آن روز فهمیدم خسیس ترین مرد شهر،بخشنده ترین بنده خداست
در ایام جوانی، معلمی، داستان طلبه ای را نقل کرد که تعریفش خالی از فایده هم نیست. هرچه کوشیدم، اسم شخصیت های داستان یادم نیامد. یک همچین موجود بی حافظه در شرف انقراضی هستم من. یک صلواتی هدیه روح معلم ما و آدمهای قصه کنید و ماجرا را همین طور پا در هوا و بی سند و نصفه نیمه از مخلص حواس پرتتان بشنفید:
داستان یک طلبه در حوزه علمیه اصفهان - نقل قول از طلبه جوان
بچه بودم که راهی حوزه اصفهان شدم. پدرم دست تنگ اما آبرودار بود. مبلغ ناچیزی را نزد یکی از تجار در بازار، معین کرده بود که سر ماه می گرفتم. مستمری آن قدر اندک بود که تا سرماه بعد نمی رسید. روزهای آخر به نسیه، گرسنگی، انتظار و انتظار می گذشت.
پیرمرد تاجری که حواله را می داد از متمول ترین بازاریان بود. با من شرط کرده بود راس ساعت معینی از روز اول ماه، دم دخلش باشم و پولم را بستانم. زود یا دیر می رفتم برزخ می شد و بد اخلاقی می کرد. دفتر حسابش را می گشود و در صفحه خاص خودم، باید جوری رسید می دادم که ریز اما خوانا باشد و یک سطر بیشتر نشود. او تلقین می کرد و من باید می نوشتم: فلانی فرزند فلان در اول ماه کذا سال بهمان این مقدار قبض نمودم.
به دقت می خواند و بعد چار تا سکه سیاه را دانه دانه می شمرد و می گذاشت کف دستم. لاکردار، انگاری داشت خراج پتل پورت(1) را تحویل قشون تزار(2) می داد. قدر ابلیس از او می ترسیدم و بدم می آمد. لذا ساعتی زودتر می رفتم و گوشه ای تاریک می ایستادم تا وقتش شود و سر ساعت جلو بروم و پولم را بستانم.
این کشیک کشیدن ها سبب شد کمی با زندگیش آشناتر شوم. مردک خسیس، قبل نماز، نان خشک در آب دوغ می ریخت تا بخیسد و جای ناهار بلمباند. ناهارش با آن همه مال، غذای حمال ها بود. مثل سایر تجار از خانه اش دیگ نمی آمد و هیچ وقت هم ندیدم کباب فرمان بدهد. من که خود در فقر بودم، نفرینش می کردم که: لا مصب بد اصفونی، با این همه پول نه خود خورد، نه کس دهد، گنده کند به سگ دهد.
روزی که در کمینگاهم بودم، دیدم دو نفر از محترمین، حجره به حجره می روند و برای تعمیر پلی که خراب شده بود، پول می طلبیدند. سخن از مبلغ بسیار هنگفتی بود. تاجران یا نمی دادند یا وعده سر خرمن می دادند. بعضی ها هم مختصری کمک می کردند. درست سر ساعت قرار من، رسیدند به دکان ابلیس خسیس. من هم از ترس بدقولی، به ناچار از قفایشان رفتم و گوشه ای ایستادم.
حاجی مرا ندید. ماوقع را گفتند. با خود گفتم این یارو مالش به جانش بند است. خیرات ندارد نفله(!) الان است که با اردنگی بیاندازدشان بیرون. اما مرد تاجر از سیاهه(3) خرج و جزییات پرسید. آخر کار هم به آنها گفت هر چه از دیگران گرفتید بی سر و صدا برگردانید و من همه هزینه را تقبل می کنم. شرط هم کرد که نام او را نبرند.
برق مرا گرفت. دنیا روی سرم آوار شد. معتمدین رفته بودند و حاجی مرا دید. رسید کذا را ستاند و چند پول سیاه معهود را کف دستم نهاد و روانه ام کرد. آن روز، خدا یادم داد، بنده هایش را آسان قضاوت نکنم.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
به جا آوردن شرط عشق یک عاشق: عروس آبله رو و شوهر نابینا
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی، آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبت هایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.
موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آن را از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.
مردم می گفتند چه خوب! عروس نازیبا، همان بهتر که شوهرش هم نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج آن دو، زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود! همه تعجب کردند.
مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
#نام نیک...
ماجرای بِرَندِ حاج عبدالله چه بود.!!!
🔹حتما نام برند پشمک حاج عبدالله به گوشتون خورده؛
بعدش حتما یه خورده تعجب کردین و یا حتی خندیدین،
اما راز نام گذاری این برند چیست؟؟؟
🔸حکایت این داستان برمیگرده به دهه 1330 زمانی که بچه های دبستان اکبریه تبریز توی زنگ تفریح از بوفه ی مدرسه و از فراش مهربون مدرسه پشمک میخریدن.
🔹عبدالله علیزاده معروف به حاج عبدالله مستخدم دبستان اکبریه تبریز بود اصالتا از روستاهای نزدیک ارس که پس از قحطی و فراگیر شدن بیماری واگیردار وبا ناشی از حمله متفقین، تمام اعضای خانوادش رو از دست داده بود و سپس به تبریز مهاجرت کرده و در این دبستان به عنوان مستخدم کار میکرد.
اما حاج عبدالله قصه ی ما به بچه های مدرسه علاقه وافری داشت.
چون خودش علاوه بر همسرش داغ سه کودک در همین سنین رو دیده بود.
🔸بچه ها توی زنگ تفریح از بوفه مدرسه پشمک میخریدن و هر کس پول نداشت از حاج عبدالله پشمک قرضی میگرفت.
اما حاج عبدالله با اینکه به همه جنس قرضی میداد اما هیچ دفتر ثبت بدهی نداشت، رفته رفته بچه ها از مهربونی حاج عبدالله سوء استفاده کردند و اصلا پول نمیدادند و برخلاف تصور، حاج عبدالله علی رغم درآمد ناچیز فراشی به هیچ کس نه نمیگفت .
🔹تا اینکه مدیر مدرسه با دیدن تمام بچه های پشمک به دست در ایام زنگ تفریح با پیگیری ماجرا از این قضیه باخبر شد و سر همه کلاسها حاضر شد و با صحبتهای دلسوزانه اش همه رو توجیه کرد با این وجود هنوز اندکی از بچه ها شیطنت میکردند و پشمک مفتکی از حاج عبدالله میگرفتند.
🔸این منوال تا اوایل دهه چهل ادامه داشت تا اینکه در اواخر خرداد ماه 1341 حاج عبدالله به دلیل بیماری و کهولت سن درگذشت.
حاج عبدالله با اینکه توی تبریز غریب بود اما یکی از باشکوهترین تشییع جنازه ها رو داشت.
انبوهی از جمعیت که اکثرا هم جوان بودند و گریه میکردند حاج عبدالله ،بابای مهربون مدرسه رو تا قبرستان قدیم تبریز بدرقه کردند.
اما جالبتر اینکه هر پنج شنبه بر سر قبر حاج عبدالله و برای شادی روحش پشمک پخش میکردند و این منوال چندین سال و تا اوایل دهه پنجاه ادامه داشت.
بله بچه های دبستان اکبریه داشتند قرضشان را به حاج عبدالله ادا میکردند.
🔹احسان البرزی و علی مردان طاهری موسسان پشمک حاج عبدالله دو تن از همان کودکان شیطونی هستند که هرگز بابت خوردن پشمک، پول به حاج عبدالله نداده بودند.
و الان به یاد مهربونی و بخشش بی منت و همراه با لبخند حاج عبدالله فراش ، مستخدم دبستان اکبریه
نام برند تجاری پشمک شرکت خودشون رو حاج عبدالله گذاشتند.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
داستان سگ نگهبان باغ که مخفیانه از صاحبش مواظبت می کرد
سالها پیش مدتی را در جایی بیابان گونه به سر بردم. عزیزی چهار دیواری خود را در آن بیابان در اختیار من قرار داد؛ یک محوطه بزرگ با یک سرپناه و یک سگ. سگ پیر و قوی هیکلی که برای بودن در آن محیط خلوت و ناامن دوست مناسبی به نظر می رسید. ما مدتی با هم بودیم و من بخشی از غذای خود را با او سهیم می شدم و او مرا از دزدان شب محافظت می کرد.
تا روزی که آن سگ بیمار شد. به دلیل نامعلومی بدن او زخم بزرگی برداشت و هر روز عود کرد تا کرم برداشت. دامپزشک، درمان او را بی اثر دانست و گفت که نگه داری او بسیار خطرناک است و باید کشته شود. صاحب سگ نتوانست این کار را بکند. از من خواست که او را از ملک بیرون کنم تا خود در بیابان بمیرد. من او را بیرون کردم. ابتدا مقاومت می کرد ولی وقتی دید مصر هستم رفت و هیچ نشانی از خود باقی نگذاشت.
هرگز او را ندیدم. تا اینکه روزی برگشت. از سوراخی مخفی وارد شده بود که راه اختصاصی او بود. بدون آن زخم وحشتناک. او زنده مانده بود و برخلاف همه قواعد علمی هیچ اثری از آن زخم باقی نمانده بود. نمی دانم چه کار کرده بود و یا غذا از کجا تهیه کرده بود. اما فهمیده بود که چرا باید آنجا را ترک می کرده و اکنون که دیگر بیمار و خطرناک نبود بازگشته بود.
در آن نزدیکی چهار دیواری دیگری بود که نگهبانی داشت و چند روز بعد از بازگشت سگ، آن نگهبان را ملاقات کردم و او چیزی به من گفت که تا عمق وجودم را لرزاند. او گفت که سگ در آن اوقاتی که به بیرون رانده شده بود هر شب می آمده پشت در و تا صبح نگهبانی می داده و صبح پیش از اینکه کسی متوجه حضورش بشود از آنجا می رفته. هرشب!
من نتوانستم از سکوت آن بیابان چیزی بیاموزم اما عشق و قدرشناسی آن سگ و بیکرانگی قلبش، مرا در خود خرد کرد و فرو ریخت. او همیشه از اساتید من خواهد بود.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
☯️ پدر پیری در حال احتضار و در بستر بیماری فرزندش را نصیحتی کرد. پدر گفت: پسرم! هرگز منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا مباش و اشکهایت را با دستان خود پاک کن. (همه رهگذرند)
پسرم! زبان استخوانی ندارد ولی اینقدر قوی است که بتواند براحتی سری سخت را بشکند. (پس مراقب حرفهایت باش)
فرزندم! به کسانیکه پشت سرت حرف میزنند بیاعتنا باش؛ آنها جایشان همانجاست، دقیقا پشت سرت، و هرگز از تو نمیتوانند جلوتر بیفتند. (پس نسبت به آنان گذشت داشته باش)
پسرم! عمر من هشتاد سال است، ولی مانند هشت دقیقه گذشت و دارد به پایان میرسد؛ پس در این دقیقههای کوتاه زندگی، هرگز کسی را از دست خودت ناراحت نکن و مرنجان!
پسر عزیزم! قبل از این که سرت را بالا ببری و نداشتههایت را به پیش خدا شکوه و گلایه کنی، نظری به پایین بینداز و از داشتههایت شاکر باش!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
#زندگی
☯️ یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که "فقر بهتر است یا عطر؟
قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود.
چند نفری از بچه ها نوشتند "فقر".
از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند.
نوشته بودند که "فقر" خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند.
" عادت کرده بودند مزیت فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود.
فقط یکی از بچه ها نوشته بود "عطر".
انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود.
نوشته بود عطر حس هایی را در آدم بیدار می کند که فقر آنها را خاموش کرده است.
برگرفته از رويای تبت
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
☯️ روزی زنی با شوهرش غذا میخورد. فقیری درب خانه را زد. زن بلند شد و دید که فقیر است. غذایی برداشت تا به او بدهد.
شوهرش گفت: کیست؟
زن جواب داد: فقیر است برایش غذا میبرم.
شوهرش مانع شد تا اینکه جر و بحثشان بالا گرفت و کارشان به طلاق کشید.
سالیان سال گذشت و زن، شوهر دیگری گرفت. روزی با شوهر دومش غذا میخورد
که فقیری در خانه را زد مرد در را باز کرد. دید که فقیری است که نیاز به غذا دارد. به خانه برگشت و گفت: ای زن غذایی برای فقیر ببر.
زن فورا بلند شد و غذا را برد
اما
زن با چشمانی پر از اشک برگشت.
شوهرش گفت چه شده ای زن.
زن گفت: این فقیر که در خانه آمده شوهر قبلی من است.
مرد زنش را در آغوش گرفت و سپس رو به او کرد و گفت: من هم همان فقیری هستم که آن روز به در خانه شوهرت آمدم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
#تلنگر
☯️ همسر فرعون
تصميم گرفت که عوض شود
و شُد یکی از زنان والای بهشتی...
پسر نوح
تصميمي براي عوض شدن نداشت...
غرق شد و شُد درس عبرتی برای آیندگان...
اولي همسر يک طغيانگر بود
و دومی پسر يک پيامبر...!
براي عوض شدن هيچ بهانه ای قابل قبول نيست...
اين خودت هستي که تصميم می گيری تا عوض شوی...
بعضي از چيزها دير که شد،
بي فايده هستند...
مانند بوسيدن پيشانی عزیزی که دیگر نیست..
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
☯️ روزی گنجشکی عقربی را دید که در حال گریستن است ،
گنجشک از او پرسید برای چه گریه میکنی؟
گفت میخواهم آن سمت رودخانه بروم نمیتوانم...
گنجشک او را روی دوش خود گذاشت
و پرید...
وقتی به مقصد رسید گنجشک دید پشتش میسوزد..
به عقرب گفت من که کمکت کردم برای چه نیشم زدی.؟
گفت خودم هم ناراحتم
ولی چکار کنم ذاتم اینه...!!
حکایت بعضی از ما آدمهاست......
از دست رفیقان عقرب صفت...
هم نشینی با مارم آرزوست...
مراقب رفاقتهایمان باشیم!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
☯️ می گویند در قدیم دزد سر گردنه هم معرفت داشت:
روزی دزدی در مجلسی پر ازدحام با زیرکی کیسه سکه مردی غافل را می دزدد،
هنگامی که به خانه رسید کیسه را باز کرد دید در بالای سکه ها کاغذی است که بر آن نوشته است:
خدایا به برکت این دعا سکه های مرا حفاظت بفرما!
اندکی اندیشه کرد...
سپس کیسه را به صاحبش باز گرداند!
دوستان دزدش او را سرزنش کردند که چرا این همه پول را از دست داد.
دزد کیسه در پاسخ گفت:
صاحب کیسه باور داشت که دعا دارایی او را نگهبان است. او بر این دعا به خدا اعتقاد نموده است.
من دزد دارایی او بودم نه دزد دین او...
اگر کیسه او را پس نمیدادم، باورش بر دعا و خدا سست می شد. آن گاه من دزد باورهای او هم بودم
و این دور از انصاف است...
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
☯️ مجلس میهمانی بود، پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود اما وقتی که بلند شد، عصای خویش را برعکس بر زمین نهاد و چون دسته عصا بر زمین بود، تعادل کامل نداشت.
دیگران فکر کردند که او چون پیر شده، دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین نهاده، به همین خاطر صاحبخانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفت: پس چرا عصایت را بر عکس گرفته ای؟!
پیر مرد آرام و متین پاسخ داد: زیرا انتهایش خاکی است، می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود.
چه زيبا گفتند: برای کسی که میفهمد، هیچ توضیحی لازم نیست و برای کسی که نمیفهمد هر توضیحی اضافه است، آنانکه می فهمند عذاب میکشند و آنانکه نمیفهمند عذاب می دهند.
مهم نیست که چه "مدرکی" دارید
مهم اینه که چه "درکی" دارید...
مواظب قضاوتهایمان باشیم....
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales