eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
حکایت مرد ثروتمند خسیس و همسر مهربان خوش قلب مرد ثروتمندی بود که با وجود مال فراوان، بسیار نامهربان و خسیس بود. ولی بر عکس او، زنش بسیار مهربان و خوش قلب بود و همه او را دوست داشتند. زن با خود می اندیشید: - خداوند این مرد را به من داده است، حتی اگر به او علاقه نداشته باشم، باز باید به او مهر بورزم! بنابراین با وی رفتار خوبی داشت. یک سال قحطی شد و بسیاری از روستائیان از مرد و زن کمک خواستند. زن با محبت فراوان به همه آنها کمک کرد، ولی مرد چیزی نگفت و پیش خود فکر کرد: - تا وقتی از پولهای من کم نشود برایم مهم نیست که دارایی چه کسی به باد می رود! مردم از زن تشکر کردند و گفتند: - که پولها را بعد از مدتی به او پس خواهند داد. زن نپذیرفت، اما مردم اصرار می کردند که پول او را باز گردانند. زن گفت: - اگر می خواهید پول را پس بدهید، در روز مرگ شوهرم این کار را بکنید این حرف زن به گوش یکی از دخترهایش رسید و او بسیار ناراحت شد. بی درنگ پیش پدر رفت و گفت: - می دانی مادر چی گفته؟ او از مردم خواسته تا پول های قرض گرفته را روز مرگ تو پس بدهند! مرد، به فکر فرو رفت. سپس از همسرش پرسید: - چرا از مردم خواستی پولت را بعد از مرگ من به تو بازگردانند؟ زن جواب داد: - مردم تو را دوست ندارند و همه آرزو می کنند که زودتر بمیری اما حالا بجای آنکه مرگ تو را آرزو کنند، از خداوند می خواهند که تو را زنده نگه دارد تا پول را دیرتر برگردانند. من هم از خداوند می خواهم که سالهای زیادی زنده بمانی. کسی چه می داند؟ شاید تو هم روزی مهربان شوی! مرد از تیز هوشی و محبت همسرش در شگفت ماند و به او قول داد که در آینده با مردم مهربان باشد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
ضرب المثل گوش خواباندن در قرون و اعصار قدیم که وسایل موتوری و سلاح گرم و آتشین هنوز اختراع نشده بود سپاهیان بر اسبان تیز تک و راهوار سوار می شدند و با سلاح های سرد از قبیل نیزه، شمشیر، تیر و کمان، دشنه، خنجر، کارد، کمند، فلاخن و نظایر اینها در مقابل یکدیگر صف آرایی کرده به جنگ و ستیز می پرداخته اند و غالب و مغلوب وقتی معلوم می شده، مغلوبین پشت به دشمن کرده راه هزیمت و فرار می گرفتند و سپاه غالب تا مسافتی آنان را تعقیب کرده آنچه از سپاه منهزم بر جای مانده می ماند به غنیمت می بردند. در عهد باستان چه در ایران و چه در سایر ممالک جهان، شبیخون زدن و اتخاذ تدابیر امنیتی و حیله های جنگی که امروزه به صور و اشکال دیگر منطبق و متناسب با سلاحهای آتشین خودنمایی می کند وجود داشت و طرفین متخاصمین هر کدام که مغزهای متفکر و فرماندهی لایق و کارآزموده داشته اند با استفاده از آن تدابیر و حیله ها بر سپاه دشمن غلبه می کردند. یکی از تدبیرهای امنیتی موضوع گوش خواباندن که عنوان این داستان و مقاله است، ریشه تاریخی آن فی الجمله شرح داده می شود: در جنگهای قدیم وقتی که فرمانده یکی از سپاهیان متخاصم لازم می دید از محل و موضع دشمن آگاهی حاصل کند و مخصوصاً هنگام شب که اردو زده و سربازان و دواب همه در خواب خوش غنوده بودند کاملاً هوشیار باشد که دشمن از تاریکی شب استفاده نکند و با سواران خویش بر او و اردوی بی سلاحش شبیخون نزند، از افراد تیزهوش و تیزگوشی که در اردو داشت استفاده می کرد. به این ترتیب که افراد مزبور در مسیر جاده دشمن روی زمین دراز می کشیدند و گوش راست یا چپشان را بر روی زمین می چسباندند و دقیقاً گوش می کردند. قوه سامعه و شنوایی این افراد به قدری تیز بود که اگر سواران دشمن از چند کیلومتری در حال حرکت به سوی آنان بودند صدای سم اسبان را می شنیدند و از کیفیت و چگونگی زیر و بم صداها تعداد تخمینی سواران دشمن را که در چه مسافتی هستند به فرمانده سپاه می رسانیدند. این عمل تنها درمیدان های جنگ انجام نمی گرفت بلکه سربازان قلاع نظامی نیز از این گونه افراد تیزگوش در قلعه ها داشتند که در صورت لزوم خارج از چهار دیوار قلعه در مسیر جاده های مورد نظر که احتمال یورش دشمن می رفت به نوبت گوش می خوابانیدند و اعمال و اطوار دشمنان و هر جمعیت و کاروانی را که به سوی قلعه می آمد مراقبت می کردند تا غافلگیر نشوند و مورد تعرض ومحاصره دشمن قرار نگیرند. همچنین سابقا مقنیانی بودند که با گوش خواباندن جاری بودن صدای آب را در اعماق زمین می شنیدند و نخستین کلنگ مادر چاه را همان جا می زدند. در واقع همان عملی را که امروزه رادار در مورد هواپیماهای دشمن از لحاظ تعداد و مسیر و سرعت حرکت هواپیماها انجام می دهد افراد تیزگوش قدیم، تعرض و شبیخون دشمن از راه دور را به وسیله گوش خوابانیدن و گوش فرا دادن تشخیص می دادند و به حالت آماده باش در می آمدند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مرگ همکاری که مانع پیشرفت دیگران بود یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ صبح در سالن اجتماعات اداره برگزار مى شود دعوت مى کنیم. در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت شدند اما پس از مدتى، کنجکاو شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن ها در اداره مى شده، که بوده است. این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت ١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى شد هیجان هم بالا مى رفت. همه پیش خود فکر مى کردند: این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد! کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى کردند ناگهان خشکشان مى زد و زبانشان بند مى آمد. آینه اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى کرد، تصویر خود را مى دید. نوشته اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود: تنها یک نفر وجود دارد که مى تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جز خود شما. شما تنها کسى هستید که مى توانید زندگى تان را متحول کنید. شما تنها کسى هستید که مى توانید بر روى شادى ها، تصورات و موفقیت هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى توانید به خودتان کمک کنید. زندگى شما وقتى که رئیس تان، دوستانتان، والدین تان، شریک زندگى تان یا محل کارتان تغییر مى کند، دستخوش تغییر نمى شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى کند که شما تغییر کنید، باور هاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى باشید. مهم ترین رابطه اى که در زندگى مى توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیر ممکن ها و چیز هاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت هاى زندگى خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن ها اعتقاد دارد را به او باز مى گرداند. تفاوت ها در روش نگاه کردن به زندگى است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
ویژگی های شتر: مثمر ثمر بودن تجربه و علوم فقط در جایگاه خود درست است آورده اند روزی در باغ وحش میان یک ماده شتر و فرزندش گفت و گویی به شرح زیر صورت گرف: بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟ شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟ بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟ شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم. بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرد است؟ شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و روی سنگ ریزه های بیابان و نیز تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است. بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد. شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم هاى ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند. بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشم هایمان در برابر باد و شن های بیابان است! بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم! شتر مادر: بپرس عزیزم. بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟ نتیجه گیری: مهارت ها، علوم، توانایی ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید. پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
دو داستان از وینستون چرچیل نخست وزیر اسبق انگلیس وینستون چرچیل نه تنها شوخ بوده بلکه آدم بسیار حاضر جوابی هم بوده و البته چیزی هم که واضحه این بوده که رابطه خوبی با خانم ها نداشته و خیلی مایل بوده توی ذوقشون بزنه. با هم داستان هاى زیر را مى خوانیم: داستان اول: نانسى آستور اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سخت کوشى و جسارت هایش بدست آورده بود؛ روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل (نخست وزیر پر آوازه وقت انگلستان) رو کرد و گفت: - من اگر همسر شما بودم توى قهوه تان زهر مى ریختم. چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز): من هم اگـر شوهر شما بودم مى خوردمش! داستان دوم: میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته رد می شده، که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه. بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن. رقیبه می گه من هیچ وقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه. چرچیل در حالی که خودش رو کج می کرده، میگه: - ولی من این کار رو می کنم تا یه آدم احمق از کنار من رد بشه! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان واقعی که در اردن اتفاق افتاد ... مردی وفات کرد و زن جوان و فرزندش که شیر خواره بود را ترک گفت ... عموی پسر شیرخواره آمد و به زن گفت که حاضر است برای بزرگ کردن برادر زاده کمک نماید و با پول بجامانده از برادرش کار کند تا آینده او فراهم شود .. مادر قبول کرد و وکالت را به او سپرد . عمو دارایی برادر زاده را گرفت و برای کار به آمریکا رفت ، به خواست خداوند کار خوبی نسیبش شد و با زنی آمریکایی ازدواج کرد و صاحب خانواده و فرزند شد ... زنش نیز او را در چگونگی استثمار مال و دارایی اش یاری نمود و بنگاه معاملاتی فروش ماشین به راه انداختند .. او هرگز از مالی که بدست می آورد چیزی برای زن و فرزند برادرش نمی فرستاد .. آنها صاحب میلیاردها ثروت شدند . اما بیوه زن جوان و فرزندش در فقر بسر می بردند ، خداوند آنها را با مال حلال هرچند کم کرامت داده بود و پسر با تربیت و تعلیم بر اساس دین پرورده شد و به سن جوانی رسید .. 7عمو بعد از سالها به کشورش برگشت ....و زمینی بزرگ خرید و ویلایی عظیم بنا کرد در منطقه ای به نام ام اذنیه . سپس شرکت تجاری بزرگ ماشین را راه انداخت که در اردن نظیر نداشت . برادر زاده اش که اکنون جوانی شده بود نزد او رفت و مال پدرش را از او درخواست کرد ، اما عمو سرباز زد و‌گفت که چیزی از پدراو در نزدش نیست و او را از ویلایش بیرون کرد و تهدید کرد که دیگر پا به آنجا نگذارد . جوان با دلی شکسته نزد مادرش برگشت و‌چیزی نصیبش نشد . عمو ویلای خود را با انواع وسایل گرانبها آراسته نمود ..سپس از خانواده ی خود خواست که به اردن بیایند .. روز موعود فرارسید و خانواده اش با هواپیما به اردن آمدند و او با ماشین به استقبالشان رفت ... عمو خوشحال به فرودگاه رفت و آنها را سوار ماشین جدید و‌گرانبهایش نمود . اما در راه بازگشت به ویلا خداوند دیگر فرصتی به او نداد و تصادف کرد و همگی جان باختند ...در آن حادثه دلخراش هیچ یک زنده نماند .. واینگونه تقدیر خداوند صفحه عدالت را گشود و تنها وارث عمو همان برادرزاده تشخیص داده شد و مال به صاحب اصلی خود رسید مالی که سالها تصاحب شده بود و انسانی متکبر و قدرت طلب وسیله ای برای تامین آینده آن یتیم شد . و بین خداوند ودعای مظلوم هیچ حجابی نیست .... «و خداوند تو فراموشکار نیست ...» بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
تصادف با موتور و سقوط هواپیما و داستان اراده دوست معلولم دوستم هانسزیمر حادثه شدیدی با موتور سیکلت داشت و دست چپش از کار افتاد. - خوشبختانه من راست دستم! او این جمله را در حالی گفت که داشت با مهارت بریم یک فنجان چای می ریخت. - چیز هایی که می توانم با یک دست انجام دهم شگفت آور است. با وجود آن که انگشت های دستش را از دست داده بود در کم تر از یک سال آموخت که با یک هواپیما پرواز کند. اما یک روز در هنگام پرواز در یک منطقه کوهستانی، هواپیمایش دچار مشکل موتوری شد و سقوط کرد. او زنده ماند، اما از سر تا پا فلج شد. من او را در بیمارستان ملاقات کردم. او به من لبخند زد. گفت: - چیز مهمی اتفاق نیفتاده که خیلی مهم باشد. چه چیزی است که من باید تصمیم بگیرم که انجام دهم! زبانم بند آمده بود. فکر کردم که دوستم دارد فقط تظاهر می کند و وقتی که من بروم او شروع به گریه کرده و به وضع خود تاسف می خورد. این ممکن است همان چیزی باشد که او در آن روز انجام داد، اما او هنوز تمام نشده بود. زندگی هنوز بعضی شگفتی های ظریف برایش ذخیره کرده بود. او زن زندگیش را در طی کنفرانس افراد معلول ملاقات کرد. او یک سیستم نوشتن دیجیتال که به دستورات صوتی پاسخ می داد اختراع کرد و میلیون ها کپی از کتابی که برای توسعه سیستم جدید نوشته بود فروخت. در پشت جلد کتابش این نکته کوتاه را نوشت: - قبل از آنکه فلج شوم، می توانستم یک میلیون کار مختلف را انجام دهم، اما اکنون فقط می توانم 990000 تای آن را انجام دهم. اما چه شخص معقولی به خاطر 10000 چیزی که دیگر نمی تواند انجام دهد نگران است، در حالی که 990000 تا باقیمانده است؟ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان آموزش جودو بچه یک دست کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود. استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد. سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد! سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: - دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه راه شناخته شده مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستى نداشتی! یاد بگیر که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی. راز موفقیت در زندگی، داشتن امکانات نیست، بلکه استفاده از بی امکانی به عنوان نقطه قوت است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
دزدی در بانک و مردی که همسرش، دزد را دید (طنز) این داستان مثال طنزی است از اینکه همیشه از فرصت ها استفاده کنید: دزدی برای سرقت با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد. وقتی پولها را دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید: - آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟ مرد پاسخ داد: - بله قربان من دیدم. با این حرف، دزد بلافاصله اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت! او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید: - آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟ مرد پاسخ داد: - نه خیر قربان، من ندیدم اما همسرم دید! -------------- پی نوشت: فرصت هر آن چیزی است که شانس تغییر شرایط به سوی بهتر شدن را می دهد. تردیدی نیست که انسان به صورت مستمر فرصت های فوق العاده ای را که سر راهش قرار می گیرد، از دست می دهد. برای رسیدن به اهداف و آرزوهایش به سختی کار می کند، ولی موفقیتی به دست نمی آورد، چون از شانس هایی که زندگی در مسیرش قرار می دهد، بهره ای نمی برد. البته خیلی از فرصت هایی که پیش می آید، در لفافهٔ مسئله، مشکل یا کار دشوار پیچیده شده اند. در واقع شخص به جای آنکه مسئله را چالشی برای آزمایش و تقویت اراده خود بداند، آن را مشکل می بیند. اما اگر با تغییر دیدگاه، مسائل را به چشم چالش ببیند، کم کم مغز برای شناسایی فرصت ها آموزش داده می شود. شاید مشکلات برطرف نشدنی باشند، اما باید روی چالش ها کار کرد تا شرایط فعلی بهبود پیدا کند. بنابراین چالش همان فرصت تغییر است؛ فرصت کسب تجربه؛ فرصت یادگیری؛ فرصت پیشرفت و رشد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚زن رزمنده ✍️ستارخان وقتی وارد بیمارستان شد دید که پرستاران و پزشک بیمارستان تبریز دور یک تخت ایستادند و سر و صدا می‌کنند. چشمش به پسر جوانی افتاد که روی تخت خوابیده بود و خون شلوارش را سرخ کرده بود. سردار دید که جوان مجروح اجازه نمی‌دهد کسی به او دست بزند. پرستارها دور او جمع شدند و گفتند که باید برای نجات دادن جانش لباسش را از تنش بیرون بیاورد. 🔺اما او قبول نمی‌کرد و از درد هم به خود می‌پیچید. خون از جای زخم بیشتر بیرون می‌آمد و هر لحظه او بیحال تر می‌شد. ستارخان به سمتشان رفت و گفت : چه خبر شده؟ رو به جوان کرد و پرسید : چرا نمی‌گذاری نجاتت بدهند. جوان که کم کم داشت بیحال می‌شد. گفت فقط به شما می‌گویم. بعد که همه رفتند سرش را نزدیک آورد 🔺و گفت : ستارخان من زن هستم و حاضرم بمیرم تا اینکه چشم نامحرم به بدنم بیفتد و بفهمند که من با لباس مردانه می‌جنگم. اشک در چشمان ستارخان جمع شد و به ترکی گفت : قیزیم من دیری اولا اولاسن نیه دعوایه گئتدون. یعنی دخترم ، مگر من مُردَه ام که تو لباس مردانه بپوشی و بجنگی. جوان نفسی کشید و گفت : 🔺ستارخان ! مگر نجات وطن و جنگ برای آزادی، زن و مرد می‌شناسد؟ ما زنان پشت شما را خالی نخواهیم کرد. در کتاب زنان در تاریخ مشروطه آمده است که بعد از این ستارخان دستور داد تا پرده‌ای به دور این تخت بکشند و دختر که نامش تلی بود نجات پیدا کند. اما تلی تنها زنی نبود که پشت ستارخان را خالی نکرد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales