eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
46 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان و ریشه ضرب المثل: بیلش را پارو کرده(قسمت دوم وپایانی) مرد گفت: آرزویی دارم که می خواهم به او بگویم. پیرمرد گفت: چه آرزویی داری؟ فکر کن من خضر هستم، آرزویت را به من بگو. مرد نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت: برو پدرجان! برو مزاحم کارم نشو. اما آن پیرمرد مجددا تکرار کرد: حالا فکر کن که من خضر باشم. هر آرزویی داری بگو. مرد گفت: تو که خضر نیستی، خضر می تواند هر کاری را که از او بخواهی انجام بدهد. پیرمرد گفت: گفتم که، فکر کن من خضر باشم هر کاری را که می خواهی به من بگو شاید بتوانم برایت انجام بدهم. مرد که حال و حوصله جر و بحث کردن را نداشت، رو به پیرمرد کرد و گفت: اگر تو راست می گویی و حضرت خضر هستی، این بیلم را پارو کن، ببینم... پیرمرد نگاهی به آسمان کرد. زیر لب دعایی خواند و بعد نگاهی به بیل مرد بیچاره انداخت و رفت... اما مرد در یک چشم بهم زدن، دید بیلی که دستش بود، به پارو تبدیل شده است! حالا مرد بیچاره که به بیل پارو شده اش خیره شده بود، تازه فهمید که پیرمرد رهگذر، خود حضرت خضر بوده است. کاش با آن پیرمرد بیشتر حرف می زد و آرزوی اصلی و واقعی اش را می گفت... اما حضرت خضر رفته بود و اثری از او نبود و مرد بیچاره فهمید که فرصت گرانبها را از دست داده و زحماتش هدر رفته است. به پارو نگاه کرد و دید که جز در فصل زمستان به درد نمی خورد در حالی که از بیلش در تمام فصل ها می توانست استفاده کند! از آن به بعد به آدم ساده لوحی که برای رسیدن به هدفی تلاش کند، اما در آخرین لحظه به دلیل نادانی و سادگی، موفقیت و موقعیتش را از دست بدهد، می گویند بیلش را پارو کرده است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
سر سفره به بابام گفتم من دیگه میخوام مستقل شم. گفت دنگ غذات میشه 50 تومن، ترشی رو هم مهمون من بودی بزرگوار دستش تنگه وگرنه دوسم داره @mr_magico_o
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
وقتی چاقید و مانتوی جلو باز میپوشید @mr_magico_o
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
‌یه بار هم یکی ازدواج کرد و تو پروفایلش عکس دو نفره نگذاشت، فرداش طلاق گرفتن @mr_magico_o
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
ولی من اینطوری ام که تا بخوام استیکر مورد نظرمو پیدا کنم موضوع عوض میشه @mr_magico_o
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
‌ + اون سطل آشغالُ میبینی ؟ - آره ! + دلم میخواد همشو به پات بریزم - مرسی 😻 @mr_magico_o
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
‌بدتر ازينا كه تو روبوسي بجاي سه تا بوس ، دوبار بوس ميكنن ،اينايي ان كه تو پياده رو از روبه رو ميان تا ميري راست ميرن راست تا ميري چپ ميرن چپ @mr_magico_o
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
‌روزی که برم خاستگاری، پدرش بپرسه از خودت تعریف کن میگم توانایی اینو دارم که کبابم رو با برنجم همزمان تموم کنم چه ذوقی کنه پدرزنم @mr_magico_o
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
اگر از پست های بالا☝️ خوشتون امد منبعش این کاناله. 👇 https://eitaa.com/joinchat/1646854443C244e851b31
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حکایت دزدی که با یاد خدا عاقبت به خیر شد شبى براى دزدى از دیوار خانه اى بالا رفت، دید اثاث زیادى در میان خانه قرار دارد و جز یک زن جوان، کسى در آن خانه نیست. پیش خود گفت: مرا امشب دو خوشحالى است، یکى بردن این همه اثاث قیمتى، و دیگری هم درآویختن با این زن! آنچه خواندید داستان مردی بود که در زمان رسول خدا (ص) در شهر مدینه زندگی می کرد. او مردی بود با چهره اىی آراسته و ظاهرى پاک و پاکیزه، آن چنان که گویى در میان اهل ایمان، انسانى نخبه و برجسته است. اما متاسفانه در بعضى از شب ها به دور از چشم مردمان، به دزدى مى رفت و به خانه هاى اهل مدینه دستبرد مى زد! اما آن شب که در فکر اثاث خانه و آن زن جوان بود، ناگهان برقى غیبى به دل او، روشنی زد و آن برق، راه فکرش را روشن ساخت و بدین گونه در اندیشه فرو رفت: مگر من بعد از این همه گناه و معصیت، خلاف و خطا، به کام مرگ دچار نمى شوم؟ مگر بعد از مرگ، خداوند مرا مواخذه نمى کند؟ آیا در آن روز، مرا از حکومت و عذاب و عقابِ حق تعالی، راه گریزى هست؟ من آن روز پس از اتمام حجّت، باید دچار خشم خدا شوم و در آتش جهنم براى ابد بسوزم. مرد پس از اندیشه و تامل در عاقبت کار خویش، به سختى پشیمان شد و بی هیچ اقدامی و با دست خالى به خانه خود برگشت. چون آفتاب صبح دمید، با همان قیافه ظاهرالصلاح و چهره غلط انداز و لباس نیکان و صالحان به محضر پیامبر (صلى الله علیه و آله) آمد و در حضور آن حضرت نشست، ناگهان مشاهده کرد که صاحبِ آن خانۀ شب گذشته؛ یعنى آن زن جوان؛ به محضر پیامبر شرفیاب شد و عرضه داشت: زنى بدون شوهر هستم، ثروت زیادى در اختیار من است، قصد داشتم شوهر نکنم، شب گذشته به نظرم آمد دزدى به خانه ام آمده، اگرچه چیزى نبرد، ولى مرا در وحشت و ترس انداخت، جرات اینکه به تنهایى در آن خانه زندگى کنم برایم نمانده، اگر صلاح مى دانید شوهرى براى من انتخاب کنید. حضرت رسول(ع) به آن دزد اشاره کردند، آنگاه به زن فرمودند که اگر موافق هستی تو را هم اکنون به عقد او درآورم؟ عرضه داشت: از جانب من مانعى نیست. حضرت پیامبر(ص) آن زن را براى آن مرد، عقد بست. باهم به خانه رفتند و آن مرد داستان خود را براى زن گفت که آن دزد من بودم که اگر دست به دزدى زده بودم و با تو چند لحظه به سر مى بردم، هم مرتکب گناه مالى شده بودم و هم آلوده به معصیت شهوانى و بدون شک بیش از یک شب به وصال تو نمى رسیدم؛ آن هم از طریق حرام، ولى چون به یاد خدا و قیامت افتادم و نسبت به گناه صبر کردم و دست به جانب محرمات الهی نبردم، خداوند چنین مقدر فرمود که امشب از درب منزل وارد گردم و تا آخر عمر با تو زندگى خوشى داشته باشم. برگرفته از کتاب عرفان اسلامی نوشته استاد شیخ حسین انصاریان بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان عاشق شدن پری منشی شرکت برادرم (قسمت اول) پری ازدواج نکرده بود. ٤٥ سال داشت و سال ها بود که توی بایگانی شرکت برادرم کار می کرد. کارش این بود که نامه های رسیده را دسته بندی و بایگانی می کرد. ظاهرش خیلی بد نبود، معمولی بود. صورتش پف داشت و چشم هایش کمی ریز بود. قد و پاهای کوتاهی داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی می پوشید و این کفش ها اثر زنانگی اش را کمتر می کرد. یکی دو بار از پچ پچ و خنده منشی شرکت برادرم فهمیدم عاشق شده و با یکی سر و سری پیدا کرده اما یک هفته نگذشته بود که با چشم های گریان دیدمش که پنهانی آب دماغش را با دستمال کاغذی پاک می کرد. این اتفاق بی اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما این آخری ها اتفاق عجیب غریبی افتاد. صبح ها آقایی پری را می رساند سر کار که زیباترین دخترها هم دهانشان از تعجب باز مانده بود. فکر کنم اصلاً پری او را به عمد آورد و به همه معرفی کرد تا سال ها ناکامی و خواستگارهای درب و داغانش را جبران کند. آن روزها احساس می کردم پری روی زمین راه نمی رود. با اینکه بایگانی کار زیادی نداشت اما پری دائم از پشت میزش این طرف و آن طرف می رفت، سر میز دوستانش می ایستاد و اغلب این جمله را می شنیدم؛ وا قربونت برم، قابل نداشت ، یا نه نگو تو رو خدا، اصلاً. چنان شاد و شنگول بود که یا همه را به حسادت وامی داشت یا اثر نیروبخشی روی دیگران می گذاشت. این روزها اندک دستی هم به صورتش می برد و سایه ملایم آبی روی پلک هایش می زد که او را بیشتر شبیه دخترهای افغان می کرد. ساعت ها برای ما زود می گذشت و برای پری دیر چون دائم به ساعت روی مچش که در چاقی دستش فرو رفته بود نگاه می کرد و انتظار می کشید. سر ساعت دو که می شد آقابهروز می آمد توی شرکت و با حجب و حیا سراغ پری را می گرفت. همه انگار در این شادی رابطه با آنها شریکند. منشی شرکت می گفت: بفرمایین بنشینین. پری الان میاد، اتاق آقای رئیسه و آقابهروز که قد بلندی داشت با پاهای کشیده و موهایی بین بور و خرمایی روی صندلی می نشست و به کسی نگاه نمی کرد. چشم می دوخت به زمین تا پری بیاید. وقتی پری از اتاق رئیس می آمد بیرون انگار که شوهرش منتظرش است با صمیمیتی وصف ناپذیر می گفت: خوبی الان میام. می رفت و کیفش را برمی داشت و با آقابهروز از در می زدند بیرون. این حال و هوای عاشقانه تا مدت ها ادامه داشت تا اینکه بالاخره حرف ازدواج و عروسی و قول و قرارهای بعدی به میان می آمد. قرار شد در یک شب دل انگیز تابستانی عروسی در باغی بزرگ گرفته شود. همه ی بچه های شرکت دعوت شدند، حتی رئیس که مطمئن بودیم به دلایل مذهبی در این گونه مراسم هرگز شرکت نمی کند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales