#ضرب_المثل
☯️ مرد جوانی به نزد " ذوالنون مصری " رفت و از صوفیان بدگوئی کرد .
ذوالنون انگشتری را از انگشتش بیرون آورده به او داد و گفت :
این را به بازار دست فروشان ببر و ببین قیمت آن چقدر است؟
مرد انگشتر را به بازار دست فروشان برد ولی هیچ کس حاضر نشد بیش از یک سکه نقره برای آن بپردازد.
مرد نزد ذوالنون بازگشت و ماوقع را تعریف کرد.
ذوالنون گفت: حال انگشتری را به بازار جواهر فروشان ببر و مظنه آن را بپرس.
در بازار جواهر فروشان انگشتر را به هزار سکه طلا می خریدند. مرد شگفت زده نزد ذوالنون بازگشت و ذوالنون به او گفت:
علم و معرفت تو از صوفیان و طریقت ایشان به اندازه علم دست فروشان از این انگشتریست.
و این چنین بود که شد :
قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر، گوهری !
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
#ضرب_المثل
☯️ پا روی دم کسی گذاشتن
در قدیم که شکار حیوانات بسیار مرسوم بود ، یکی از مهمترین مسائلی که در شکار باید رعایت میشد ، مساله سکوت بود، یک شکارچی باهوش باید حواس جمعی داشت و مراقب بود تا به هیچ شکلی مورد توجه حیوانات وحشی قرار نگیرد اما امان از بی احتیاطی گاهی یک شکارچی که حواسش به زمین و آن چه زیر پایش نبود، پای را روی دم یک حیوان وحشی میگذاشت و درد آن باعث میشد که حیوان از فرط عصبانیت به جنون برسد و آن وقت بود که دیگر هیچ راهی پیش رو نبود ، حالا تصور کنید که دمی که پا روی آن گذاشته شده ، دم شیر باشد ….برای همین است که پا روی دم گذاشتن استعاره از عصبانی کردن طرف مقابل است .
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
☯️گفتهاند که مدتي بود بهلول هیچ
نمیخندید. انگار دردي عظیم از درون او را ميگزيد و این باعث اندوه سلطان بود. به مردم گفته بوده هرکه بهلول را بخنداند چندین سکّة زر، جایزه دارد. روزی بهلول به درِ قصابیای ميایستد و به لاشههای بز و گوسفند که از سقف قصابی آویزان بوده، خیره خیره مینگرد. به این طرف و آن طرف قصابی میرود و باز بر میگردد. ناگهان قهقة بلند سرمیدهد و شاد و خندان راه خود را در پیش میگیرد. خبر به سلطان میبرند که بهلول خندید. سلطان او را طلب میکند و از سِرّ خندهاش میپرسد. بهلول جواب میدهد که من همیشه گمان میكردم چون برادر تو هستم، روز بازخواست حتماً به سبب کارهای بد تو عقاب خواهم شد. و این باعث ناراحتی من بود. اما امروز در قصابی دیدم که بز به پاچه خود👉 و گوسفند به پاچه خود» یعنی دیدم که بُز با پای خود آویزان است و گوسفند با پای خود. در یافتم که هرکسی مسؤل اعمال خود خواهد بود. و این باعث راحتی و خنده من شد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
شبکه تولید ثروت مهمتر از اختراع ادیسون، بیل گیتس و...
رابرت کیوساکی خیلی جالب اشاره می کند:
اغلب مردم از ادیسون به عنوان مخترع لامپ یاد می کنند! اما این درست نیست. ادیسون لامپ را اختراع نکرد. بلکه آن را بهتر و عالی تر کرد. حتی راهی برای تولید ثروت از آن پیدا کرد.
ادیسون بعد از آنکه مدرسه را رها کرد، آب نبات و مجله در قطارها می فروخت. طولی نکشید که روزنامه خودش را راه انداخت و ظرف یک سال گروهی از پسران برای فروش و آبنات و روزنامه اش اجیر کرد. از کارمندی به صاحب شرکت تبدیل شد.
ادیسون جوان، بدون استراحت روزنامه می فروخت و با آموختن ارسال و دریافت کد مورس، به عنوان تلگرافچی مشغول به کار شد. او در حین کار متوجه موفقیت اختراع تلگراف شد که سیمی از خطوط تیرهای برق، افراد فنی و ایستگاههای رله بود. این قدرت شبکه بود. نبوغ اصلی ادیسون، ایجاد شرکتی متشکل از سیمهای برق است که با روشن شدن لامپ در جامعه نفوذ پیدا کرد. شرکتی که او تاسیس کرد ثروت او را چند میلیونی کرد. این شرکت جنرال الکتریک نام داشت.
بنابراین لامپ برق شرکت ادیسون را انقلابی نکرد. بلکه استفاده از سیمهای برق و ایستگاههای رله برای روشن کردن برق بود که انقلابی به پا کرد. این قدرت شبکه است. ثروتمندترین افراد در جهان شبکه ایجاد می کنند و دیگران به دنبال کار می گردند.
بیل گیتس کامپیوتر تولید نکرد، بلکه سیستم عامل آن را طراحی کرد که رایانه را فعال می سازد. جف بزوس کتاب چاپ نکرد بلکه شبکه آمازون را برای فروش کتاب ایجاد کرد.
قدرت در اختراع نیست! بلکه در شبکه هست! اگر می خواهید ثروتمند شوید باید بهترین راهبرد برای تشکیل شبکه ای قوی، زنده و رو به رشد پیدا کنید. شبکه تولید ثروت شما چیست؟
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
☆✨
┅✰ #حکایت✰┅
داستان عجیب «عقـرب و مـرد گناهکار»
آورده انـد که بزرگـی مـی فرمـود: وقتـی در ساحل نـیل داشتـم لباس هایـم را مـی شستم، ناگاه عقـرب بزرگـی را دیـدم که مـی آیـد، پناه بر خـدا بـُردم تا از شـر او محفوظ باشـم. عقـرب رفت و من از پی وی مـی رفتـم تا به کنار آب رسیـد. لاک پشتـی از آب برآمـد، سـوار شـد و از نیل بگـذشت..
مـن گفتـم: ایـن امـری عـجیب است. پـس پـیراهـن کنـار زدم و شـنا کنـان خــود را به آن طـرف رود رسانـدم. دیـدم لاک پشت عقـرب را بنهاد و به جای خـود بازگشت و عقرب حرکت کرد و مـی رفت تا به درختی عظیـم رسیـد. من جوانـی را مست و خـراب حال دیـدم که افتاده و خـواب برده است. گفتم: انا لله، همین ساعـت است که این جـوان را هلاک کنـد، در این انـدیشه بـودم که ماری بزرگ از گـوشه ی جنگل برآمد و قصد جان آن جـوان را نمود تا آنرا هلاک کند، ناگهان عقـرب را دیدم که بر پشت آن مار پـرید و او را نیش زد و کشت و از آنجا به کنار آب آمد، دوباره لاک پشت آمد و او بر پشت او نشت و رفت.
من به سـوی آن جـوان بازگشتم دیدم هنـوز در خـواب غفلت است. مـدتی نشستم تا بیدار شد. قصه را به وی بگفتـم، جـوان چون شنید از درون دل آه و ناله برآورد و روی به آسمان کرد و گفت: «خـدایا من با تو چه کردم و تو با من چـه کردی». سپس توبه نـمود و از نیکان روزگار گردید.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستانی از شرم وحیا ابن سیرین و مزد پاک دامنی
گویند ابن سیرین در دوران جوانی شاگرد مغازه بزازی[1] بود و یکی از مشتریان وی زنی بود که شیفته جمالش شده بود. آن زن روزی چند طاقه پارچه خرید و به بزاز گفت من نمی توانم پارچه ها را بیاورم، به شاگردت بگو آنها را برایم بیاورد. ابن سیرین پارچه ها را به خانه زن آورد و زن به او گفت پارچه ها را داخل بیاور. همین که داخل آمد، زن در را بست و خود را با بی حیایی در مقابل ابن سیرین قرار داد و گفت که اگر با من نباشی فریاد می زنم که تو می خواستی با من عمل منافی عفت انجام دهی.
ابن سیرین مانده بود که چه کند، توکل به خدا کرد و از خداوند یاری خواست و به ظاهر گفت که می روم تا آماده شوم. او به بیت الخلاء (دستشویی) می رود، در آنجا از کثافات برمی دارد [چون در قدیم چاهی به شکل امروزی نبود] و به سر و صورت و لباس خود می مالد. وقتی بیرون می آید، زن می بیند که آن جمال زیبا به کثافات انسانی متعفن شده است بنابراین در را باز کرده و او را بیرون می کند.
ابن سیرین می توانست به دامن گناه برود و بگوید خدایا من دیگر چاره ای نداشتم زیرا که آن زن می خواست داد بزند؛ بعد هم به ظاهر اظهار توبه کند؛ اما این کار را نکرد. به علت مقاومت او در مقابل شهوت، مورد عنایت خداوند قرار گرفت. طوری شد که ابن سیرین هر جا می رفت بدون این که عطر بزند، بدنش بوی عطر می داد. تعبیر خواب پیدا کرد (تعبیر خواب معروف ابن سیرین[2])، منجم و ریاضی دان شد. یک شاگرد بزاز از گناه اجتناب کرد، خدا مقامی به او مرحمت کرد و به عنوان خوابگزار به تعبیر خواب افراد پرداخت و باعث شد فردی نامدار در زمان خودش و تا به امروز شود.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
☯️ ﺑﺎﺭﺍﻻﻍ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮﺩﺍﺭﻧﺪ،ﭘﺎﻻﻧﺶ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪﻣﻘﺼﺪ ﻧﻤﯽﺭﺳﺎﻧﺪ
🍓ﺍﯾﻦ ﺿﺮﺏﺍﻟﻤﺜﻞ ﺭﺍ ﻣﻌﻤﻮﻻً ﺩﺭﻣﻮﺭﺩﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﺑﻪﮐﺎﺭ ﻣﯽﺑﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺗﻦﭘﺮﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﮐﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﻬﺪﻩﺷﺎﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﻤﯽﺭﺳﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﻣﺪﺍﻡ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻣﯽﮔﯿﺮﻧﺪ. ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺩﯾﮕﺮ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻥﻫﺎ ﺍﻣﺘﯿﺎﺯﺍﺗﯽ ﻫﻢ ﺩﺍﺩﻩﻣﯽﺷﻮﺩ، ﺁﻥﺍﻣﺘﯿﺎﺯﺍﺕ ﺭﺍﻧﻤﯽﺑﯿﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﺯ ﺷﺎﻧﻪ ﺧﺎﻟﯽ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖﻫﺎﯾﺸﺎﻥ .
ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻫﯿﺰﻡﺷﮑﻨﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻻﻍ ﻭ ﺷﺘﺮﯼ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻤﻞ ﺑﺎﺭ ﻫﯿﺰﻣﺶ ﮐﻤﮏ ﻣﯽﮔﺮﻓﺖ. ﻫﯿﺰﻡﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﺭ ﺁﻥﻫﺎ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﻣﯽﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﻫﯿﺰﻡﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ.
ﺭﻭﺯﯼ ﻃﺒﻖ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﻫﯿﺰﻡﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﻭﺵ ﺍﻻﻍ ﻭ ﺷﺘﺮ ﺳﻮﺍﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺷﻬﺮ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.
ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻧﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻻﻍ ﺑﻨﺎ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﻧﺎﺳﺎﺯﮔﺎﺭﯼ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺯﺩ. ﻫﯿﺰﻡﺷﮑﻦ ﮐﻪ ﺩﯾﺪ ﺍﻻﻍ ﺗﻮﺍﻥ ﺣﻤﻞ ﻫﯿﺰﻡﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﺍﺯ ﺑﺎﺭ ﺍﻭ ﮐﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ ﺷﺘﺮ ﮔﺬﺍﺷﺖ.
ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﻭﺍﻝ ﮔﺬﺷﺖ، ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﯿﺰﻡﺷﮑﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﺭ ﻫﯿﺰﻡ ﺭﻭﯼ ﺩﻭﺵ ﺍﻻﻍ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺷﺘﺮ ﺳﻮﺍر ﮐﺮﺩ.
ﻫﻨﻮﺯ ﮐﻤﯽ ﻧﮕﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻻﻍ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ﻭ ﻭﺍﻧﻤﻮﺩ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻭﺩ.
ﻫﯿﺰﻡﺷﮑﻦ ﺍﯾﻦﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺍﻗﺪﺍﻣﯽ ﺟﺎﻟﺐ ﭘﺎﻻﻥ ﺍﻻﻍ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﯾﻦﺑﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﺍﻻﻍ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺎﻻﻧﺶ ﺭﻭﯼ ﺷﺘﺮ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﺳﻮﺍﺭ ﮐﺮﺩ.
ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﻭ ﺍﯾﻦ ﺿﺮﺏﺍﻟﻤﺜﻞ ﺭﺍ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﻪﮐﺎﺭ ﻣﯽﺑﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﺩﯼ ﮐﺎﺭوﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﺪﻫﺪ ﻭ ﻣﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖ ﺷﺎﻧﻪ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻨﺪ. ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻨﺒﻠﯽ ﺍﺯ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻭﻇﺎﯾﻒ ﺧﻮﺩ ﺳﺮ ﺑﺎﺯ ﻣﯽﺯﻧﻨﺪ ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻃﺮﺍﻓﯿﺎﻥ ﻫﻢ ﻣﺪﺍﻡ ﺑﻪ ﺁﻥﻫﺎ ﺍﻣﺘﯿﺎﺯ ﻣﯽﺩﻫﻨﺪ
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
☯️ روزی به کریم خان زند گفتند، یک فردی یک هفته است میخواهد شما را ببیند و مدام گریه میکند .
کریم خان آن شخص را به حضور طلبید، ولی آن شخص بشدت گریه میکرد و نمی توانست حرف بزند.کریم خان گفت "وقتی گریه هایش تمام شد بیاریدش نزد من" بعد از ساعت ها گریه کردن شخص ساکت شد و شرف حضور یافت. گفت قربان من کور مادر زاد بودم به زیارت قبر پدر بزرگوار شما رفتم و شفایم را از اوگرفتم .
شاه دستور داد سریع چشم های این فرد را کور کنید! تا برود دوباره شفایش را بگیرد !
اطرافیان به شاه گفتند قربان این شفا گرفته پدر شماست. ایشان را به پدرتان ببخشید.
وکیل الرعایا گفت: پدر من یک خر دزد بود من نمیدانم قبرش کجاست و من به زور این شمشیر حکمران شدم .
پدر من چگونه می تواند شفا دهنده باشد؟
اگر متملقین میدان پیدا کنند دین و دنیا را به تباهی می کشند!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
☯️ روزی به کریم خان زند گفتند، یک فردی یک هفته است میخواهد شما را ببیند و مدام گریه میکند .
کریم خان آن شخص را به حضور طلبید، ولی آن شخص بشدت گریه میکرد و نمی توانست حرف بزند.کریم خان گفت "وقتی گریه هایش تمام شد بیاریدش نزد من" بعد از ساعت ها گریه کردن شخص ساکت شد و شرف حضور یافت. گفت قربان من کور مادر زاد بودم به زیارت قبر پدر بزرگوار شما رفتم و شفایم را از اوگرفتم .
شاه دستور داد سریع چشم های این فرد را کور کنید! تا برود دوباره شفایش را بگیرد !
اطرافیان به شاه گفتند قربان این شفا گرفته پدر شماست. ایشان را به پدرتان ببخشید.
وکیل الرعایا گفت: پدر من یک خر دزد بود من نمیدانم قبرش کجاست و من به زور این شمشیر حکمران شدم .
پدر من چگونه می تواند شفا دهنده باشد؟
اگر متملقین میدان پیدا کنند دین و دنیا را به تباهی می کشند!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
☯️حکایت ضربالمثل: چوب خدا صدا ندارد، اگر بزند دوا ندارد
میگویند در شهری مردی زندگی میکرد که همیشه حق مردم را میخورد و به کسی رحم نمیکرد. هرچه دوستان و بزرگان شهر نصیحتش میکردند، با خنده میگفت: «اگر قرار بود بلایی سرم بیاید، تا حالا آمده بود!»
روزی از روزها، مرد برای سود بیشتر، مال یتیمی را هم بالا کشید. چندی نگذشت که کار و بارش یکییکی از دست رفت؛ معاملههایش شکست خورد، اعتبارش ریخت و به تنگدستی افتاد. آن وقت بود که فهمید حساب و کتابی در کار است.
پیرمرد دانایی به او گفت:
«دیدی؟ چوب خدا صدا ندارد، اگر بزند دوا ندارد.»
🔎 مفهوم:
کیفر الهی و نتیجه کارهای بد، بیصدا و ناگهانی فرا میرسد و وقتی برسد، جبرانش بسیار سخت است.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
☯️حکایت ضربالمثل: چوب خدا صدا ندارد، اگر بزند دوا ندارد
میگویند در شهری مردی زندگی میکرد که همیشه حق مردم را میخورد و به کسی رحم نمیکرد. هرچه دوستان و بزرگان شهر نصیحتش میکردند، با خنده میگفت: «اگر قرار بود بلایی سرم بیاید، تا حالا آمده بود!»
روزی از روزها، مرد برای سود بیشتر، مال یتیمی را هم بالا کشید. چندی نگذشت که کار و بارش یکییکی از دست رفت؛ معاملههایش شکست خورد، اعتبارش ریخت و به تنگدستی افتاد. آن وقت بود که فهمید حساب و کتابی در کار است.
پیرمرد دانایی به او گفت:
«دیدی؟ چوب خدا صدا ندارد، اگر بزند دوا ندارد.»
🔎 مفهوم:
کیفر الهی و نتیجه کارهای بد، بیصدا و ناگهانی فرا میرسد و وقتی برسد، جبرانش بسیار سخت است.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales