eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
☯️ روزی به کریم خان زند گفتند، یک فردی یک هفته است میخواهد شما را ببیند و مدام گریه میکند . کریم خان آن شخص را به حضور طلبید، ولی آن شخص بشدت گریه میکرد و نمی توانست حرف بزند.کریم خان گفت "وقتی گریه هایش تمام شد بیاریدش نزد من" بعد از ساعت ها گریه کردن شخص ساکت شد و شرف حضور یافت. گفت قربان من کور مادر زاد بودم به زیارت قبر پدر بزرگوار شما رفتم و شفایم را از اوگرفتم . شاه دستور داد سریع چشم های این فرد را کور کنید! تا برود دوباره شفایش را بگیرد ! اطرافیان به شاه گفتند قربان این شفا گرفته پدر شماست. ایشان را به پدرتان ببخشید. وکیل الرعایا گفت: پدر من یک خر دزد بود من نمیدانم قبرش کجاست و من به زور این شمشیر حکمران شدم . پدر من چگونه می تواند شفا دهنده باشد؟ اگر متملقین میدان پیدا کنند دین و دنیا را به تباهی می کشند! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
☯️حکایت ضرب‌المثل: چوب خدا صدا ندارد، اگر بزند دوا ندارد می‌گویند در شهری مردی زندگی می‌کرد که همیشه حق مردم را می‌خورد و به کسی رحم نمی‌کرد. هرچه دوستان و بزرگان شهر نصیحتش می‌کردند، با خنده می‌گفت: «اگر قرار بود بلایی سرم بیاید، تا حالا آمده بود!» روزی از روزها، مرد برای سود بیشتر، مال یتیمی را هم بالا کشید. چندی نگذشت که کار و بارش یکی‌یکی از دست رفت؛ معامله‌هایش شکست خورد، اعتبارش ریخت و به تنگدستی افتاد. آن وقت بود که فهمید حساب و کتابی در کار است. پیرمرد دانایی به او گفت: «دیدی؟ چوب خدا صدا ندارد، اگر بزند دوا ندارد.» 🔎 مفهوم: کیفر الهی و نتیجه کارهای بد، بی‌صدا و ناگهانی فرا می‌رسد و وقتی برسد، جبرانش بسیار سخت است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
☯️حکایت ضرب‌المثل: چوب خدا صدا ندارد، اگر بزند دوا ندارد می‌گویند در شهری مردی زندگی می‌کرد که همیشه حق مردم را می‌خورد و به کسی رحم نمی‌کرد. هرچه دوستان و بزرگان شهر نصیحتش می‌کردند، با خنده می‌گفت: «اگر قرار بود بلایی سرم بیاید، تا حالا آمده بود!» روزی از روزها، مرد برای سود بیشتر، مال یتیمی را هم بالا کشید. چندی نگذشت که کار و بارش یکی‌یکی از دست رفت؛ معامله‌هایش شکست خورد، اعتبارش ریخت و به تنگدستی افتاد. آن وقت بود که فهمید حساب و کتابی در کار است. پیرمرد دانایی به او گفت: «دیدی؟ چوب خدا صدا ندارد، اگر بزند دوا ندارد.» 🔎 مفهوم: کیفر الهی و نتیجه کارهای بد، بی‌صدا و ناگهانی فرا می‌رسد و وقتی برسد، جبرانش بسیار سخت است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان جالب: چگونه به هدف بزنیم؟ (تمرکز روی هدف) کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی جوان بود. در آن سوی مرغزار نشانه (هدف) کوچکی که از درختی آویزان شده بود به چشم می خورد. جنگجوی اولی تیری را از ترکش بیرون می کشد. آن را در کمانش می گذارد و نشانه می رود. کماندار پیر از او می خواهد آنچه را می بیند شرح دهد. می گوید آسمان را می بینم، ابرها را، درختان را، شاخه های درختان و هدف را. کمانگیر پیر می گوید کمانت را زمین بگذار، تو آماده نیستی! جنگجوی دومی پا پیش می گذارد. کمانگیر پیر می گوید: آنچه را می بینی شرح بده. جنگجو می گوید: فقط هدف را می بینم. پیرمرد فرمان می دهد: پس تیرت را بینداز. تیر بر نشان می نشیند. پیرمرد می گوید: عالی بود. موقعی که تنها هدف را می بینید نشانه برایتان درست خواهد بود و تیرتان بر طبق میلتان به پرواز در خواهد آمد. بر اهداف خود متمرکز شوید. تمرکز افکار بر روی هدف به سادگی حاصل نمی شود، اما مهارتی است که کسب آن امکان پذیر است و ارزش آن در زندگی همچون تیراندازی بسیار زیاد است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان قایق خالی و برخورد با قایق های خالی در زندگی وقتی جوان بودم قایق سواری را خیلی دوست داشتم. یک قایق کوچک هم داشتم که با آن در دریاچه قایق سواری می کردم و ساعت های زیادی را آنجا به تنهایی می گذراندم. در یک شب زیبا و آرام؛ بدون آنکه به چیز خاصی فکر کنم؛ درون قایق نشستم و چشم هایم را بستم. در همین زمان، قایق دیگری به قایق من برخورد کرد. عصبانی شدم و خواستم با شخصی که با کوبیدن به قایقم، آرامش مرا به هم زده بود دعوا کنم؛ ولی دیدم قایق خالی است! کسی در آن قایق نبود که با او دعوا کنم و عصبانیتم را به او نشان دهم. حالا چطور می توانستم خشمم را تخلیه کنم؟ هیچ کاری نمی شد کرد! دوباره نشستم و چشم هایم را بستم. در سکوت شب کمی فکر کردم. قایق خالی برای من درسی شد. از آن موقع اگر کسی باعث عصبانیت من شود، پیش خود می گویم: این قایق هم خالی است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
@Postchi1 ♦️مرد جوان فقیر و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد، در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود. با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم. آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم. یکی از ماهی‌گیران پاسخ داد: اگر لطفی به من بکنی هر قدر ماهی بخواهی به تو می دهم. این قلاب را نگه دار تا من به شهر بروم و به کارم برسم. مرد جوان با خوشحالی این پیشنهاد را پذیرفت. در حالیکه قلاب مرد را نگه داشته بود، ماهی ها مرتب طعمه را گاز می زدند و یکی پس از دیگری به دام می افتادند. طولی نکشید که مرد از این کار خوشش آمد و خندان شد. مرد مسن تر وقتی برگشت، گفت: همه ی ماهی ها را بردار و برو اما می خواهم نصیحتی به تو بکنم. دفعه بعد که محتاج بودی وقت خود را با خیال‌بافی تلف نکن. قلاب خودت را بنداز تا زندگی ات تغییر کند، زیرا هرگز آرزوی ماهی داشتن تور ما را پر از ماهی نمی خواهد. @Postchi1
جوانی که از روی آب گذشت ولی واعظ نتوانست روزی واعظی به مردم که دور منبر او نشسته بودند گفت: هر کس دعا را از روی اخلاص بگوید، می تواند از روی آب بگذرد، مانند کسی که در خشکی راه می رود. جوانی ساده و پاک دل که خانه اش در خارج از شهر بود و هر روز می بایست از رودخانه می گذشت، در پای منبر بود. او چون این سخن از واعظ شنید، بسیار خوشحال شد. هنگام بازگشت به خانه؛ دعاگویان؛ پا بر روی آب نهاد و از رودخانه گذشت. روزهای بعد نیز کارش همین بود و در دل از واعظ بسیار سپاسگزاری می کرد. آرزو داشت که هدایت و ارشاد او را جبران کند. بنابراین تصمیم گرفت روزی واعظ را به منزل خویش دعوت کند، تا از او به شایستگی پذیرایی کرده و پاسخی مناسب به ارشاد او را بدهد. واعظ نیز دعوت جوان پاک دل را پذیرفت و با او به راه افتاد. چون به رودخانه رسیدند، جوان دعا گفت و پای بر آب نهاد و از روی آن گذشت. اما واعظ همچنان برجای خویش ایستاده بود و گام برنمی داشت. جوان گفت: ای بزرگوار! تو خود، این راه و روش را به ما آموختی و من از آن روز چنین می کنم، پس چرا اینک بر جای خود ایستاده ای، دعا را بگو و از روی آب گذر کن! واعظ، آهی کشید و گفت: حق، همان است که تو می گویی، اما دلی که تو داری، من ندارم! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☯️ در بيمارستان ها وقت شام و ناهار ، غذاها خیلی متفاوت است . به يك نفر سوپ، چلوكباب و دسر میدهند و به يك كسی فقط سوپ ميدهند و به يك نفر حتی سوپ هم نميدهند و میگويند كه فقط آب بخور به يك كسی ميگويند كه حتی آب هم نخور جالب است كه هيچ كدام از اين بيماران اعتراض ندارند زيرا آنها پذيرفته اند كه كسي كه اين تشخيص ها را داده است طبيب است و آن کسی كه طبيب است حكيم است . پس اگر خدا به يك كسی كم داده يا زياد داده ، شما گله و شكوه نكنيد كه چرا به او بيشترداده ای و به من كمتر داده ای . بلکه از فضل و کرمش بخواهید تا به شما نیز ببخشد... زیرا که اين كارها روی حساب و حكمت است... 📚قرآن کریم : پروردگارا ، تویی پادشاه ملک هستی ، هر که را خواهی عزّت بخشی ،و هر که را خواهی ذلّت بخشی ، و هر که را خواهی روزی دهی بی حساب ... بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
☯️ آفتابی شد داستان: هر گاه کسی پس از دیر زمانی از خانه یا محل اختفا بیرون آید و خود را نشان دهد، اصطلاحا" می‌گویند فلانی آفتابی شد. بحث بر سر آفتابی شدن است که باید دید ریشه آن از کجا آب می‌خورد و چه ارتباطی با علنی و آشکار شدن افراد دارد. خشکی و کم آبی از یک طرف و وضع کوهستانی، به خصوص شیب مناسب اغلب اراضی فلات ایران از طرف دیگر، موجب گردید که حفر قنوات و استفاده از آبهای زیر زمینی از قدیمی‌ترین ایام تاریخی مورد توجه خاص ایرانیان قرار گیرد. آفتابی شدن از اصطلاحات قنایی است و آنجا که آب قنات به مظهر سطح زمین می‌رسد و گفته می‌شود آفتابی شد یعنی آب قنات از تاریکی خارج شده به آفتاب و روشنایی رسیده است. این عبارت بعدها مجازا" در مورد افرادی که پس از مدت‌ها از اختفا و انزوا خارج می‌شوند به کار برده شده است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
☯️ ﻋﺼﺮ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺯﯾﺒﺎ، ﯾﮏ ﻭﻛﻴﻞ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﮐﻪ ﺳﻮﺍﺭ ماشین ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺷﯿﺸﻪ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﻭ ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ، ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻋﻠﻒ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﺘﺎﺛﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﺵ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﺗﺎ ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ ﺷﻮﺩ. ﺍﻭ ﺍﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﻭ ﻣﺮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ " ﭼﺮﺍ ﻋﻠﻒ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯾﺪ؟" ﻣﺮﺩ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ، " ﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﭘﻮﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪﻥ ﻏﺬﺍ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ.ﻣﺠﺒﻮﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﻋﻠﻒ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ." ﻭﮐﯿﻞ ﮔﻔﺖ" :ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ." " ﺍﻣﺎ ﺁﻗﺎ، ﻣﻦ ﯾﮏ ﺯﻥ ﻭ ﺩﻭ ﺑﭽﻪ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻡ. ﺁﻧﻬﺎ ﺯﯾﺮ ﺁﻥ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ." ﻭﻛﻴﻞ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ،" ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭ" ﻭ ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮﮔﻔﺖ، " ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺑﯿﺎ." ﻣﺮﺩ ﺩﻭﻡ ﺁﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ، "ﻣﻦ ﻫﻢ ﯾﮏ ﻫﻤﺴﺮ ﻭ ﺷﺶ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭﻡ!" ﻭﻛﻴﻞ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ، "ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﯿﺎﻭﺭ." ﻫﻤﻪ ﺳﻮﺍﺭﻣﺎﺷﯿﻦ ﺷﺪﻧﺪ. ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻭﻛﻴﻞ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ،" ﺁﻗﺎ، ﺷﻤﺎ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﺴﺘﻴﺪ. ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺳﭙﺎﺱ ﮔزﺍﺭﻳﻢ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﻣﻲ ﺑﺮﻳﺪ. ﻭﻛﻴﻞ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ، " ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺧﺮﺳﻨﺪﻡ. ﺷﻤﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﺷﺪ؛ ﻋﻠﻒ ﻫﺎﯼ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﺪﻭﺩ ﻳﻚ ﻣﺘﺮ ﺑﻠﻨﺪﻱ ﺩﺍﺭﻧﺪ" 😕 👈 محبت خیلی از آدما همينجوريه.فقط وسایل کهنه ی دور انداختنیشونو حاضرن ببخشن. 😔 بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان لطفا هیچ وقت عوض نشو(تعمییر ال سی دی تبلت) رفتم توی مغازه کامپیوتری گفتم: ببخشید این تبلت من یهویی خاموش شد. مغازه دار گفت: باشه یه نگاهی بهش می ندازم. ممکنه ال سی دی ش سوخته باشه. اگه سوخته بود، عوضش کنم؟ گفتم: بله لطفاً، خیلی احتیاج دارم. گفت: فردا بعد از ظهر بیایید تحویل بگیرین. با خودم گفتم خوب یه ۷۰۰ - ۸۰۰ تومنی افتادم تو خرج. روز بعدش رفتم و تبلت رو سالم بهم تحویل داد. گفتم: هزینه ش چقدر میشه؟ گفت: هیچی، چیز مهمی نبود! فقط کابل فِلَتش شل شده بود، سفت کردم، همین. تشکر کردم و اومدم بیرون. نشستم تو ماشین، ولی دلم طاقت نیاورد. می تونست هر هزینه ای رو به من اعلام کنه و منم خودم رو آماده کرده بودم. کنار پاساژ یک شیرینی فروشی بود. یک بسته شکلات گرفتم و دوباره رفتم پیشش. گذاشتم رو پیشخوان و بهش گفتم: دنیا به آدم هایی مثل شما نیاز داره. لطفاً هیچ وقت عوض نشو! از بالای عینکش یه نگاهی بهم انداخت و متوجه موضوع شد. لبخندی زد و گفت: حرف پدرم رو بهم زدی، که چند وقت پیش فوت شد. اونم می گفت همیشه خوب باش و عوض نشو حتی اگه همه بهت بدی کنن! در راه برگشت به این فکر می کردم که تغییر در آدم ها به تدریج اتفاق می افته. تنها چیزی که می تونه ما رو در مسیر درستکاری و امانت داری حفظ کنه یک جمله ساده از عزیزترین آدم زندگیمونه، مثل پدر: آدم خوب! لطفا هیچ وقت عوض نشو شاید این شعر محمدعلی سلیمانی شاعر گرانقدر در این باره باشه: از هزاران یک نفر اهل دل اند مابقی تندیسی از آب و گل اند بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales