داستان آتش گرفتن آزمایشگاه ادیسون
ادیسون در سنین پیری پس از اختراع لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد. این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
در همین روز ها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتاً کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمان ها است! آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع ادیسون رسانده شود.
پسر ادیسون با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد. اما ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت:
پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟! حیرت آور است! من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟ چطور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟
پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد! در مورد آزمایشگاه و بازسازی یا نوسازی آن فردا فکر می کنیم، الآن موقع این کار نیست. به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان ضرب المثل از این ستون به آن ستون فرج است
مردی به شهری مسافرت کرد و غریب بود. اتفاقا همان شب فردی به قتل می رسد. نگهبانان مرد غریب را نزدیگ محل قتل دستگیر می کنند. و او را نزد قاضی می برند و چون مرد ناشناس نتوانست بی گناهی خود را ثابت کند قاضی دستور اعدام صادر کرد.
فردا مرد مسافر را به یک ستون بستند تا اعدام کنند. مرد هرچه گفت که بی گناه است و بعدا از این کار پشیمان خواهند شد جلاد گفت من باید دستور را اجرا کنم.
جلاد به او گفت که آخرین خواسته اش چیست.
مرد که دید مرگ نزدیک است گفت: مرا به آن یکی ستون ببندید و اعدام کنید.
جلاد فکرکرد که مرد قصد فرار دارد و این یک بهانه است و به او گفت این چه خواهش مسخره ای است!
مرد گفت: رسم این است که آخرین خواهش یک محکوم به اعدام اگر ضرری برای کسی نداشته باشد اجرا شود.
جلاد با احتیاط دست او را باز کرد و به ستون بعدی بست.
در همین هنگام حاکم و سوارانش از آنجا گذشتند و دیدند عده ای از مردم دور میدان جمع شدند علت را پرسیدند گفتند مردی را به دار می زنند. حاکم پرسید: چه کسی را
جلاد جلو آمد و حکم قاضی را نشان داد.
حاکم گفت: مگر دستور جدید قاضی به شما نرسیده است؟
جلاد گفت: آخرین دستور همین است.
حاکم گفت: این مرد بی گناه است او را آزاد کنید. قاتل اصلی دیشب به کاخ من آمد و گفت وقتی خبر اعدام این مرد را شنیده ناراحت شده که خون این مرد هم به گردن او بیافتد و با اینکه می ترسیده خودش را معرفی کرد. من هم او را نزد قاضی فرستادم و سفارش کردم که مجازاتش را تخفیف دهد.
مرد مسافر را آزاد کردند و او گفت: اگر مرا از آن ستون به این ستون نمی بستید تا حالا مرا اعدام کرده بودید. اگر خدا بخواهد از این ستون به آن ستون فرج است.
این ضرب المثل را هنگامی به کار می برند که فردی ناامید است و او را دلداری می دهند که در اندک فرصتی راه چاره پیدا می شود. (فرج به معنای گشایش در کار و رفع مشکل)
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان آموخته های علمی پسر در صومعه و درکی از خدا
خانواده ای پسرشان را برای تعلیمات مذهبی به صومعه ای سپردند . وقتی پسر ۲۴ ساله شد روزی پدرش از او پرسید : آیا می توانی پس از این همه تحصیل بگویی چگونه می توان درک کرد خدا در همه چیز وجود دارد؟
پسر شروع کرد به نقل از متون مقدس ...
اما پدرش گفت این هایی که می گویی خیلی پیچیده است راه ساده تری نمی دانی؟
پسر گفت: نمی دانم پدر من مرد با فرهنگی هستم و برای توضیح هر چیزی باید از فرهنگ و آموخته هایم استفاده کنم!
پدر ناله کرد: من تو را به صومعه فرستادم و فقط پولم را هدر دادم!
بعد دست پسرش را گرفت و او را به آشپزخانه برد ظرفی را پر آب کرد و در آن مقداری نمک ریخت.
بعد همراه پسرش به شهر رفتند. بعد از برگشت پدر به پسرش گفت ظرف نمک را بیاور و به او گفت: نمک ها را می بینی؟
پسر گفت: نه نامرئی شدند !
پدر گفت : کمی از آب بچش !
پسر گفت : شور است !
پدر گفت : سال ها درس خواندی و نمی توانی خیلی ساده توضیح بدهی خدا در همه چیز وجود دارد. من ظرف آبی برداشتم اسم خدا را گذاشتم نمک و به راحتی این را توضیح دادم که خدا چگونه در همه چیز وجود دارد طوری که یک بی سواد هم می فهم . پسرم لطفا دانشی که تو را از مردم دور می کند کنار بگذار و دنبال دانشی برو که تو را به مردم نزدیک کند
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
بستنی بدون شکلات و انعام خدمتکار
همیشه کسانى را که خدمت می کنند به یاد داشته باشید در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
- پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد.
بعد پرسید:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میز ها پر شده بود و عده اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت:
- براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت.
پسر بستنى را تمام کرد، صورت حساب را برداشت و پولش را به صندوق دار پرداخت کرد و رفت.
هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود. خدمتکار متوجه شد که او تمام با پول هایش می توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
🌸🍃🌸🍃
یکی از دین هایی که اسمش در قرآن آمده صابئین است.
پیامبرِ صابئی ها ؛حضرت یحیی هستش،
صابئین در زمان امام رضا علیه السلام یک رهبری داشتند که خیلی با سواد بود.
دانشمندی بود، اسمش بود عمران صابی.
عمران صابی مدام با مسلمان ها مناظره میکرد،
میگفت یا شما منو مسلمان کنید یا من شما رو صائبی می کنم!
نوبت میرسه به مناظره امام رضا با عمران صابی.
مناظره شروع میشه..
امام میگفتن...عمران میگفت..
امام میگفتن..عمران میگفت..
عمران زیر بار نمی رفت.. امام رضا مطلبی فرمودند، عمران گفت این جمله ی شما به دلم نشست، بذارید اعتراف کنم، دلمو نرم کردین، احساس می کنم آماده ی پذیرش دین اسلام شدم، میشه ادامه بدین؟
در این لحظه صدای اذان بلند شد، امام رضا بلند شدند و برای نماز رفتند!
همه اطرافیان امام رفتن دور امام جمع شدن و گفتن شما که میدونید،
این عمران صابی هستش! کلی پیرو داره، این که خودش گفت دلم نرم شد!
بهتر نبود یک مقدار دیگه ادامه میدادین و چندتا جمله میگفتین،عمران مسلمان میشد
بعدش نماز می خوندید؟
امام رضا(ع) فرمودند:(میخواد مسلمان بشه، میخواد نشه)! هیچ چیزی واجب تر از نماز اول وقت نیست؛
کلام نورانی امام رضا(ع) هستا!
هیچ چیزی واجب تر از نماز اول وقت نیست!
امام اینو فرمودن و رفتن.
نماز رو خوندن و اومدن، دیدن که عمران نشسته، امام فرمودن: چی شد عمران؟
چرا هنوز اینجایی؟
عمران گفت: راستش از کار شما خوشم اومد، فهمیدم که شعار نمیدین! فهمیدم مرد عمل هستین! فهمیدم همون چیزی رو که اصرار دارید من بپذیرم خودتون پاش ایستادین!
عمران اونجا دوتا سوال دیگه کرد و مسلمان شد.
امام علی علیه السلام: هیچ عملی نزد خداوند متعال محبوبتر از نماز نیست. پس هیچ امر دنیوی مانع خواندن نماز شما در وقت آن نشود. زیرا خداوند متعال در مذمت گروهی میفرماید: الَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ (کسانی که در نمازشان غفلت ورزیدهاند. یعنی زمان خواندن آن را سبک شمردهاند.
وسائل الشیعه، ج۴
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان مرد صادق و مرد بازیگر
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند: چرا دیر می آیی؟
جواب می داد: یک ساعت بیش تر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم.
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.
*
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگردها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.
*
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آن ها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریانش بسیار کم تر شده اند.
مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید. سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد:
از فردا صبح، مرد هر روز به موقع سر کارش حاضر می شد، کلاس هایش را مرتب تشکیل می داد و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد. او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دست هایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد.
تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود. حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند. اما او دیگر با خودش صادق نیست. او الان یک بازیگر است.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان قاچاق کیسه های شن و ماسه و مامور گمرک
مردی با دوچرخه* به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور گمرک می پرسد: درون کیسه ها چیست؟
و او می گوید: شن و ماسه .
مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک است، یک شبانه روز او را بازداشت می کند، ولی پس از بازرسی های فراوان، به جز ماسه و شن و احیاناً سنگ، چیز دیگری نمی یابد. بنابر این به او اجازه عبور می دهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و تکرار همان ماجرا.
این موضوع سالها و هر هفته یک بار تکرار می شود و مامور چیزی نمی یابد! تا اینکه زمان سپری می شود و بعد از سال ها مامور مرزی گمرک بازنشسته می شود.
پس از چند سال، مامور بازنشسته قصه ما، همان مرد را در جایی می بیند؛ که حالا او نیز پیرمردی فرتوت شده است؛ پس از سلام و احوالپرسی، به او می گوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ولی هیچ وقت نفهمیدم چی قاچاق می کردی؟ راستش را بگو. حالا که من بازنشسته شده ام و مامور گمرک نیستم، ولی دوست دارم بدانم که چه چیزی را از مرز رد می کردی؟
مرد پاسخ می دهد: دوچرخه!
گاهی در مسابقه زندگی آن قدر درگیر برنده شدن و تندتر دویدن از بقیه و نفر اول شدن هستیم که وقتی به خط پایان می رسیم متوجه می شویم اگر چه نفر اول شده ایم ولی آن قدر به درون خود بی توجه بوده ایم، آن قدر از اصل خود غافل مانده ایم که دیگر حتی فریاد من را دریاب و من را هم ببین درونمان، شنیده نمی شود. ما صورتکی به صورت گذاشته بودیم و اکنون خسته و کلافه مان کرده و آن چنان به صورتمان چسبیده، که اصلا قابل برداشتن نیست! زیرا که در زیر آن صورتک چیزی باقی نمانده است! خلاصه کلام آن قدر در حاشیه زندگی دویدیم که اصل زندگی و وجود خودمان را فراموش کرده و از آن غافل شده ایم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان انار در بحرین و ملاقات محمد بن عیسی با امام زمان(عج)(قسمت اول)
سایت پندآموز داستانهای کوتاه پندآموز
عکس مسجد مقدس جمکران در قم در موقع شب. تصویر در شب گرفته شده و گنبدها و گلدسته ها و بخشی از حیاط مسجد و انبوه زائران امام زمان(عج) در حیاط مسجد در تصویر دیده می شود
داستان شماره ٩٠٣ : داستان انار در بحرین و ملاقات محمد بن عیسی با امام زمان(عج)
ماجرای اناری که با کلک و حقه وزیر بحرینی عباراتی روی آن ایجاد شده بود که با استغاثه اهالی بحرین به امام زمان(عج) خاتمه یافت
در سرزمین بحرین از دیرباز گروهی از شیعیان زندگی می کرده اند. در قرن هفتم، امیر و والی بحرین از نواصب و دشمنان سرسخت شیعه بود. وزیری داشت که از وی خبیث تر و بغضش به شیعه زیادتر بود. روزی وزیر، اناری نزد حاکم آورد که بر آن نوشته شده بود: لا اله الا الله. محمد رسول الله. ابوبکر و عمر و عثمان و علی خلفاء رسول الله!
حاکم، هنگامی که به نوشته با دقت نگریست، پنداشت که این خطوط به قلم قدرت الهی، بر انار نگاشته شده و کار بشر نیست. به وزیر گفت: این نشانه ای است روشن و حجتی قوی بر باطل بودن مذهب رافضیان (شیعیان).
وزیر پیشنهاد کرد که امیر، علما و شخصیت های شیعی را جمع کند و انار را به آنان نشان دهد. اگر از مذهب تشیع دست برداشتند و مذهب اهل تسنن را پذیرفتند، آنان را به حال خویش نهد و اگر امتناع کردند و از مذهب خویش دست برنداشتند، آنان را میان سه امر مخیر کند:
اول آن که جزیه دهند؛ چنان که نامسلمانان مانند یهود و نصاری جزیه می دهند؛
یا دوم، جوابی دهند که آن دلیل را رد کند و نوشته موجود بر انار را پاسخگو باشند؛
یا سوم، والی، مردان شیعه را بکشد و زنان و فرزندانشان را به اسارت و اموالشان را به غنیمت بگیرد.
والی شخصیت های شیعه را احضار کرد و انار را نشان داد و آنان را میان سه کار فوق مخیر کرد. آنها سه روز از والی مهلت خواستند.
رجال و ریش سفیدان شیعه، گرد آمدند و درباره رهایی از این مشکل با یکدیگر مذاکره کردند. پس از مشورت فراوان از افراد صالح، ده نفر مرد نیک نام و صالح را برگزیدند. پس از آن از بین آن ده نفر، سه نفر را برگزیدند و قرار گذاشتند که هر شب یکی از آن سه تن به صحرا رود و به درگاه حضرت مهدی علیه السلام استغاثه کند تا از آن محنت رهایی یابند.
یکی از آنان شب اول بیرون رفت، ولی به دیدار امام مشرف نشد. به همین ترتیب نفر دوم نیز به نتیجه نرسید.
شب سوم، شیخ محمد بن عیسی دمستانی؛ که مردی فاضل و پرهیزگار بود؛ با پای و سر برهنه به صحرا رفت و ساعاتی از شب را به گریه و توسل و استغاثه به ساحت مقدس حضرت مهدی علیه السلام گذراند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان انار در بحرین و ملاقات محمد بن عیسی با امام زمان(عج)(قسمت دوم وپایانی)
در ساعات آخر شب حضرت صاحب الزمان علیه السلام حاضر شد و فرمود: محمد بن عیسی! چرا تو را در این حالت می بینم؟ چرا به صحرا آمده ای؟
مرد از این که حاجت خود را به امام مهدی علیه السلام بگوید، امتناع ورزید. امام به وی فرمود: من صاحب الأمرم. حاجت خود را بگو.
محمد بن عیسی عرض کرد: اگر شما صاحب الأمرید، ماجرای مرا می دانید و نیازی به شرح و بیان نیست.
امام فرمود: برای بلایی آمده ای که درباره انار و نوشته روی آن بر شما وارد آمده است.
وقتی محمد بن عیسی این مطلب را شنید، به سوی امام رفت و عرض کرد: آری ای مولای من! شما می دانید که چه بلایی بر سر ما فرود آمده است و شما امام و پناه ما هستید و بر رفع ناراحتی ما قدرت دارید.
امام علیه السلام فرمود: وزیر ملعون درختی در خانه دارد. وقتی درخت بار برداشت، قالبی از گل به شکل انار ساخت. آن را درست دو نیم کرد و کلمات را به صورت معکوس در قالب نوشت. آن گاه اناری از درخت را در قالب قرار داد و قالب را بر انار بست و محکم کرد. هنگامی که انار رشد کرد و بزرگ شد، پوستش به شکل آن نوشته درآمد.
فردا که پیش والی می روید، به وی بگویید: برای تو پاسخ آورده ایم، ولی پاسخ را در خانه وزیر می گوییم. وقتی شما چنین بگویی، وزیر تلاش می کند به صورتی، خود را پیش از شما به خانه برساند و قالب را نابود سازد. شما نباید اجازه بدهی برود و یا با کسی سخن بگوید. وقتی به خانه وی رفتید، به سمت راستت بنگر؛ در سمت راست غرفه و اتاقکی خواهی دید. به والی بگو ما پاسخ تو را در آن اتاق خواهیم داد. وزیر جلوگیری می کند، ولی تو باید بر این عمل اصرار ورزی و مانع گردی که وزیر پیش از تو داخل اتاقک شود و خود همراه او داخل شوی. وقتی وارد شدی، طاقچه ای خواهی دید که کیسه سفیدی در آن است. به سوی کیسه رفته، آن را بردار. قالب گِلین را می بینی که وزیر برای این حیله ساخته است. قالب را در برابر وزیر بگذار و انار را در آن بنه تا معلوم شود که انار به اندازه قالب است.
سپس حضرت مهدی علیه السلام فرمود: ای محمد بن عیسی، به والی بگو ما را معجزه دیگری است و آن این که در این انار جز خاکستر و دود چیزی نیست اگر می خواهی، درستی این خبر را بدانی به وزیر امر کن آن را بشکند. وقتی وزیر آن را بشکند، خاکستر و دود بر چهره و ریش او خواهد نشست.
ملاقات پایان پذیرفت و محمد بن عیسی برگشت در حالی که شادی و سرور او را فرا گرفته بود. به سوی شیعیان برگشت تا آنان را به حل مشکل بشارت دهد.
صبح شد، شیعیان نزد والی رفتند. محمد بن عیسی هر چه حضرت فرموده بود، انجام داد.
حاکم از کشف حقیقت و نیز این خبر حیرت آور غرق در بهت و تعجب شد و از محمّد بن عیسی پرسید: این مطالب را از کجا دانستی؟
محمد بن عیسی گفت: از امام زمان و حجت خدا بر ما.
والی پرسید: امام شما کیست؟
محمد بن عیسی برایش از ائمه دوازده گانه علیهم السلام سخن گفت تا به حضرت مهدی علیه السلام رسید.
والی گفت: دستت را دراز کن. من شهادت می دهم که جز الله خدایی نیست و محمد صل الله علیه و اله و سلم بنده و فرستاده او است و خلیفه بلافصل وی امیرالمؤمنین علی علیه السلام است. آن گاه به ائمه طاهرین علیهم السلام اقرار کرد و به کشتن وزیر فرمان داد و از اهل بحرین، پوزش طلبید.
این داستان در میان مردم بحرین مشهور است و محمّد بن عیسی نیز در بحرین مورد احترام مردم است.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
شمشیر زبان و زهر برای شاعر هجوگو
خیال علی بن عباس، معروف به ابن الرومی، شاعر معروف هجو گو و مدیحه سرای دوره عباسی، در نیمه قرن سوم هجری، در مجلس وزیر المعتضد عباسی، به نام قاسم بن عبیدالله، نشسته و سرگرم بود. او همیشه به قدرت منطق و بیان و شمشیر زبان خویش مغرور بود. قاسم بن عبیدالله، از زخم زبان ابن الرومی خیلی می ترسید و نگران بود، ولی ناراحتی و خشم خود را ظاهر نمی کرد. بر عکس طوری رفتار می کرد که ابن الرومی - با همه بد دلی ها و وسواس ها و احتیاط هایی که داشت و به هر چیزی فال بد می زد - از معاشرت با او پرهیز نمی کرد.
قاسم محرمانه دستور داد تا در غذای ابن الرومی زهر داخل کردند. ابن الرومی بعد از آنکه خورد، متوجه شد. فورا از جا برخاست که برود.
قاسم گفت: کجا می روی ؟
- به همانجا که مرا فرستادی
- پس سلام مرا به پدر و مادرم برسان
- من از راه جهنم نمی روم
ابن الرومی به خانه خویش رفت و به معالجه پرداخت، ولی معالجه ها فایده نبخشید و بالاخره با شمشیر زبان خویش از پای در آمد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales