داستان زیبای مرد کور
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود؛روی تابلو خوانده می شد:«من کور هستم،لطفا کمک کنید.»
روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت،نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن رو برگرداند و اعلان دیگری را روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او انداخت و آن جا را ترک کرد.
عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته،بگوید بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد...
مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خو
انده میشد:
امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم!
@Magic_Tales
داستان و ریشۀ ضرب المثل: پنبه دزد، دست به ریشش می کشد
تاجری بود که کارش خرید و فروش پنبه بود. پنبه های کشاورزان را می خرید، آن ها را بسته بندی کرده و به شهرهای مختلف می برد و می فروخت. کار و بار تاجر پنبه؛ به خاطر تلاش و فعالیت های زیاد؛ به اصطلاح سکه شده بود به طوری که پول و پلۀ زیادی به هم زده بود و بازرگانان دیگر؛ به جای رقابت سالم و تلاش بیشتر،؛ به او حسودی می کردند!
یک روز یکی از بازرگان های رقیب، نقشه ای کشید و شبانه به انبار پنبه تاجر قصه ما، دستبرد زد! او برای این که کسی از کارش سر در نیاورد و رازش فاش نشود، به تنهایی این کار را انجام داد و شب تا صبح پنبه های تاجر بیچاره را از انبارش بیرون کشید و در زیرزمین خانه خودش انبار کرد.
صبح که شد، به تاجر پنبه خبر دادند: چه نشسته ای که خانه خراب شده ای و دزد، دار و ندارت را برده است.
تاجر با عجله و شتاب، به طرف انبارش رفت و دید: ای دل غافل! انبارش خالی است و تمام پنبه هایش به غارت رفته است.
تاجر بیچاره با ناله و داد و فریاد کنان راه خانه قاضی را در پیش گرفت و پیش قاضی رفت. قصه دزدیده شدن پنبه هایش را برای قاضی تعریف کرد و گفت: به دادم برس که خانه خراب شدم.
قاضی به مامورانش دستور داد به بازار بروند و برای پیدا کردن دزد، به پرس و جو بپردازند.
مأموران رفتند و چند ساعتی بعد برگشتند، اما نه دزد را پیدا کرده بودند و نه پنبه های دزدیده شده را.
قاضی وقتی گزارش مأمورانش را شنید، به آن ها گفت: به کسی مشکوک نشدید؟
ماموران گفتند: چرا بعضی ها درست جواب ما را نمی دادند، ما به آنها مشکوک شدیم.
قاضی گفت: بروید آنها را بیاورید. ماموران رفتند و تعدادی از افراد را آوردند.
قاضی تاجر پنبه را صدا کرد و گفت به کدام یک از این ها شک داری؟
تاجر پنبه گفت: به هیچ کدام.
قاضی فکری کرد و گفت: ولی من دزد را شناختم! دزد بیچاره آن قدر دست پاچه بوده و عجله داشته که وقت نکرده جلو آیینه برود و پنبه ها را از سر و ریش خودش پاک کند. آن که پنبه به ریشش چسبیده، دزد است.
ناگهان یکی از همان تاجرهای محترم دستگیر شده، دستش را به صورتش برد تا پنبه را پاک کند .
قاضی گفت: دزد همین است!
قاضی به ماموران دستور داد که بروند خانه و انبار آن تاجر؛ که دست به ریش برده بود؛ را بازرسی کنند. مدتی بعد ماموران خبر دادند که پنبه ها در زیر زمین خانه این تاجر انبار شده است.
از آن به بعد، وقتی بخواهند بگویند که آدم خطا کار، یک جوری خودش را لو می دهد، این ضرب المثل (زبانزد) را به زبان می آورند و می گویند: پنبه دزد، دست به ریشش می کشد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
جوانی که از روی آب گذشت ولی واعظ نتوانست
روزی واعظی به مردم که دور منبر او نشسته بودند گفت: هر کس دعا را از روی اخلاص بگوید، می تواند از روی آب بگذرد، مانند کسی که در خشکی راه می رود.
جوانی ساده و پاک دل که خانه اش در خارج از شهر بود و هر روز می بایست از رودخانه می گذشت، در پای منبر بود. او چون این سخن از واعظ شنید، بسیار خوشحال شد.
هنگام بازگشت به خانه؛ دعاگویان؛ پا بر روی آب نهاد و از رودخانه گذشت.
روزهای بعد نیز کارش همین بود و در دل از واعظ بسیار سپاسگزاری می کرد. آرزو داشت که هدایت و ارشاد او را جبران کند. بنابراین تصمیم گرفت روزی واعظ را به منزل خویش دعوت کند، تا از او به شایستگی پذیرایی کرده و پاسخی مناسب به ارشاد او را بدهد.
واعظ نیز دعوت جوان پاک دل را پذیرفت و با او به راه افتاد.
چون به رودخانه رسیدند، جوان دعا گفت و پای بر آب نهاد و از روی آن گذشت. اما واعظ همچنان برجای خویش ایستاده بود و گام برنمی داشت.
جوان گفت: ای بزرگوار! تو خود، این راه و روش را به ما آموختی و من از آن روز چنین می کنم، پس چرا اینک بر جای خود ایستاده ای، دعا را بگو و از روی آب گذر کن!
واعظ، آهی کشید و گفت: حق، همان است که تو می گویی، اما دلی که تو داری، من ندارم!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
فقط پول گلدان: زیبایی رایگان است
مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت. زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد. بعضی ها بدون تزیین بودند ، اما بعضی ها هم طرح های ظریفی داشتند. زن قیمت گلدان ها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آن ها یکی است.
او پرسید: چرا گلدان های نقش دار و گلدان های ساده یک قیمت هستند؟ چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیش تری برده است، همان پول گلدان ساده را می گیری؟
فروشنده گفت: من هنرمندم. قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
صبور باش: خرد شدن دستهای بچه با ضربات چکش
این داستانی حقیقی است که در این ایالت اتفاق افتاده. مردی از خانه بیرون آمد تا نگاهی به وانت نوی خود بیندازد و کیف کند. ناگهان با چشمانی حیرت زده پسر سه ساله خود را دید که شاد و شنگول با ضربات چکش، رنگ براق ماشین را نابود می کند. مرد به طرف پسرش دوید، او را از ماشین دور کرد و با چکش دست های پسر بچه را برای تنبیه او خرد و خمیر کرد. وقتی خشم پدر فرو نشست با عجله فرزندش را به بیمارستان رساند . پزشکان نهایت سعی خود را کردند تا استخوان های له شده را نجات دهند...
وقتی که کودک به هوش آمد و باند های دور دست هایش را دید با حالتی مظلوم پرسید: انگشتان من کی در میان؟
و پدر ...!
دفعه دیگری که کسی پای شما را لگد کرد و یا خواستید از کسی انتقام بگیرید این داستان را به یاد آورید. قبل از آن که با کسی که دوستش می دارید صبر خود را از دست بدهید کمی فکر کنید. وانت را می شود تعمیر کرد . انگشتان شکسته و احساس آزرده را نمی توان ترمیم کرد. در بسیاری از موارد ما تفاوت بین شخص و عملکرد او را متوجه نمی شویم. ما فراموش می کنیم که بخشیدن با عظمت تر از انتقام گرفتن است. مردم اشتباه می کنند. ما هم مجاز هستیم که اشتباه کنیم. ولی تصمیمی که در حال عصبانیت می گیریم تا آخر عمر دامان ما را می گیرد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
باور ساندویچ فروش به کسادی بازار
مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرده و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.
تا اینکه به مرور کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او می آمد به کمک او می پرداخت.
سپس کم کم وضع عوض شد.
پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.
پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است. بنابراین کم تر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت.
او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
پارکینگ ارزان قیمت بانک و مرد زیرک
مسافری شیک پوش داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک شماره نوبت از دستگاه گرفت. وقتی شماره اش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داشته و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری به مبلغ 5000 دلار داره.
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی دارد و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آن هم فقط برای دو هفته کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گران قیمت را گرفت و ماشین را به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.
خلاصه مرد بعد از دو هفته همان طور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86 دلار کارمزد وام را پرداخت کرد. کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت: از این که بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم
و گفت ما چک کردیم و معلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام بگیرید؟
مسافر یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک می توانم ماشین 250.000 دلاری را برای 2 هفته با اطمینان خاطر و با فقط 15.86 دلار پارک کنم!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان مرغ سوخاری کنتاکی (KFC)
کی اف سی (به انگلیسی: KFC) مخفف عبارت Kentucky Fried Chicken به معنای مرغ سوخاری کنتاکی، نام یک رستوران زنجیره ای آمریکایی است که در سال ۱۹۵۲ میلادی توسط کلنل هارلند پیتر ساندرز (ساندرس) در ایالت کنتاکی آمریکا آغاز به کار کرد.
البته داستان از ۴۰ سالگی شروع شد. کلنل ساندرز (ساندرس) در ۴۰ سالگی یعنی سال ۱۹۳۰ کارش را با یک رستوران کوچک بین راهی در اتاقکی در محوطه یک پمپ بنزین شروع کرد و از ابتدا خودش سرآشپز و صاحب امتیاز بود. با تلاش های شبانه روزی، پشتکار و فعالیت های بی وقفه ایی که داشت، چندی نگذشت که معروف شد. به طوریکه چند سال بعد فرماندار ایالت به او لقب افتخاری کلنل داد. به همین دلیل او به نام سرهنگ ساندرز (ساندرس) شناخته شده است.
در ۱۹۳۷ یک هتل شیک در کنار مجموعه رستورانش ساخت. در ۱۹۴۰ اولین دستور مرغ کنتاکی را خلق کرد. داستانی در این باره گفته می شود که روزی سرهنگ ساندرز در منزل نشسته بود که نوه اش آمد و گفت: بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه می خری؟
او نوه اش را خیلی دوست می داشت، گفت: حتماً عزیزم.
و بعد برای جمع آوری پول بیشتر جهت خرید دوچرخه، شروع به مطالعه و اندیشه کرد و از جمله اینکه روزی در یک کتاب موفقیت نوشته بود: قابلیتهایتان را روی کاغذ بنویسید تا بتوانید برای آنها برنامه ریزی کنید.
او شروع کرد به نوشتن قابلیت هایش تا اینکه نوه اش آمد و گفت: بابا بزرگ داری چه کار می کنی؟
پدربزرگ گفت: دارم کارهایی که بلدم را می نویسم.
پسرک گفت: پس بابا بزرگ بنویس که مرغ های خوشمزه هم درست می کنی.
درست بود؛ پیرمرد پودرهایی را درست می کرد که وقتی به مرغ ها می زد مزه مرغ ها شگفت انگیز خوشمزه می شد. او راهش را پیدا کرد!
پودر مرغ را برای فروش نزد اولین رستوران برد. می گفت من با این پودر، مرغ را بسیار خوشمزه درست می کنم. اما صاحب رستوران قبول نکرد! دومین رستوران نه! سومین رستوران نه! او به ۶۲۳ رستوران مراجعه کرد و ششصد و بیست و چهارمین رستوران حاضر شد از پودر مرغ سرهنگ ساندرس استفاده کند!
این شرکت هم اکنون در بیش از یکصد کشور جهان دارای بیش از سیزده هزار شعبه رستوران است. در حدود هفتصد و پنجاه هزار نفر در سراسر جهان در رستوران های کی اف سی به صورت مستقیم و غیرمستقیم کار می کنند.
امروزه برند کارخانه پودر مرغ کنتاکی (KFC) بسیار ارزشمند است. اگر در آمریکا کسی بخواهد تصویر سرهنگ ساندرس و پودر مرغ کنتاکی را بالای درب رستورانش نصب کند باید ۵۰ هزار دلار به این شرکت پرداخت کند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان موذن زشت آوازی که در محله کافرستان بانگ نماز می داد
شخصی بَد آواز که مصداق انکرالاصوات بود و سخت شیفتۀ صوتِ خود، در محلۀ کافران به گفتن اذان مشغول شد. وقتی مومنان مخلص صدای اذان او را شنیدند شتابان نزدِ او رفتند و خواهش کنان بدو گفتند: بیمِ آن داریم که اذانِ تو آن هم با این صدا، کفّارِ محله را بر ما بشوراند و فتنه ها انگیزد. محض رضای خدا اذان مگو!
اما مؤذن سرسختی ورزید و همچنان به اذان گویی ادامه داد. مؤمنان مترصّد آشوب و غوغای کافران بودند که ناگهان دیدند که کافری با چهره ای خندان و سیمایی گشاده و هدایایی گرانبها سراغِ مؤذن را می گیرد و می گوید: این مؤذن خوش صدا کجاست؟!
بدو گفتند تو را با آن موذن چه کار؟
گفت: دختری دارم که مدتها بود هوای مسلمانی به سرش زده بود و من از این بابت دچار اندوهی جانکاه شده بودم. نصیحت هیچ کس را نیز نمی پذیرفت. تا آنکه این موذن اذانِ خود را سر داد و برای همیشه مرا از غم و اندوه کُشنده رهانید! ماجرا از این قرار بود که وقتی صدای اذان او در معبدِ ما طنین افکند. دخترم گفت: این دیگر چه صدای ناهنجاری است که می شنوم؟
خواهرش گفت: این صدای اذانِ مسلمانان است.
اما دخترم باور نکرد و از دیگری پرسید. او نیز همان جواب را داد. همین که دخترم مطمئن شد که آن صدای زشت، واقعاَ بانگِ اذان مسلمانان است از مسلمانی دلسرد شد و اخگر ایمان به اسلام در کانون قلبش خموش گشت و از آن لحظه است که من آسوده بال گشته ام و از بارِ گران غم و غصه رها شده ام و به شکرانۀ این رهایی، هدایایی را به جناب مؤذن تقدیم می دارم. [برگرفته از مثنوى معنوى مولوی، دفتر پنجم، ابیات 3367 تا 3389]
مولوى در ادامه این حکایت مى گوید: ایمان بعضی از مسلمانان، همچون بانگ آن مؤذن است که اساس دین را سست مى کند و نامسلمانان را به اسلام بى رغبت و بى اعتنا مى کند.
هست ایمانِ شما زَرق و مجاز
راهزن، همچون که آن بانگِ نماز
در این حکایت، مؤذنِ بدصدا تمثیل مؤمنانی است که قول و فعلشان با هم نمی خواند و موجب رنجیدگی دیگران می گردد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
تقریبا ۱۴ سالم بود،سه پسره سوپری سر کوچمون بود خیلی خوشگل بود،من عاشقش شده بودم،هروز میرفتم در مغازش نوار بهداشتی میخریدم که یعنی من بزرگ شدم بیاد خاستگاریم ،گذشت و مغازه اش از اونجا رفت،چندسال بعد تو خیابون سرم تو گوشیم بود ماشین زد بهم،راننده ترسون پیاده شد دیدم وای همون پسره سوپریه،زنگ زدن اورژانس امد منو بردن داخل اونم باهام امد ،تو راه تو آمبولانس منو شناخت ، خندید و گفت تو همون دختری هستی که هرروز میومدی ازم خرید میکردی ؟
منم درد داشتم نمیفهمیدم گفتم آره خیلی بیشعوری ،انقد امدم ازت خرید کردم عاشقم نشدی
خندید و گفت آخه ازم پد میخریدی منم گفتم خب میخواستم بفهمی بزرگ شدم پریود میشم😂
اونم که ترکیده بود از خنده گفت: آخه هرروز ؟ کی عاشق یه دختر دائم الپریود میشه اخه؟کلی خجالت کشیدم فرداش تو بیمارستان بودم با مامانش آمد ملاقاتم امد یه لحظه کنارم آروم گفت: امدم ببینم اگه امروز پریود نیستی مادرم با مامانت صحبت کنه بیاییم خواستگاری ،منم با اینکه پریود بودم گفتم نه و قبول کردم الان ده ساله شوهرمه 😂😂
@Magic_Tales
داستان فرزند با سواد چوپان و شمارش گوسفندان
چوپانی را فرزندی بود زیرک و کاردان و این پسر کمک پدر همی کرد در احصاء (شمارش) و آمارگیری از گوسفندان. چنان چه هر غروب پسر گوسفندان را همی شمرده و چند و چون کار به پدر گزارش همی داده تا پدر به نتیجه همی رساند.
تا اینکه پسر بزرگ شد و به دنبال کسب مدرک راهی شهر شد؛ بعد از چند سال تلاش و کوشش و جد و جهد سرانجام پسر باسواد شد و به خدمت پدر بازگشت. پدر در کمال مسرت روزی از او خواست تا باز در شمارش گوسفندان به او کمک کند؛ فرزند هم با تمام اشتیاق قبول کرد.
گوسفندان وارد آغل شدند اما گویی کار پسر به انجام نرسیده بود چون معلوم بود که هنوز نتوانسته آن ها را بشمرد. به همین دلیل از پدر خواهش کرد که بار دیگر گوسفندان را برگرداند و از نو وارد آغل کند؛ ولی مثل این که ... پسر نتوانست برای بار دوم و... بار بعد هم موفق شود و تا اینکه نصف شب شد!
پدر که تا آن موقع حوصله کرده و چیزی نگفته بود از کوره در رفت و با عصبانیت از پسرش پرسید: قبلاً بار اول گوسفندان را دقیق می شمردی و آمارش را به من تحویل می دادی، اما الان تا نصف شب هم از عهده این کار بر نیامده ای؟ علت چیست؟
پسر گفت: قبلاً که با سواد نبودم و ضرب و تفسیم و توان نمی دانستم کله گوسفندان را می شمردم اما الان با سواد شده ام، پای گوسفندان را می شمرم و تقسیم بر 4 می کنم ولی نمی دانم چرا جور در نمی آید؟!
ریشه حل مشکلات در ساه نگاه کردن به آنهاست. گاهی دانش زیاد در موضوعی نه تنها به حل مسئله کمک نمی کند؛ بلکه مشکلات جدید ایجاد می کند! گاهی افراد با پیچیده تر کردن مسائل از حل آنها عاجز می شوند.
دانش، آگاهی و سواد برای رشد و پیشرفت و گام نهادن رو به جلو مفید است و پیچیده کردن دانسته های قبلی گامی به عقب و بازگشت خواهد بود.
این حکایت از مجموعه قصه های هزار و یک شب اقتباس شده است.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales