eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
46 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
ویژگی های شتر: مثمر ثمر بودن تجربه و علوم فقط در جایگاه خود درست است آورده اند روزی در باغ وحش میان یک ماده شتر و فرزندش گفت و گویی به شرح زیر صورت گرف: بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟ شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟ بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟ شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم. بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرد است؟ شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و روی سنگ ریزه های بیابان و نیز تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است. بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد. شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم هاى ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند. بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشم هایمان در برابر باد و شن های بیابان است! بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم! شتر مادر: بپرس عزیزم. بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟ نتیجه گیری: مهارت ها، علوم، توانایی ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید. پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
دو داستان از وینستون چرچیل نخست وزیر اسبق انگلیس وینستون چرچیل نه تنها شوخ بوده بلکه آدم بسیار حاضر جوابی هم بوده و البته چیزی هم که واضحه این بوده که رابطه خوبی با خانم ها نداشته و خیلی مایل بوده توی ذوقشون بزنه. با هم داستان هاى زیر را مى خوانیم: داستان اول: نانسى آستور اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سخت کوشى و جسارت هایش بدست آورده بود؛ روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل (نخست وزیر پر آوازه وقت انگلستان) رو کرد و گفت: - من اگر همسر شما بودم توى قهوه تان زهر مى ریختم. چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز): من هم اگـر شوهر شما بودم مى خوردمش! داستان دوم: میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته رد می شده، که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه. بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن. رقیبه می گه من هیچ وقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه. چرچیل در حالی که خودش رو کج می کرده، میگه: - ولی من این کار رو می کنم تا یه آدم احمق از کنار من رد بشه! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان واقعی که در اردن اتفاق افتاد ... مردی وفات کرد و زن جوان و فرزندش که شیر خواره بود را ترک گفت ... عموی پسر شیرخواره آمد و به زن گفت که حاضر است برای بزرگ کردن برادر زاده کمک نماید و با پول بجامانده از برادرش کار کند تا آینده او فراهم شود .. مادر قبول کرد و وکالت را به او سپرد . عمو دارایی برادر زاده را گرفت و برای کار به آمریکا رفت ، به خواست خداوند کار خوبی نسیبش شد و با زنی آمریکایی ازدواج کرد و صاحب خانواده و فرزند شد ... زنش نیز او را در چگونگی استثمار مال و دارایی اش یاری نمود و بنگاه معاملاتی فروش ماشین به راه انداختند .. او هرگز از مالی که بدست می آورد چیزی برای زن و فرزند برادرش نمی فرستاد .. آنها صاحب میلیاردها ثروت شدند . اما بیوه زن جوان و فرزندش در فقر بسر می بردند ، خداوند آنها را با مال حلال هرچند کم کرامت داده بود و پسر با تربیت و تعلیم بر اساس دین پرورده شد و به سن جوانی رسید .. 7عمو بعد از سالها به کشورش برگشت ....و زمینی بزرگ خرید و ویلایی عظیم بنا کرد در منطقه ای به نام ام اذنیه . سپس شرکت تجاری بزرگ ماشین را راه انداخت که در اردن نظیر نداشت . برادر زاده اش که اکنون جوانی شده بود نزد او رفت و مال پدرش را از او درخواست کرد ، اما عمو سرباز زد و‌گفت که چیزی از پدراو در نزدش نیست و او را از ویلایش بیرون کرد و تهدید کرد که دیگر پا به آنجا نگذارد . جوان با دلی شکسته نزد مادرش برگشت و‌چیزی نصیبش نشد . عمو ویلای خود را با انواع وسایل گرانبها آراسته نمود ..سپس از خانواده ی خود خواست که به اردن بیایند .. روز موعود فرارسید و خانواده اش با هواپیما به اردن آمدند و او با ماشین به استقبالشان رفت ... عمو خوشحال به فرودگاه رفت و آنها را سوار ماشین جدید و‌گرانبهایش نمود . اما در راه بازگشت به ویلا خداوند دیگر فرصتی به او نداد و تصادف کرد و همگی جان باختند ...در آن حادثه دلخراش هیچ یک زنده نماند .. واینگونه تقدیر خداوند صفحه عدالت را گشود و تنها وارث عمو همان برادرزاده تشخیص داده شد و مال به صاحب اصلی خود رسید مالی که سالها تصاحب شده بود و انسانی متکبر و قدرت طلب وسیله ای برای تامین آینده آن یتیم شد . و بین خداوند ودعای مظلوم هیچ حجابی نیست .... «و خداوند تو فراموشکار نیست ...» بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
تصادف با موتور و سقوط هواپیما و داستان اراده دوست معلولم دوستم هانسزیمر حادثه شدیدی با موتور سیکلت داشت و دست چپش از کار افتاد. - خوشبختانه من راست دستم! او این جمله را در حالی گفت که داشت با مهارت بریم یک فنجان چای می ریخت. - چیز هایی که می توانم با یک دست انجام دهم شگفت آور است. با وجود آن که انگشت های دستش را از دست داده بود در کم تر از یک سال آموخت که با یک هواپیما پرواز کند. اما یک روز در هنگام پرواز در یک منطقه کوهستانی، هواپیمایش دچار مشکل موتوری شد و سقوط کرد. او زنده ماند، اما از سر تا پا فلج شد. من او را در بیمارستان ملاقات کردم. او به من لبخند زد. گفت: - چیز مهمی اتفاق نیفتاده که خیلی مهم باشد. چه چیزی است که من باید تصمیم بگیرم که انجام دهم! زبانم بند آمده بود. فکر کردم که دوستم دارد فقط تظاهر می کند و وقتی که من بروم او شروع به گریه کرده و به وضع خود تاسف می خورد. این ممکن است همان چیزی باشد که او در آن روز انجام داد، اما او هنوز تمام نشده بود. زندگی هنوز بعضی شگفتی های ظریف برایش ذخیره کرده بود. او زن زندگیش را در طی کنفرانس افراد معلول ملاقات کرد. او یک سیستم نوشتن دیجیتال که به دستورات صوتی پاسخ می داد اختراع کرد و میلیون ها کپی از کتابی که برای توسعه سیستم جدید نوشته بود فروخت. در پشت جلد کتابش این نکته کوتاه را نوشت: - قبل از آنکه فلج شوم، می توانستم یک میلیون کار مختلف را انجام دهم، اما اکنون فقط می توانم 990000 تای آن را انجام دهم. اما چه شخص معقولی به خاطر 10000 چیزی که دیگر نمی تواند انجام دهد نگران است، در حالی که 990000 تا باقیمانده است؟ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان آموزش جودو بچه یک دست کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود. استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد. سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد! سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: - دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه راه شناخته شده مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستى نداشتی! یاد بگیر که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی. راز موفقیت در زندگی، داشتن امکانات نیست، بلکه استفاده از بی امکانی به عنوان نقطه قوت است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
دزدی در بانک و مردی که همسرش، دزد را دید (طنز) این داستان مثال طنزی است از اینکه همیشه از فرصت ها استفاده کنید: دزدی برای سرقت با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد. وقتی پولها را دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید: - آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟ مرد پاسخ داد: - بله قربان من دیدم. با این حرف، دزد بلافاصله اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت! او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید: - آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟ مرد پاسخ داد: - نه خیر قربان، من ندیدم اما همسرم دید! -------------- پی نوشت: فرصت هر آن چیزی است که شانس تغییر شرایط به سوی بهتر شدن را می دهد. تردیدی نیست که انسان به صورت مستمر فرصت های فوق العاده ای را که سر راهش قرار می گیرد، از دست می دهد. برای رسیدن به اهداف و آرزوهایش به سختی کار می کند، ولی موفقیتی به دست نمی آورد، چون از شانس هایی که زندگی در مسیرش قرار می دهد، بهره ای نمی برد. البته خیلی از فرصت هایی که پیش می آید، در لفافهٔ مسئله، مشکل یا کار دشوار پیچیده شده اند. در واقع شخص به جای آنکه مسئله را چالشی برای آزمایش و تقویت اراده خود بداند، آن را مشکل می بیند. اما اگر با تغییر دیدگاه، مسائل را به چشم چالش ببیند، کم کم مغز برای شناسایی فرصت ها آموزش داده می شود. شاید مشکلات برطرف نشدنی باشند، اما باید روی چالش ها کار کرد تا شرایط فعلی بهبود پیدا کند. بنابراین چالش همان فرصت تغییر است؛ فرصت کسب تجربه؛ فرصت یادگیری؛ فرصت پیشرفت و رشد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚زن رزمنده ✍️ستارخان وقتی وارد بیمارستان شد دید که پرستاران و پزشک بیمارستان تبریز دور یک تخت ایستادند و سر و صدا می‌کنند. چشمش به پسر جوانی افتاد که روی تخت خوابیده بود و خون شلوارش را سرخ کرده بود. سردار دید که جوان مجروح اجازه نمی‌دهد کسی به او دست بزند. پرستارها دور او جمع شدند و گفتند که باید برای نجات دادن جانش لباسش را از تنش بیرون بیاورد. 🔺اما او قبول نمی‌کرد و از درد هم به خود می‌پیچید. خون از جای زخم بیشتر بیرون می‌آمد و هر لحظه او بیحال تر می‌شد. ستارخان به سمتشان رفت و گفت : چه خبر شده؟ رو به جوان کرد و پرسید : چرا نمی‌گذاری نجاتت بدهند. جوان که کم کم داشت بیحال می‌شد. گفت فقط به شما می‌گویم. بعد که همه رفتند سرش را نزدیک آورد 🔺و گفت : ستارخان من زن هستم و حاضرم بمیرم تا اینکه چشم نامحرم به بدنم بیفتد و بفهمند که من با لباس مردانه می‌جنگم. اشک در چشمان ستارخان جمع شد و به ترکی گفت : قیزیم من دیری اولا اولاسن نیه دعوایه گئتدون. یعنی دخترم ، مگر من مُردَه ام که تو لباس مردانه بپوشی و بجنگی. جوان نفسی کشید و گفت : 🔺ستارخان ! مگر نجات وطن و جنگ برای آزادی، زن و مرد می‌شناسد؟ ما زنان پشت شما را خالی نخواهیم کرد. در کتاب زنان در تاریخ مشروطه آمده است که بعد از این ستارخان دستور داد تا پرده‌ای به دور این تخت بکشند و دختر که نامش تلی بود نجات پیدا کند. اما تلی تنها زنی نبود که پشت ستارخان را خالی نکرد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
سرسره و بچه، پدر معلول و مادر نابینا دست عاطفه در دستم بود، با هر بار دیدن دختر بچه ای که جسورانه از بالای سرسره پایین می آمد، پاهایش جمع تر و فشار دستش به دست من بیش تر می شد، توی دلم خاله ام را به خاطر تربیت نادرست عاطفه ملامت می کردم. اون که چیزی کم نداشت، چرا باید آنقدر ترسو بار می آمد؟! نمی دانستم پدر و مادر آن بچه چه کسانی بودند، اما برای یک لحظه آرزو کردم که ای کاش عاطفه هم بچه همان پدر و مادر بود، تا فقط کمی از جسارت آن ها را به ارث می برد. از آن جا دور شدیم، کمی بعد همان بچه را دیدیم که با دست های کوچکش پدر معلول و مادر نابینایش را هدایت می کرد. این بار برای یک لحظه آرزو کردم که خدا مرا ببخشد، عاشقانه عاطفه را بغل کردم و خدا را به خاطر کار های عجیب ولی زیبایش شکر کردم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
راهب و سامورایی و نشانه بهشت و جهنم راهبی کنار جاده ایی نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد: - پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده! راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند! راهب به آرامی گفت: - خشم تو نشانه ای از جهنم است. سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد. آنگاه راهب گفت: - این هم نشانه بهشت! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
چاه مسجد اعظم قم و آقای بروجردی و شرکت جمشید یگانگی زرتشتی وقتی مسجد اعظم قم ساخته می شد قرار شد چاه آبی حفر کنند که آب آن مسجد مستقل از آب شهر باشد. تحقیق شد که چه کسی این کار را بهتر از دیگران انجام می دهد. معلوم شد شرکتی در خیابان سعدی تهران هست که مدیریت آن با آقای جمشید یگانگی است ولی ایشان زردشتی می باشد. موضوع را با آقای بروجردی مطرح کردند و ایشان فرمود: زردشتی باشد، چه اشکالی دارد؟ آقای مهندس لرزاده که معمار مسجد اعظم بود قرارداد حفر چاه و سیستم آبرسانی مسجد را با آن شرکت بست و کار تا آخر انجام شد. هنگام تسویه حساب، آقای جمشید یگانگی گفته بود مایل است با آقای بروجردی ملاقات کند. آقای لرزاده اجازه گرفته بود و ملاقات انجام شد. در ملاقات آقای بروجردی از ایشان تشکر کرده بود ولی آقای یگانگی خواهش کرده بود که اجازه دهید من هم در ثواب این مسجد شریک باشم و پولی بابت کار دریافت نکنم و آقای بروجردی هم قبول کرده بود. در همین حال یکی از حاضرین به آقای بروجردی گفته بود: آقا به ایشان بفرمایید مسلمان شود. آقای بروجردی از شنیدن این جمله آنقدر ناراحت شده بود که صورت و گوشهایش قرمز شده بود. آقای یگانگی هم سرش را زیر انداخته و ساکت بود. پس از مدتی آقای بروجردی فرمود: من دعا می کنم خداوند از این صفا و اخلاص ایشان به ما هم عنایت بفرماید. پس از چندین سال چاه مسجد به تعمیر و بازسازی نیاز پیدا کرد و به همان شرکت مراجعه شد و معلوم شد آقای یگانگی مرحوم شده و پسرانش شرکت را اداره می کنند. قرار شد آنان برای تعمیر اقدام کنند. وقتی کار که انجام شد و برای تسویه حساب مراجعه کردند، معلوم شد مرحوم جمشید یگانگی در پرونده مربوط به مسجد اعظم قم یادداشت کرده که تا هر زمان این چاه تعمیراتی لازم داشت به طور مجانی انجام گردد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
تَن پاک کُن (افسانه دلیل نام گذاری تنباکو = تن پاک کن) در زمانهای قدیم جذامی ها و صاحبان جراحات و بیماریهای پوستی واگیر دار را از شهر ها رانده و نفی بلد می کردند. گویند در شهری یکی از این بیماران را بیرون کرده و در بیابان رها نمودند و به حال خویش گذاشتند. مرد بیمار چون شب رسید و سرما بر وی مستولی شد ناگزیر بوته ها و علف های دور و بر خویش را جمع کرده و آتش زد و این کار را هر شب ادامه داد. بعد از چند روز متوجه می شود که زخم ها و جراحت پوستش کاهش پیدا کرده و حتی از درد و آزار آن خلاص شده، پس به شهر نزد اهل و عیال خویش برمی گردد. این واقعه موجب حیرت و تعجب حکیمان آن دوره می شود و بعد از بررسی علت رفع بیماری متوجه می شوند که برگ آن بوته ها باعث بهبود بیماری گشته است. بنابراین اسم آن گیاه را تَن پاک کن می گذارند که در اثر کثرت استعمال و به مرور ایام به تنباکو تبدیل می شود! --------------- پی نوشت: بدیهی است این داستان، افسانه ایی بیش نیست و در آن داستان سرایی صورت گرفته است. به نظر می رسد کلمه تنباکو (tobacco) از اسپانیایی و پرتغالی و از زبان تاینو کارائیب ریشه گرفته باشد. گفته می شود در زبان تاینو، این کلمه به یک لول از برگ های تنباکو اطلاق می شود. به هر حال کلمات مشابهی در زبان های اسپانیایی، پرتغالی و ایتالیایی برای گیاهان دارویی استفاده می شده که به نظر می رسد از کلمهٔ عربی تَبَغ گرفته شده باشد. این کلمه به گیاهان دارویی مختلفی اطلاق می شده است. تنباکو از گذشته های دور در قاره آمریکا مصرف می شده، تا زمانی که مهاجران اروپایی به آنجا رفته و این گیاه را به اروپا معرفی کردند. پس از کشف های علمی قرن بیستم، تنباکو به عنوان یک ماده دشمن سلامتی محکوم شد و سرانجام به عنوان یک عامل برای سرطان و دیگر بیماری های تنفسی و گردش خون، شناخته شد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales