eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
46 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان نجاری که فقط پل می ساخت سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جر و بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند. یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجاری را دید. نجار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکر کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟ برادر بزرگ تر جواب داد: بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد . او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه ، چیزی لازم ندارم هنگام غروب وقتی برادر بزرگ تر به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کار نبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود. برادر بزرگ تر با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟ در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست. وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد. نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان دعاى نیمه شب زندانى (قسمت اول) در روزگار حکومت عبدالله بن طاهر برخى از جاده ها که محل رفت و آمد مردم و کاروان ها بود ناامن شد. امیر عبدالله عده معینى را به پاسدارى از جاده ها گماشت. در یکى از جاده ها ده دزد را گرفتند و به جانب مرکز حکومت گسیل دادند، ولى یکى از آنان نیمه شب فرار کرد. فرمانده پاسداران به نظرش آمد که شاید عبدالله بن طاهر بگوید از او رشوه گرفتى و وى را فرارى دادى، پس خود باید به جاى او جریمه شود. حلاج بى گناهى را که براى گذران معیشت از شهرى به شهرى به مزدورى مى رفت، از وسط جاده گرفتند و او را دست بسته در جمع دزدان قرار دادند تا عدد نفرات تکمیل شود! ده نفر را نزد عبدالله بن طاهر آوردند. فرمان داد همه را به زندان اندازید. شبى ماموران به زندان آمدند و دو نفر را براى اعدام به چهارسوق شهر بردند. حلاج در این میان گفت فرزندانم گمان مى کنند در شهرى نزد استادى مشغول کارم، چه خبر دارند که ستمگرى مرا بدون گناه همراه دزدان جاده ها به زندان انداخته است. در آن لحظه شب دو رکعت نماز خواند، سپس سر به سجده گذاشت و مشغول دعا و راز و نیاز با حضرت بى نیاز شد. عبدالله بن طاهر در آن وقت شب خواب دید چهار بار از تختش به زمین افتاد. سراسیمه از خواب پرید، وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند و خوابید. خواب دید چهار مار سیاه پرقدرت حمله کردند و تختش را سرنگون ساختند. بیدار شد و چراغ طلبید و گماشتگان قصر را خواست و گفت: مظلومى در این وقت شب به درگاه حق نالان است او را بیابید. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان دعاى نیمه شب زندانى(قسمت دوم و پایانی) پس از جستجوى زیاد وارد زندان شدند، حلاج را در حالتى عجیب و در حال تضرع و زاری به درگاه خدا دیدند. او را نزد امیر آوردند. پس از روشن شدن جریان فرمان داد ده هزار دینار نزد حلاج آوردند. سپس به حلاج گفت: مرا به تو سه حاجت است: اول آنکه حلالم کن. دوم این هدیه را بپذیر. سوم هر زمان حاجتى داشتى نزد من آى تا حاجتت را روا کنم. حلاج گفت: من دو حاجت از سه حاجتت را مى پذیرم و آن حلال کردن تو و قبول این هدیه است، ولى سومى را هرگز نمى پذیرم، زیرا کمال ناجوانمردى است آن درگاهى که به خاطر ناله و زارى من تخت تو را سرنگون کرد، رها کنم و به درگاه مخلوق ضعیف و هیچ کاره روم! پروردگارا ! آرزویم این است که از گناهانم درگذرى و نسبت به آینده توفیق ترک گناهم دهى و زمینه بندگى و عبادت خالصانه را برایم فراهم آورى و اعضا و جوارحم را در راه خدمت به خود و خدمت به بندگانت بکار گیرى و قلبم را به سرمایه عشق و شیفتگى به خود بیارایى و بیمارى هاى فکرى و روحى مرا درمان کنى و در آخرت شفاعت اولیاء و همنشینى با آنان را نصیبم نمایى. این است آرزوى من اى محبوب من و همه امیدم؛ امیدم این است که مرا به آرزویم برسانى و از فضل و احسانت، امیدم را به ناامیدى تغییر ندهى. روایت شده رسول خدا (صلى الله علیه و آله) به شخصى که در آستانه مرگ بود فرمود: خود را چگونه مى یابى؟ گفت: از گناهانم مى ترسم و به رحمت حق امیدوارم. حضرت فرمود : این معنا در دل کسى جمع نمى شود مگر آن که خداى مهربان او را از آنچه مى ترسد ایمن گرداند و آنچه را امیدوار باشد به او عنایت نماید. پروردگارا! آرزویم نسبت به تو آرزوى بى جایى نیست و امیدم به حضرتت، امید بى دلیلى نمى باشد. تو خود را در قرآن مجید، غفار و عفوّ و شکور و کریم و ارحم الرّاحمین و داراى فضل معرفى کرده اى؛ من گرچه نسبت به گناهانم خائف و ترسانم ولى با همه وجود به تو امیدوارم. اگر با توسل به دعاى کمیل به پیشگاهت آمده ام، کرم و لطف و رحمت و بزرگوارى تو سبب آمدن من شد. من یقین دارم که سائلى از این درگاه دست خالى برنمى گردد و امید کسى را در این پیشگاه ناامید نمى کنند و احدى را از این آستانه نمى رانند. پروردگارا! تو حرّ بن یزید را با آن گناه سنگین و کم نظیرش، و آسیه همسر فرعون را پس از ایمان آوردنش، و فضیل عیاض را بعد از توبه اش، و هزاران هزار گناهکار دیگر را که همه به تو و به کرم و لطفت چشم امید داشتند؛ پذیرفتى و بخشیدى و پاداش دادى؛ چگونه من به خود ناامیدى راه دهم در حالى که ناامیدى از رحمتت را در قرآن مجید مساوى با کفر دانسته اى! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
دوستان و میخ کوبیدن بر دیوار در زمان عصبانیت یکی بود یکی نبود، یک بچه کوچک بد اخلاقی بود. پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب. روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد. در روز ها و هفته ها ی بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کم تر عصبانی شود، تعداد میخ هایی که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد. پسرک متوجه شد که آسان تر آن است که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آن که میخ ها را در دیوار سخت بکوبد. بالاخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازای هر روزی که عصبانی نشود، یکی از میخ هایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده بوده است را از دیوار بیرون بکشد. روزها گذشت تا بالاخره یک روز پسر جوان به پدرش رو کرد و گفت همه میخ ها را از دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری که میخ ها بر روی آن کوبیده شده و سپس در آورده بود، برد. پدر رو به پسر کرد و گفت: دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخ هایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن! این دیوار دیگر هیچ وقت دیوار قبلی نخواهد بود. پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گویی مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل می کوبی. تو می توانی چاقویی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام، زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزیکی به همان بدی یک زخم شفاهی است. دوست ها واقعاً جواهر های کمیابی هستند، آن ها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت بکنند. آن ها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آن ها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند. با میخ هایمان قلبهایشان را سوراخ سوراخ نکنیم! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
مردی که پول کافی برای بلیط سیرک نداشت یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیز پوشیده بودند. بچه ها همگی با ادب بودند. دو تا دو تا پشت پدر و مادرشان ، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟ پدر جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت: 20 دلار! پدر به باجه نزدیک تر شد و به آرامی پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟ متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟ ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا پدر خانواده مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد. بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
تکلیف معلم مدرسه: قشنگ ترین کلمات برای دوستان و همکلاسی ها(قسمت اول) روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم، یک خط فاصله قرار دهند. سپس از آنها خواست که در باره قشنگترین چیزی که می توانند در مورد هر کدام از همکلاسی هایشان بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هر کدام از دانش آموزان پس از اتمام، برگه های خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند. روز شنبه، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، و سپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت. روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد. شادی خاصی کلاس را فرا گرفت. معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید: واقعا ؟ ... من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! ... من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند ... دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد و اوضاع مدرسه به صورت عادی می گذشت. معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث و صحبت پرداخته اند یا نه، به هر حال گویی این موضوع را مهم تلقی نکرد. زیرا آن تکلیف هدف معلم را برآورده کرده بود. آن برگه ها نشانگر این نکته بود که همه ی دانش آموزان از تک تک همکلاسی هایشان رضایت کامل داشتند... از قضای روزگار با گذشت سال ها بچه های کلاس از یکدیگر دور افتادند و هر کدام در مکانی دیگر مشغول ادامه تحصیل، کار و زندگی شدند... چند سال بعد، مقارن با شروع جنگ، یکی از دانش آموزانی که مارک نام داشت و به خدمت سربازی اعزام شده بود در جنگ ویتنام کشته شد! همان معلم با خبردار شدن از این حادثه در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد. او تا به حال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید. کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را بجا آوردند. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود. به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید: آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ معلم با تکان دادن سر پاسخ داد: چرا؟ سرباز ادامه داد: مارک همیشه در صحبت هایش از شما یاد می کرد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
تکلیف معلم مدرسه: قشنگ ترین کلمات برای دوستان و همکلاسی ها (قسمت دوم وپایانی) در حین مراسم تدفین، اکثر همکلاسی های قدیمی اش برای شرکت در مراسم در آنجا گرد هم آمده بودند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند. پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت: ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد. او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بار ها و بار ها تا خورده و با نوار چسب بهم متصل شده بودند را از کیفش در آورد. خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذ ها، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود! مادر مارک گفت: از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم. همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند. چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت: من هنوز لیست خودم را دارم. اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم. همسر چاک گفت: چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم. مارلین گفت: من هم برای خودم هنوز برگه ام را دارم. آن را توی دفتر خاطراتم گذاشته ام. سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت: این همیشه با منه .... من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد. صحبت ها ادامه داشت، انگار کلاسی مثل گذشته ها با همان همکلاسی های همیشگی در آنجا تشکیل شده بود فقط جای مارک خالی بود که اینک با آرامشی ابدی آرمیده بود و دوستی ها را تا ابدیت پیوند زده بود. معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورد، بی امان گریه اش گرفت. او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد! به کسانی که دوستشان دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزش هستند، قبل از آنکه برای گفتن این حقیقت دیر شده باشد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گاهى لیوان مشکلات زندگی را زمین بگذار استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم. استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد. استاد پرسید: خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد می گیرد. استاد گفت: حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگری گفت : دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند : نه ! - پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟ شاگردان گیج شدند . یکی از آن ها گفت : لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت : دقیقاً مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آن ها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آن ها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیش تر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آن ها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید. دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری. زندگی همین است! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
تاثیر عشق یک پسر جوان بر روی ملاصدرا زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد. در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود. از این رو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند، به فکر چهره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند. لذا عروس حیله ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا، همدیگر را ببینیم. در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند: اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی. در این حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد. او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید: چرا این گونه گریه می کنی؟ ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت. گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم. لذا به حال خود گریه می کنم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
دزدی جعبه عبادت از شیطان دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان، بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیش تر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ و خیانت، جاه طلبی و قدرت. هر کس چیزی می خرید و در ازای آن چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را، بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی شان را. شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را بهم می زد، دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند، موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم، نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد، می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند! جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت: البته تو با این ها فرق می کنی. تو زیرکی و مؤمن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می خورند. از شیطان بدم می آمد، حرف هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه عبادت افتاد که لابه لای چیز های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یکبار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در جعبه کوچک عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود! جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم. دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام. تمام راه را دویدم، تمام راه لعنتش کردم، تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه نامردش را بگیرم، عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم. شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم، از ته دل. اشک هایم که تمام شد، بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم. صدای قلبم را. پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
لاستیک پنجر شده به عنوان سوال امتحانی چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که تاریخ امتحان را اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آن ها به استاد گفتند: ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آن جایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم استاد فکری کرد و پذیرفت که آن ها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آن ها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آن ها خواست که شروع کنند آن ها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود؟ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales