eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
46 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان و ریشه ضرب المثل: بیلش را پارو کرده(قسمت اول) گویند اگر کسی چهل روز متوالی و پشت سر هم جلو در خانه اش را آب و جارو کند، حضرت خضر(ع) به دیدنش می آید و آرزوهایش را برآورده می کند. سی و نه روز بود که مرد، هر روز صبح خیلی زود از خواب بیدار می شد و جلو در خانه اش را آب می پاشید و جارو می کرد. او از فقر و تنگدستی رنج می کشید، با خودش گفته بود اگر حضرت خضر را ببینم، به او می گویم که دلم می خواهد ثروتمند بشوم. مطمئن هستم که تمام بدبختی ها و گرفتاری هایم از فقر و بی پولی است! روز چهلم فرارسید. هنوز هوا تاریک و روشن بود که مشغول جارو کردن شد. کمی بعد متوجه شد مقداری خار و خاشاک آن طرف تر ریخته شده است. با خودش گفت: با این که آن آشغال ها جلو در خانه من نیست، بهتر آنجا را هم تمیز کنم. هرچه باشد امروز روز ملاقات من با حضرت خضر است، نباید جاهای دیگر هم کثیف باشد. مرد با این فکر، آب و جارو کردن را رها کرد و داخل خانه شد تا بیلی بیاورد و آشغال ها را بردارد. وقتی بیل به دست برمی گشت، همه فکر و ذهنش ملاقات با حضرت خضر بود و با این افکار مشغول جمع کردن آشغال ها و خار و خاشاک و برگ های درختان شد. در همان تاریک و روشن صبح، به ناگاه صدای پایی شنید و وقتی سرش را بلند کرد، دید پیرمردی به او نزدیک می شود. پیرمرد جلوتر که آمد سلام کرد. مرد جواب سلامش را داد. پیرمرد پرسید: صبح به این زودی اینجا چه کار می کنی؟ مرد جواب داد: دارم جلو خانه ام را آب و جارو می کنم. شنیده ام که اگر کسی چهل روز جلو درب خانه اش را آب و جارو کند، حضرت خضر به دیدنش می آید. آن پیرمرد پرسید: حالا برای چه می خواهی خضر را ببینی؟ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان و ریشه ضرب المثل: بیلش را پارو کرده(قسمت دوم وپایانی) مرد گفت: آرزویی دارم که می خواهم به او بگویم. پیرمرد گفت: چه آرزویی داری؟ فکر کن من خضر هستم، آرزویت را به من بگو. مرد نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت: برو پدرجان! برو مزاحم کارم نشو. اما آن پیرمرد مجددا تکرار کرد: حالا فکر کن که من خضر باشم. هر آرزویی داری بگو. مرد گفت: تو که خضر نیستی، خضر می تواند هر کاری را که از او بخواهی انجام بدهد. پیرمرد گفت: گفتم که، فکر کن من خضر باشم هر کاری را که می خواهی به من بگو شاید بتوانم برایت انجام بدهم. مرد که حال و حوصله جر و بحث کردن را نداشت، رو به پیرمرد کرد و گفت: اگر تو راست می گویی و حضرت خضر هستی، این بیلم را پارو کن، ببینم... پیرمرد نگاهی به آسمان کرد. زیر لب دعایی خواند و بعد نگاهی به بیل مرد بیچاره انداخت و رفت... اما مرد در یک چشم بهم زدن، دید بیلی که دستش بود، به پارو تبدیل شده است! حالا مرد بیچاره که به بیل پارو شده اش خیره شده بود، تازه فهمید که پیرمرد رهگذر، خود حضرت خضر بوده است. کاش با آن پیرمرد بیشتر حرف می زد و آرزوی اصلی و واقعی اش را می گفت... اما حضرت خضر رفته بود و اثری از او نبود و مرد بیچاره فهمید که فرصت گرانبها را از دست داده و زحماتش هدر رفته است. به پارو نگاه کرد و دید که جز در فصل زمستان به درد نمی خورد در حالی که از بیلش در تمام فصل ها می توانست استفاده کند! از آن به بعد به آدم ساده لوحی که برای رسیدن به هدفی تلاش کند، اما در آخرین لحظه به دلیل نادانی و سادگی، موفقیت و موقعیتش را از دست بدهد، می گویند بیلش را پارو کرده است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
سر سفره به بابام گفتم من دیگه میخوام مستقل شم. گفت دنگ غذات میشه 50 تومن، ترشی رو هم مهمون من بودی بزرگوار دستش تنگه وگرنه دوسم داره @mr_magico_o
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
وقتی چاقید و مانتوی جلو باز میپوشید @mr_magico_o
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
‌یه بار هم یکی ازدواج کرد و تو پروفایلش عکس دو نفره نگذاشت، فرداش طلاق گرفتن @mr_magico_o
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
ولی من اینطوری ام که تا بخوام استیکر مورد نظرمو پیدا کنم موضوع عوض میشه @mr_magico_o
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
‌ + اون سطل آشغالُ میبینی ؟ - آره ! + دلم میخواد همشو به پات بریزم - مرسی 😻 @mr_magico_o
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
‌بدتر ازينا كه تو روبوسي بجاي سه تا بوس ، دوبار بوس ميكنن ،اينايي ان كه تو پياده رو از روبه رو ميان تا ميري راست ميرن راست تا ميري چپ ميرن چپ @mr_magico_o
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
‌روزی که برم خاستگاری، پدرش بپرسه از خودت تعریف کن میگم توانایی اینو دارم که کبابم رو با برنجم همزمان تموم کنم چه ذوقی کنه پدرزنم @mr_magico_o
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
اگر از پست های بالا☝️ خوشتون امد منبعش این کاناله. 👇 https://eitaa.com/joinchat/1646854443C244e851b31
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حکایت دزدی که با یاد خدا عاقبت به خیر شد شبى براى دزدى از دیوار خانه اى بالا رفت، دید اثاث زیادى در میان خانه قرار دارد و جز یک زن جوان، کسى در آن خانه نیست. پیش خود گفت: مرا امشب دو خوشحالى است، یکى بردن این همه اثاث قیمتى، و دیگری هم درآویختن با این زن! آنچه خواندید داستان مردی بود که در زمان رسول خدا (ص) در شهر مدینه زندگی می کرد. او مردی بود با چهره اىی آراسته و ظاهرى پاک و پاکیزه، آن چنان که گویى در میان اهل ایمان، انسانى نخبه و برجسته است. اما متاسفانه در بعضى از شب ها به دور از چشم مردمان، به دزدى مى رفت و به خانه هاى اهل مدینه دستبرد مى زد! اما آن شب که در فکر اثاث خانه و آن زن جوان بود، ناگهان برقى غیبى به دل او، روشنی زد و آن برق، راه فکرش را روشن ساخت و بدین گونه در اندیشه فرو رفت: مگر من بعد از این همه گناه و معصیت، خلاف و خطا، به کام مرگ دچار نمى شوم؟ مگر بعد از مرگ، خداوند مرا مواخذه نمى کند؟ آیا در آن روز، مرا از حکومت و عذاب و عقابِ حق تعالی، راه گریزى هست؟ من آن روز پس از اتمام حجّت، باید دچار خشم خدا شوم و در آتش جهنم براى ابد بسوزم. مرد پس از اندیشه و تامل در عاقبت کار خویش، به سختى پشیمان شد و بی هیچ اقدامی و با دست خالى به خانه خود برگشت. چون آفتاب صبح دمید، با همان قیافه ظاهرالصلاح و چهره غلط انداز و لباس نیکان و صالحان به محضر پیامبر (صلى الله علیه و آله) آمد و در حضور آن حضرت نشست، ناگهان مشاهده کرد که صاحبِ آن خانۀ شب گذشته؛ یعنى آن زن جوان؛ به محضر پیامبر شرفیاب شد و عرضه داشت: زنى بدون شوهر هستم، ثروت زیادى در اختیار من است، قصد داشتم شوهر نکنم، شب گذشته به نظرم آمد دزدى به خانه ام آمده، اگرچه چیزى نبرد، ولى مرا در وحشت و ترس انداخت، جرات اینکه به تنهایى در آن خانه زندگى کنم برایم نمانده، اگر صلاح مى دانید شوهرى براى من انتخاب کنید. حضرت رسول(ع) به آن دزد اشاره کردند، آنگاه به زن فرمودند که اگر موافق هستی تو را هم اکنون به عقد او درآورم؟ عرضه داشت: از جانب من مانعى نیست. حضرت پیامبر(ص) آن زن را براى آن مرد، عقد بست. باهم به خانه رفتند و آن مرد داستان خود را براى زن گفت که آن دزد من بودم که اگر دست به دزدى زده بودم و با تو چند لحظه به سر مى بردم، هم مرتکب گناه مالى شده بودم و هم آلوده به معصیت شهوانى و بدون شک بیش از یک شب به وصال تو نمى رسیدم؛ آن هم از طریق حرام، ولى چون به یاد خدا و قیامت افتادم و نسبت به گناه صبر کردم و دست به جانب محرمات الهی نبردم، خداوند چنین مقدر فرمود که امشب از درب منزل وارد گردم و تا آخر عمر با تو زندگى خوشى داشته باشم. برگرفته از کتاب عرفان اسلامی نوشته استاد شیخ حسین انصاریان بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales