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است. جک در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفی نمی زد. بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت. وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم نیویورک تایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم. صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک داد و گفت: - بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده. وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود پرسید: - مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود؟ جک خندید و به دوستش گفت: - دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان رز - پیرزن هشتاد و هفت ساله در دانشگاه (قسمت اول) در اولین جلسه دانشگاه، استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست کسی را بیابیم که تا به حال با او آشنا نشده ایم. برای نگاه کردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن قد کوتاهی را دیدم که با خوشرویی و لبخندی که وجود بی عیب او را نمایش می داد، به من نگاه می کرد. او گفت: سلام عزیزم، نام من رز است. هشتاد و هفت سال دارم. آیا می توانم تو را در آغوش بگیرم؟ پاسخ دادم: البته که می توانید و او مرا در آغوش خود فشرد. پرسیدم: چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟ به شوخی پاسخ داد: من اینجا هستم تا یک شوهر پولدار پیدا کنم، ازدواج کرده یک جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم. پرسیدم: نه، جداً چه چیزی باعث شده؟ کنجکاو بودم که بفهمم چه انگیزه ای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید؟ با لبخند به من گفت: چون همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم. پس از کلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در خوردن کافه گلاسه سهیم شدیم، ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم. برای سه ماه ما هر روز با هم کلاس را ترک می کردیم، او در طول یک سال شهره کالج شد و به راحتی هر کجا که می رفت، دوست پیدا می کرد، او عاشق این بود که به این لباس درآید و از توجهاتی که سایر دانشجویان به او می نمودند، لذت می برد، او این گونه زندگی می کرد. در پایان آن ترم ما از رز دعوت کردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید. من هرگز چیزی را که او به ما گفت، فراموش نخواهم کرد. وقتی او را معرفی کردند، در حالی که داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شده اش، آماده می کرد، به سوی جایگاه رفت. تعدادی از برگه های متون سخنرانی اش بروی زمین افتادند، آزرده و کمی دست پاچه به سوی میکروفون برگشته و به سادگی گفت: - عذر می خواهم، من بسیار وحشت زده شده ام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم کرد، اما به من اجازه دهید که تنها چیزی را که می دانم، به شما بگویم . او گلویش را صاف نموده و آغاز کرد: بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان رز - پیرزن هشتاد و هفت ساله در دانشگاه(قسمت دوم و پایانی) ما بازی را متوقف نمی کنیم چون که پیر شده ایم، ما پیر می شویم زیرا که از بازی دست می کشیم، تنها یک راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا کنید. - ما عادت کردیم که رویایی داشته باشیم؛ وقتی رویاهایمان را از دست می دهیم، می میریم! انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه می زنند که مرده اند و حتی خود نمی دانند. تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد کردن وجود دارد؛ اگر من که هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یک سال در تخت خواب و بدون هیچ کار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هرکسی می تواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد کردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است. - متأسف نباشید! یک فرد سال خورده معمولاً برای کارهایی که انجام داده تأسف نمی خورد، که برای کارهایی که انجام نداده است . او به سخنرانی اش با ایراد سرود شجاعان پایان بخشید و از فرد فرد ما دعوت کرد که سرود را خوانده و آن را در زندگی خود پیاده نماییم. در انتهای سال، رز دانشگاهی را که سالها قبل آغاز کرده بود، به اتمام رساند. یک هفته پس از فارغ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت کرد. بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند، به احترام خانمی شگفت انگیز که با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد. هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی که می توانید باشید، دیر نیست ... هیچ وقت! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
تفاوت مهندس کامپیوتر با سایر مهندسها، خاموش شدن ماشین - طنز چهار تا مهندس برق، مکانیک، شیمی و کامپیوتر با یه ماشین در حال مسافرت بودن که یهو ماشین خراب میشه، خاموش میکنه و دیگه هر چی استارت میزنن روشن نمیشه. میگن آخه یعنی چی شده؟ مهندس برقه میگه: - احتمالاً مشکل از مدارها و اتصالات و سیم کشی هاشه. یکی از اینا یه ایرادی پیدا کرده. مهندس مکانیکه میگه: - نه بابا، مشکل از میل لنگ یا پیستوناشه که بخاطر کار زیاد انحراف پیدا کرده. مهندس شیمیه میگه: نه، ایراد از روغن موتوره. سر وقت عوض نشده، اون حالت روان کنندگیشو از دست داده. در اینجا میبینن مهندس کامپیوتره ساکته و هیچ چی نمیگه. بهش میگن: - تو چی میگی؟ فکر می کنی مشکل از کجاست؟ چیکارش کنیم درست شه؟ مهندس کامپیوتره یه فکری می کنه و میگه: - نمی دونم، ولی بنظرم پیاده شیم، سوار شیم شاید درست شده باشه!! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
حکایت مرد ثروتمند خسیس و همسر مهربان خوش قلب مرد ثروتمندی بود که با وجود مال فراوان، بسیار نامهربان و خسیس بود. ولی بر عکس او، زنش بسیار مهربان و خوش قلب بود و همه او را دوست داشتند. زن با خود می اندیشید: - خداوند این مرد را به من داده است، حتی اگر به او علاقه نداشته باشم، باز باید به او مهر بورزم! بنابراین با وی رفتار خوبی داشت. یک سال قحطی شد و بسیاری از روستائیان از مرد و زن کمک خواستند. زن با محبت فراوان به همه آنها کمک کرد، ولی مرد چیزی نگفت و پیش خود فکر کرد: - تا وقتی از پولهای من کم نشود برایم مهم نیست که دارایی چه کسی به باد می رود! مردم از زن تشکر کردند و گفتند: - که پولها را بعد از مدتی به او پس خواهند داد. زن نپذیرفت، اما مردم اصرار می کردند که پول او را باز گردانند. زن گفت: - اگر می خواهید پول را پس بدهید، در روز مرگ شوهرم این کار را بکنید این حرف زن به گوش یکی از دخترهایش رسید و او بسیار ناراحت شد. بی درنگ پیش پدر رفت و گفت: - می دانی مادر چی گفته؟ او از مردم خواسته تا پول های قرض گرفته را روز مرگ تو پس بدهند! مرد، به فکر فرو رفت. سپس از همسرش پرسید: - چرا از مردم خواستی پولت را بعد از مرگ من به تو بازگردانند؟ زن جواب داد: - مردم تو را دوست ندارند و همه آرزو می کنند که زودتر بمیری اما حالا بجای آنکه مرگ تو را آرزو کنند، از خداوند می خواهند که تو را زنده نگه دارد تا پول را دیرتر برگردانند. من هم از خداوند می خواهم که سالهای زیادی زنده بمانی. کسی چه می داند؟ شاید تو هم روزی مهربان شوی! مرد از تیز هوشی و محبت همسرش در شگفت ماند و به او قول داد که در آینده با مردم مهربان باشد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales