eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
46 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
غذای دست نخورده زن اروپایی و مرد افریقایی - داستانی از پائولو کوئلیو ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می گیرد و سر میز می نشیند. سپس یادش می افتد که کارد و چنگال برنداشته و بلند می شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی گردد، با شگفتی مشاهده می کند که یک مرد سیاه پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه به قیافه اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می کند. اما به سرعت افکارش را تغییر می دهد و فرض را بر این می گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینه اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعده غذایی اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می دهد. دختر اروپایی سعی می کند کاری کند؛ این که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی دارند، و یکی از آنها ماست را می خورد و دیگری پای میوه را. همه این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم کننده و با مهربانی لبخند می زنند. آنها ناهارشان را تمام می کنند. زن اروپایی بلند می شود تا قهوه بیاورد و اینجاست که پشت سر مرد سیاه پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی میز پشتی می بیند، و ظرف غذایش را که دست نخورده روی آن یکی میز مانده است! * توضیح پائولو کوئلیو: من این داستان زیبا را به همه کسانی تقدیم می کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می کنند و آنها را افرادی پایین مرتبه می دانند. داستان را به همه این آدم ها تقدیم می کنم که با وجود نیت های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند. چقدر خوب است که همه ما خودمان را از پیش داوری ها رها کنیم، و گرنه احتمال دارد مثل احمق ها رفتار کنیم. مثل دختر بیچاره اروپایی که فکر می کرد در بالاترین نقطه تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد و هم زمان می اندیشید: این اروپایی ها عجب خل هایی هستند! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
قدرت بیان و خرید از روزنامه فروشی که پول خرد نداشت جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت: - یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم. پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت. در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت. جک از او پرسید: - چی شده؟ جان جواب داد: - به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم، اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد. به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم. فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم. واقعا عصبانی شدم. جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی شکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است. جک در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفی نمی زد. بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت. وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم نیویورک تایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم. صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک داد و گفت: - بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده. وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود پرسید: - مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود؟ جک خندید و به دوستش گفت: - دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان رز - پیرزن هشتاد و هفت ساله در دانشگاه (قسمت اول) در اولین جلسه دانشگاه، استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست کسی را بیابیم که تا به حال با او آشنا نشده ایم. برای نگاه کردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن قد کوتاهی را دیدم که با خوشرویی و لبخندی که وجود بی عیب او را نمایش می داد، به من نگاه می کرد. او گفت: سلام عزیزم، نام من رز است. هشتاد و هفت سال دارم. آیا می توانم تو را در آغوش بگیرم؟ پاسخ دادم: البته که می توانید و او مرا در آغوش خود فشرد. پرسیدم: چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟ به شوخی پاسخ داد: من اینجا هستم تا یک شوهر پولدار پیدا کنم، ازدواج کرده یک جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم. پرسیدم: نه، جداً چه چیزی باعث شده؟ کنجکاو بودم که بفهمم چه انگیزه ای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید؟ با لبخند به من گفت: چون همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم. پس از کلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در خوردن کافه گلاسه سهیم شدیم، ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم. برای سه ماه ما هر روز با هم کلاس را ترک می کردیم، او در طول یک سال شهره کالج شد و به راحتی هر کجا که می رفت، دوست پیدا می کرد، او عاشق این بود که به این لباس درآید و از توجهاتی که سایر دانشجویان به او می نمودند، لذت می برد، او این گونه زندگی می کرد. در پایان آن ترم ما از رز دعوت کردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید. من هرگز چیزی را که او به ما گفت، فراموش نخواهم کرد. وقتی او را معرفی کردند، در حالی که داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شده اش، آماده می کرد، به سوی جایگاه رفت. تعدادی از برگه های متون سخنرانی اش بروی زمین افتادند، آزرده و کمی دست پاچه به سوی میکروفون برگشته و به سادگی گفت: - عذر می خواهم، من بسیار وحشت زده شده ام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم کرد، اما به من اجازه دهید که تنها چیزی را که می دانم، به شما بگویم . او گلویش را صاف نموده و آغاز کرد: بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان رز - پیرزن هشتاد و هفت ساله در دانشگاه(قسمت دوم و پایانی) ما بازی را متوقف نمی کنیم چون که پیر شده ایم، ما پیر می شویم زیرا که از بازی دست می کشیم، تنها یک راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا کنید. - ما عادت کردیم که رویایی داشته باشیم؛ وقتی رویاهایمان را از دست می دهیم، می میریم! انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه می زنند که مرده اند و حتی خود نمی دانند. تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد کردن وجود دارد؛ اگر من که هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یک سال در تخت خواب و بدون هیچ کار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هرکسی می تواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد کردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است. - متأسف نباشید! یک فرد سال خورده معمولاً برای کارهایی که انجام داده تأسف نمی خورد، که برای کارهایی که انجام نداده است . او به سخنرانی اش با ایراد سرود شجاعان پایان بخشید و از فرد فرد ما دعوت کرد که سرود را خوانده و آن را در زندگی خود پیاده نماییم. در انتهای سال، رز دانشگاهی را که سالها قبل آغاز کرده بود، به اتمام رساند. یک هفته پس از فارغ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت کرد. بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند، به احترام خانمی شگفت انگیز که با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد. هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی که می توانید باشید، دیر نیست ... هیچ وقت! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
تفاوت مهندس کامپیوتر با سایر مهندسها، خاموش شدن ماشین - طنز چهار تا مهندس برق، مکانیک، شیمی و کامپیوتر با یه ماشین در حال مسافرت بودن که یهو ماشین خراب میشه، خاموش میکنه و دیگه هر چی استارت میزنن روشن نمیشه. میگن آخه یعنی چی شده؟ مهندس برقه میگه: - احتمالاً مشکل از مدارها و اتصالات و سیم کشی هاشه. یکی از اینا یه ایرادی پیدا کرده. مهندس مکانیکه میگه: - نه بابا، مشکل از میل لنگ یا پیستوناشه که بخاطر کار زیاد انحراف پیدا کرده. مهندس شیمیه میگه: نه، ایراد از روغن موتوره. سر وقت عوض نشده، اون حالت روان کنندگیشو از دست داده. در اینجا میبینن مهندس کامپیوتره ساکته و هیچ چی نمیگه. بهش میگن: - تو چی میگی؟ فکر می کنی مشکل از کجاست؟ چیکارش کنیم درست شه؟ مهندس کامپیوتره یه فکری می کنه و میگه: - نمی دونم، ولی بنظرم پیاده شیم، سوار شیم شاید درست شده باشه!! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
حکایت مرد ثروتمند خسیس و همسر مهربان خوش قلب مرد ثروتمندی بود که با وجود مال فراوان، بسیار نامهربان و خسیس بود. ولی بر عکس او، زنش بسیار مهربان و خوش قلب بود و همه او را دوست داشتند. زن با خود می اندیشید: - خداوند این مرد را به من داده است، حتی اگر به او علاقه نداشته باشم، باز باید به او مهر بورزم! بنابراین با وی رفتار خوبی داشت. یک سال قحطی شد و بسیاری از روستائیان از مرد و زن کمک خواستند. زن با محبت فراوان به همه آنها کمک کرد، ولی مرد چیزی نگفت و پیش خود فکر کرد: - تا وقتی از پولهای من کم نشود برایم مهم نیست که دارایی چه کسی به باد می رود! مردم از زن تشکر کردند و گفتند: - که پولها را بعد از مدتی به او پس خواهند داد. زن نپذیرفت، اما مردم اصرار می کردند که پول او را باز گردانند. زن گفت: - اگر می خواهید پول را پس بدهید، در روز مرگ شوهرم این کار را بکنید این حرف زن به گوش یکی از دخترهایش رسید و او بسیار ناراحت شد. بی درنگ پیش پدر رفت و گفت: - می دانی مادر چی گفته؟ او از مردم خواسته تا پول های قرض گرفته را روز مرگ تو پس بدهند! مرد، به فکر فرو رفت. سپس از همسرش پرسید: - چرا از مردم خواستی پولت را بعد از مرگ من به تو بازگردانند؟ زن جواب داد: - مردم تو را دوست ندارند و همه آرزو می کنند که زودتر بمیری اما حالا بجای آنکه مرگ تو را آرزو کنند، از خداوند می خواهند که تو را زنده نگه دارد تا پول را دیرتر برگردانند. من هم از خداوند می خواهم که سالهای زیادی زنده بمانی. کسی چه می داند؟ شاید تو هم روزی مهربان شوی! مرد از تیز هوشی و محبت همسرش در شگفت ماند و به او قول داد که در آینده با مردم مهربان باشد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
ضرب المثل گوش خواباندن در قرون و اعصار قدیم که وسایل موتوری و سلاح گرم و آتشین هنوز اختراع نشده بود سپاهیان بر اسبان تیز تک و راهوار سوار می شدند و با سلاح های سرد از قبیل نیزه، شمشیر، تیر و کمان، دشنه، خنجر، کارد، کمند، فلاخن و نظایر اینها در مقابل یکدیگر صف آرایی کرده به جنگ و ستیز می پرداخته اند و غالب و مغلوب وقتی معلوم می شده، مغلوبین پشت به دشمن کرده راه هزیمت و فرار می گرفتند و سپاه غالب تا مسافتی آنان را تعقیب کرده آنچه از سپاه منهزم بر جای مانده می ماند به غنیمت می بردند. در عهد باستان چه در ایران و چه در سایر ممالک جهان، شبیخون زدن و اتخاذ تدابیر امنیتی و حیله های جنگی که امروزه به صور و اشکال دیگر منطبق و متناسب با سلاحهای آتشین خودنمایی می کند وجود داشت و طرفین متخاصمین هر کدام که مغزهای متفکر و فرماندهی لایق و کارآزموده داشته اند با استفاده از آن تدابیر و حیله ها بر سپاه دشمن غلبه می کردند. یکی از تدبیرهای امنیتی موضوع گوش خواباندن که عنوان این داستان و مقاله است، ریشه تاریخی آن فی الجمله شرح داده می شود: در جنگهای قدیم وقتی که فرمانده یکی از سپاهیان متخاصم لازم می دید از محل و موضع دشمن آگاهی حاصل کند و مخصوصاً هنگام شب که اردو زده و سربازان و دواب همه در خواب خوش غنوده بودند کاملاً هوشیار باشد که دشمن از تاریکی شب استفاده نکند و با سواران خویش بر او و اردوی بی سلاحش شبیخون نزند، از افراد تیزهوش و تیزگوشی که در اردو داشت استفاده می کرد. به این ترتیب که افراد مزبور در مسیر جاده دشمن روی زمین دراز می کشیدند و گوش راست یا چپشان را بر روی زمین می چسباندند و دقیقاً گوش می کردند. قوه سامعه و شنوایی این افراد به قدری تیز بود که اگر سواران دشمن از چند کیلومتری در حال حرکت به سوی آنان بودند صدای سم اسبان را می شنیدند و از کیفیت و چگونگی زیر و بم صداها تعداد تخمینی سواران دشمن را که در چه مسافتی هستند به فرمانده سپاه می رسانیدند. این عمل تنها درمیدان های جنگ انجام نمی گرفت بلکه سربازان قلاع نظامی نیز از این گونه افراد تیزگوش در قلعه ها داشتند که در صورت لزوم خارج از چهار دیوار قلعه در مسیر جاده های مورد نظر که احتمال یورش دشمن می رفت به نوبت گوش می خوابانیدند و اعمال و اطوار دشمنان و هر جمعیت و کاروانی را که به سوی قلعه می آمد مراقبت می کردند تا غافلگیر نشوند و مورد تعرض ومحاصره دشمن قرار نگیرند. همچنین سابقا مقنیانی بودند که با گوش خواباندن جاری بودن صدای آب را در اعماق زمین می شنیدند و نخستین کلنگ مادر چاه را همان جا می زدند. در واقع همان عملی را که امروزه رادار در مورد هواپیماهای دشمن از لحاظ تعداد و مسیر و سرعت حرکت هواپیماها انجام می دهد افراد تیزگوش قدیم، تعرض و شبیخون دشمن از راه دور را به وسیله گوش خوابانیدن و گوش فرا دادن تشخیص می دادند و به حالت آماده باش در می آمدند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مرگ همکاری که مانع پیشرفت دیگران بود یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ صبح در سالن اجتماعات اداره برگزار مى شود دعوت مى کنیم. در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت شدند اما پس از مدتى، کنجکاو شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن ها در اداره مى شده، که بوده است. این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت ١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى شد هیجان هم بالا مى رفت. همه پیش خود فکر مى کردند: این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد! کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى کردند ناگهان خشکشان مى زد و زبانشان بند مى آمد. آینه اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى کرد، تصویر خود را مى دید. نوشته اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود: تنها یک نفر وجود دارد که مى تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جز خود شما. شما تنها کسى هستید که مى توانید زندگى تان را متحول کنید. شما تنها کسى هستید که مى توانید بر روى شادى ها، تصورات و موفقیت هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى توانید به خودتان کمک کنید. زندگى شما وقتى که رئیس تان، دوستانتان، والدین تان، شریک زندگى تان یا محل کارتان تغییر مى کند، دستخوش تغییر نمى شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى کند که شما تغییر کنید، باور هاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى باشید. مهم ترین رابطه اى که در زندگى مى توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیر ممکن ها و چیز هاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت هاى زندگى خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن ها اعتقاد دارد را به او باز مى گرداند. تفاوت ها در روش نگاه کردن به زندگى است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
ویژگی های شتر: مثمر ثمر بودن تجربه و علوم فقط در جایگاه خود درست است آورده اند روزی در باغ وحش میان یک ماده شتر و فرزندش گفت و گویی به شرح زیر صورت گرف: بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟ شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟ بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟ شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم. بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرد است؟ شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و روی سنگ ریزه های بیابان و نیز تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است. بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد. شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم هاى ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند. بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشم هایمان در برابر باد و شن های بیابان است! بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم! شتر مادر: بپرس عزیزم. بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟ نتیجه گیری: مهارت ها، علوم، توانایی ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید. پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
دو داستان از وینستون چرچیل نخست وزیر اسبق انگلیس وینستون چرچیل نه تنها شوخ بوده بلکه آدم بسیار حاضر جوابی هم بوده و البته چیزی هم که واضحه این بوده که رابطه خوبی با خانم ها نداشته و خیلی مایل بوده توی ذوقشون بزنه. با هم داستان هاى زیر را مى خوانیم: داستان اول: نانسى آستور اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سخت کوشى و جسارت هایش بدست آورده بود؛ روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل (نخست وزیر پر آوازه وقت انگلستان) رو کرد و گفت: - من اگر همسر شما بودم توى قهوه تان زهر مى ریختم. چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز): من هم اگـر شوهر شما بودم مى خوردمش! داستان دوم: میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته رد می شده، که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه. بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن. رقیبه می گه من هیچ وقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه. چرچیل در حالی که خودش رو کج می کرده، میگه: - ولی من این کار رو می کنم تا یه آدم احمق از کنار من رد بشه! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان واقعی که در اردن اتفاق افتاد ... مردی وفات کرد و زن جوان و فرزندش که شیر خواره بود را ترک گفت ... عموی پسر شیرخواره آمد و به زن گفت که حاضر است برای بزرگ کردن برادر زاده کمک نماید و با پول بجامانده از برادرش کار کند تا آینده او فراهم شود .. مادر قبول کرد و وکالت را به او سپرد . عمو دارایی برادر زاده را گرفت و برای کار به آمریکا رفت ، به خواست خداوند کار خوبی نسیبش شد و با زنی آمریکایی ازدواج کرد و صاحب خانواده و فرزند شد ... زنش نیز او را در چگونگی استثمار مال و دارایی اش یاری نمود و بنگاه معاملاتی فروش ماشین به راه انداختند .. او هرگز از مالی که بدست می آورد چیزی برای زن و فرزند برادرش نمی فرستاد .. آنها صاحب میلیاردها ثروت شدند . اما بیوه زن جوان و فرزندش در فقر بسر می بردند ، خداوند آنها را با مال حلال هرچند کم کرامت داده بود و پسر با تربیت و تعلیم بر اساس دین پرورده شد و به سن جوانی رسید .. 7عمو بعد از سالها به کشورش برگشت ....و زمینی بزرگ خرید و ویلایی عظیم بنا کرد در منطقه ای به نام ام اذنیه . سپس شرکت تجاری بزرگ ماشین را راه انداخت که در اردن نظیر نداشت . برادر زاده اش که اکنون جوانی شده بود نزد او رفت و مال پدرش را از او درخواست کرد ، اما عمو سرباز زد و‌گفت که چیزی از پدراو در نزدش نیست و او را از ویلایش بیرون کرد و تهدید کرد که دیگر پا به آنجا نگذارد . جوان با دلی شکسته نزد مادرش برگشت و‌چیزی نصیبش نشد . عمو ویلای خود را با انواع وسایل گرانبها آراسته نمود ..سپس از خانواده ی خود خواست که به اردن بیایند .. روز موعود فرارسید و خانواده اش با هواپیما به اردن آمدند و او با ماشین به استقبالشان رفت ... عمو خوشحال به فرودگاه رفت و آنها را سوار ماشین جدید و‌گرانبهایش نمود . اما در راه بازگشت به ویلا خداوند دیگر فرصتی به او نداد و تصادف کرد و همگی جان باختند ...در آن حادثه دلخراش هیچ یک زنده نماند .. واینگونه تقدیر خداوند صفحه عدالت را گشود و تنها وارث عمو همان برادرزاده تشخیص داده شد و مال به صاحب اصلی خود رسید مالی که سالها تصاحب شده بود و انسانی متکبر و قدرت طلب وسیله ای برای تامین آینده آن یتیم شد . و بین خداوند ودعای مظلوم هیچ حجابی نیست .... «و خداوند تو فراموشکار نیست ...» بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales