eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
46 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان آموزش جودو بچه یک دست کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود. استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد. سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد! سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: - دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه راه شناخته شده مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستى نداشتی! یاد بگیر که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی. راز موفقیت در زندگی، داشتن امکانات نیست، بلکه استفاده از بی امکانی به عنوان نقطه قوت است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
دزدی در بانک و مردی که همسرش، دزد را دید (طنز) این داستان مثال طنزی است از اینکه همیشه از فرصت ها استفاده کنید: دزدی برای سرقت با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد. وقتی پولها را دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید: - آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟ مرد پاسخ داد: - بله قربان من دیدم. با این حرف، دزد بلافاصله اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت! او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید: - آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟ مرد پاسخ داد: - نه خیر قربان، من ندیدم اما همسرم دید! -------------- پی نوشت: فرصت هر آن چیزی است که شانس تغییر شرایط به سوی بهتر شدن را می دهد. تردیدی نیست که انسان به صورت مستمر فرصت های فوق العاده ای را که سر راهش قرار می گیرد، از دست می دهد. برای رسیدن به اهداف و آرزوهایش به سختی کار می کند، ولی موفقیتی به دست نمی آورد، چون از شانس هایی که زندگی در مسیرش قرار می دهد، بهره ای نمی برد. البته خیلی از فرصت هایی که پیش می آید، در لفافهٔ مسئله، مشکل یا کار دشوار پیچیده شده اند. در واقع شخص به جای آنکه مسئله را چالشی برای آزمایش و تقویت اراده خود بداند، آن را مشکل می بیند. اما اگر با تغییر دیدگاه، مسائل را به چشم چالش ببیند، کم کم مغز برای شناسایی فرصت ها آموزش داده می شود. شاید مشکلات برطرف نشدنی باشند، اما باید روی چالش ها کار کرد تا شرایط فعلی بهبود پیدا کند. بنابراین چالش همان فرصت تغییر است؛ فرصت کسب تجربه؛ فرصت یادگیری؛ فرصت پیشرفت و رشد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚زن رزمنده ✍️ستارخان وقتی وارد بیمارستان شد دید که پرستاران و پزشک بیمارستان تبریز دور یک تخت ایستادند و سر و صدا می‌کنند. چشمش به پسر جوانی افتاد که روی تخت خوابیده بود و خون شلوارش را سرخ کرده بود. سردار دید که جوان مجروح اجازه نمی‌دهد کسی به او دست بزند. پرستارها دور او جمع شدند و گفتند که باید برای نجات دادن جانش لباسش را از تنش بیرون بیاورد. 🔺اما او قبول نمی‌کرد و از درد هم به خود می‌پیچید. خون از جای زخم بیشتر بیرون می‌آمد و هر لحظه او بیحال تر می‌شد. ستارخان به سمتشان رفت و گفت : چه خبر شده؟ رو به جوان کرد و پرسید : چرا نمی‌گذاری نجاتت بدهند. جوان که کم کم داشت بیحال می‌شد. گفت فقط به شما می‌گویم. بعد که همه رفتند سرش را نزدیک آورد 🔺و گفت : ستارخان من زن هستم و حاضرم بمیرم تا اینکه چشم نامحرم به بدنم بیفتد و بفهمند که من با لباس مردانه می‌جنگم. اشک در چشمان ستارخان جمع شد و به ترکی گفت : قیزیم من دیری اولا اولاسن نیه دعوایه گئتدون. یعنی دخترم ، مگر من مُردَه ام که تو لباس مردانه بپوشی و بجنگی. جوان نفسی کشید و گفت : 🔺ستارخان ! مگر نجات وطن و جنگ برای آزادی، زن و مرد می‌شناسد؟ ما زنان پشت شما را خالی نخواهیم کرد. در کتاب زنان در تاریخ مشروطه آمده است که بعد از این ستارخان دستور داد تا پرده‌ای به دور این تخت بکشند و دختر که نامش تلی بود نجات پیدا کند. اما تلی تنها زنی نبود که پشت ستارخان را خالی نکرد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
سرسره و بچه، پدر معلول و مادر نابینا دست عاطفه در دستم بود، با هر بار دیدن دختر بچه ای که جسورانه از بالای سرسره پایین می آمد، پاهایش جمع تر و فشار دستش به دست من بیش تر می شد، توی دلم خاله ام را به خاطر تربیت نادرست عاطفه ملامت می کردم. اون که چیزی کم نداشت، چرا باید آنقدر ترسو بار می آمد؟! نمی دانستم پدر و مادر آن بچه چه کسانی بودند، اما برای یک لحظه آرزو کردم که ای کاش عاطفه هم بچه همان پدر و مادر بود، تا فقط کمی از جسارت آن ها را به ارث می برد. از آن جا دور شدیم، کمی بعد همان بچه را دیدیم که با دست های کوچکش پدر معلول و مادر نابینایش را هدایت می کرد. این بار برای یک لحظه آرزو کردم که خدا مرا ببخشد، عاشقانه عاطفه را بغل کردم و خدا را به خاطر کار های عجیب ولی زیبایش شکر کردم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
راهب و سامورایی و نشانه بهشت و جهنم راهبی کنار جاده ایی نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد: - پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده! راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند! راهب به آرامی گفت: - خشم تو نشانه ای از جهنم است. سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد. آنگاه راهب گفت: - این هم نشانه بهشت! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
چاه مسجد اعظم قم و آقای بروجردی و شرکت جمشید یگانگی زرتشتی وقتی مسجد اعظم قم ساخته می شد قرار شد چاه آبی حفر کنند که آب آن مسجد مستقل از آب شهر باشد. تحقیق شد که چه کسی این کار را بهتر از دیگران انجام می دهد. معلوم شد شرکتی در خیابان سعدی تهران هست که مدیریت آن با آقای جمشید یگانگی است ولی ایشان زردشتی می باشد. موضوع را با آقای بروجردی مطرح کردند و ایشان فرمود: زردشتی باشد، چه اشکالی دارد؟ آقای مهندس لرزاده که معمار مسجد اعظم بود قرارداد حفر چاه و سیستم آبرسانی مسجد را با آن شرکت بست و کار تا آخر انجام شد. هنگام تسویه حساب، آقای جمشید یگانگی گفته بود مایل است با آقای بروجردی ملاقات کند. آقای لرزاده اجازه گرفته بود و ملاقات انجام شد. در ملاقات آقای بروجردی از ایشان تشکر کرده بود ولی آقای یگانگی خواهش کرده بود که اجازه دهید من هم در ثواب این مسجد شریک باشم و پولی بابت کار دریافت نکنم و آقای بروجردی هم قبول کرده بود. در همین حال یکی از حاضرین به آقای بروجردی گفته بود: آقا به ایشان بفرمایید مسلمان شود. آقای بروجردی از شنیدن این جمله آنقدر ناراحت شده بود که صورت و گوشهایش قرمز شده بود. آقای یگانگی هم سرش را زیر انداخته و ساکت بود. پس از مدتی آقای بروجردی فرمود: من دعا می کنم خداوند از این صفا و اخلاص ایشان به ما هم عنایت بفرماید. پس از چندین سال چاه مسجد به تعمیر و بازسازی نیاز پیدا کرد و به همان شرکت مراجعه شد و معلوم شد آقای یگانگی مرحوم شده و پسرانش شرکت را اداره می کنند. قرار شد آنان برای تعمیر اقدام کنند. وقتی کار که انجام شد و برای تسویه حساب مراجعه کردند، معلوم شد مرحوم جمشید یگانگی در پرونده مربوط به مسجد اعظم قم یادداشت کرده که تا هر زمان این چاه تعمیراتی لازم داشت به طور مجانی انجام گردد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
تَن پاک کُن (افسانه دلیل نام گذاری تنباکو = تن پاک کن) در زمانهای قدیم جذامی ها و صاحبان جراحات و بیماریهای پوستی واگیر دار را از شهر ها رانده و نفی بلد می کردند. گویند در شهری یکی از این بیماران را بیرون کرده و در بیابان رها نمودند و به حال خویش گذاشتند. مرد بیمار چون شب رسید و سرما بر وی مستولی شد ناگزیر بوته ها و علف های دور و بر خویش را جمع کرده و آتش زد و این کار را هر شب ادامه داد. بعد از چند روز متوجه می شود که زخم ها و جراحت پوستش کاهش پیدا کرده و حتی از درد و آزار آن خلاص شده، پس به شهر نزد اهل و عیال خویش برمی گردد. این واقعه موجب حیرت و تعجب حکیمان آن دوره می شود و بعد از بررسی علت رفع بیماری متوجه می شوند که برگ آن بوته ها باعث بهبود بیماری گشته است. بنابراین اسم آن گیاه را تَن پاک کن می گذارند که در اثر کثرت استعمال و به مرور ایام به تنباکو تبدیل می شود! --------------- پی نوشت: بدیهی است این داستان، افسانه ایی بیش نیست و در آن داستان سرایی صورت گرفته است. به نظر می رسد کلمه تنباکو (tobacco) از اسپانیایی و پرتغالی و از زبان تاینو کارائیب ریشه گرفته باشد. گفته می شود در زبان تاینو، این کلمه به یک لول از برگ های تنباکو اطلاق می شود. به هر حال کلمات مشابهی در زبان های اسپانیایی، پرتغالی و ایتالیایی برای گیاهان دارویی استفاده می شده که به نظر می رسد از کلمهٔ عربی تَبَغ گرفته شده باشد. این کلمه به گیاهان دارویی مختلفی اطلاق می شده است. تنباکو از گذشته های دور در قاره آمریکا مصرف می شده، تا زمانی که مهاجران اروپایی به آنجا رفته و این گیاه را به اروپا معرفی کردند. پس از کشف های علمی قرن بیستم، تنباکو به عنوان یک ماده دشمن سلامتی محکوم شد و سرانجام به عنوان یک عامل برای سرطان و دیگر بیماری های تنفسی و گردش خون، شناخته شد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان گاو اثر پائولو کوئلیو فرصتی برای یادگیری و رشد و ترقی(قسمت اول) فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند. بر طبق گفته های استاد تمامی چیزهایی که در مقابل ما قرار دارند به ما فرصت یادگیری و یا آموزش دادن را می دهند. در این لحظه بود که به درگاه و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع شده بود، ولی ظاهری بسیار حقیرانه داشت. شاگرد گفت: این مکان را ببینید. شما حق داشتید. من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم، در بهشت به سر می بردند، اما متوجه آن نیستند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند. استاد گفت: من گفتم آموختن و آموزش دادن مشاهده امری که اتفاق می افتد، کافی نمی باشد بایستی دلایل را بررسی کرد پس فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علت هایش بشویم. سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند. یک زوج و سه فرزند با لباس های پاره و کثیف. استاد خطاب به پدر خانواده گفت: شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید، در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد؟ چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟ آن مرد نیز در آرامش کامل پاسخ داد: دوست من، ما در اینجا ماده گاوی داریم که همه روزه، چند لیتر شیر به ما می دهد. یک بخش از محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم. با بخش دیگر اقدام به تولید پنیر، کره و یا خامه برای مصرف شخصی خود می کنیم و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم. استاد فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد. در میان راه، رو به شاگرد کرد و گفت: آن ماده گاو را از آنها دزدیده و از بالای آن صخره روبرویی به پایین پرت کن! شاگرد گفت: اما این کار صحیحی بنظر نمی رسد، آن حیوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است. فیلسوف نیز ساکت ماند... آن جوان بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته باشد، همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود و آن گاو نیز در آن حادثه مرد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان گاو اثر پائولو کوئلیو فرصتی برای یادگیری و رشد و ترقی(قسمت دوم وپایانی) این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از سال ها، زمانی که دیگر یک بازرگان موفق شده بود، تصمیم گرفت تا به همان خانه بازگشته و با شرح ماوقع، از آن خانواده تقاضای بخشش و به ایشان کمک مالی نماید. اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به یک مکان زیبا شده بود با درختانی شکوفه کرده، ماشینی که در گاراژ پارک شده و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند. با تصور این مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند، مایوس و ناامید گردید. ناگهان غریبه ای را دید و از او سوال کرد: آن خانواده که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند؟ جوابی که دریافت کرد، این بود: آنها همچنان صاحب این مکان هستند. مرد، وحشت زده و سراسیمه و دوان دوان وارد خانه شد. صاحب خانه او را شناخت و از احوالات استاد فیلسوفش پرسید. اما جوان مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان موفق به بهبود وضعیت آن مکان و زندگی به آن خوبی شده اند. آن مرد گفت: ما دارای یک گاو بودیم، اما وی از صخره پرت شد و مرد. در این صورت بود که برای تامین معاش خانواده ام مجبور به کاشت سبزیجات و حبوبات شدم. گیاهان و نباتات با تاخیر رشد کردند و مجبور به بریدن مجدد درختان شدم و پس از آن به فکر خرید چرخ نخ ریسی افتادم و با آن بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم و با خود همچنین فکر کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم. به این ترتیب یکسال سخت گذشت، اما وقتی خرمن محصولات رسید، من در حال فروش و صدور حبوبات، پنبه و سبزیجات معطر بودم. هرگز به این موضوع فکر نکرده بودم که همه قدرت و پتانسیل من در این نکته خلاصه می شد که: چه خوب شد آن گاو مرد. برداشتی از داستان گاو، اثر: پائولو کوئیلو بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📜بهترین مدرک تحصیلی جهان چیست ؟! دکتر ویکتور فرانکل ؛ تنها کسی بود که موفق شد از زندان آشويتس در لهستان معروف به قتلگاه آدم سوزی فرار کند ، او در نامه‌ا‌‌ی‌ خطاب به معلمان سراسر جهان برای تمام تاریخ اینگونه می‌نویسد: چشمان من چیزهایی دیده است که چشم هیچ انسانی نباید ببیند، من اتاق‌های گازی را ديدم كه توسط بهترين مهندسين طراحی می‌شدند. من پزشكان ماهری را ديدم كه کودکـانی معصوم و بی‌ گناه را به راحتی مسموم میكردند. من پرستارانی کاربلد را دیدم ‌که انسان‌ها را با تزریق یک آمپول به قتل می‌رسانند. من فارغ‌ التحصیلان دانشگاهی را دیدم که می‌توانستند انسان دیگری را در آتش بسوزانند. و مجموع این دلایل مرا به آموزش مَشکوک کرد. از شما تقاضا میکنم که تلاش کنید قبل از تربیت دانش‌آموزانتان به عنوان یک دکتر یا یک مهندس از آنها یک انسان بسازید ، تا روزی تبدیل به جانوران روانی دانشمند نشوند. پزشک یا مهندس شدن کار چندان دشواری نيست و هرکسی می‌تواند با چند سال تلاش به آن برسد . اما به دانش‌آموزان خود بیاموزید که بهترین و بزرگترين ثروت هر کدام از آنها "انسانیت" است كه با هيچ مدرک تحصیلی در جهان قابل مقايسه نيست... ‌‌بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales