eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خدمت امام سجاد(ع) به اهل قافله قافله ای از مسلمانان که آهنگ مکه داشت، همینکه به مدینه رسید چند روزی توقف و استراحت کرد و بعد از مدینه به مقصد مکه به راه افتاد. در بین راه مکه و مدینه، در یکی از منازل، اهل قافله با مردی مصادف شدند که با آنها آشنا بود. آن مرد در ضمن صحبت با آنها، متوجه شخصی در میان آنها شد که سیمای صالحین داشت و با چابکی و نشاط مشغول خدمت و رسیدگی به کارها و حوایج اهل قافله بود. در لحظه اول او را شناخت. با کمال تعجب از اهل قافله پرسید: این شخصی را که مشغول خدمت و انجام کارهای شماست می شناسید؟ - نه، او را نمی شناسیم، این مرد در مدینه به قافله ما ملحق شد، مردی صالح و متقی و پرهیزگار است. ما از او تقاضا نکرده ایم که برای ما کاری انجام دهد، ولی او خودش مایل است که در کارهای دیگران شرکت کند و به آنها کمک بدهد. - معلوم است که نمی شناسید، اگر می شناختید این طور گستاخ نبودید، هرگز حاضر نمی شدید مانند یک خادم به کارهای شما رسیدگی کند. - مگر این شخص کیست؟ - این، علی بن الحسین زین العابدین است. جمعیت آشفته بپا خاستند و خواستند برای معذرت، دست و پای امام را ببوسند. آنگاه به عنوان گِله گفتند: این چه کاری بود که شما با ما کردید؟! ممکن بود خدای ناخواسته ما جسارتی نسبت به شما بکنیم و مرتکب گناهی بزرگ بشویم. امام (ع) فرمودند: من عمدا شما را که مرا نمی شناختید برای همسفری انتخاب کردم؛ زیرا گاهی با کسانی که مرا می شناسند مسافرت می کنم، آنها به خاطر رسول خدا(ص) زیاد به من عطوفت و مهربانی می کنند، نمی گذارند که من عهده دار کار و خدمتی بشوم، از این رو مایلم همسفرانی انتخاب کنم که مرا نمی شناسند و از معرفی خودم هم خودداری می کنم تا بتوانم به سعادت خدمت نایل شوم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستانی از ابوریحان بیرونی: امید کسی را ناامید نکن ابوریحان بیرونی در خانه یکی از بزرگان نیشابور میهمان بود. از هشتی ورودی خانه، صدای او را می شنید که در حال نصیحت و اندرز است: مردی به دوست ابوریحان می گفت هر روز نقشی بر دکان خود افزون کنم و گلدانی خوشبوتر از پیش در پیشگاهش بگذارم بلکه عشقم از آن گذرد و به زندگیم باز آید و دوست ابوریحان او را نصیحت کرده که عمر کوتاست و عقل تعلل را درست نمی داند. آن زن اگر تو را می خواست حتما پس از سالها باز می گشت؛ پس یقین دان دل در گروی مردی دیگر دارد و تو باید به فکر آینده خویش باشی. سه روز بعد ابوریحان داشت از دوستش خداحافظی می کرد که خبر آوردند، همان کسی که نصیحتش نمودید بر بستر مرگ فتاده و سه روز است هیچ نخورده. میزبان ابوریحان قصد لباس کرد برای دیدار آن مرد، ابوریحان دستش را گرفت و گفت: نفسی که سردی را بر گرمای امید می دمد مرگ را به بالینش فرستاده. میزبان سر خم نمود. ابوریحان به دیدار آن مرد رفته و چنان گرمای امیدی به او بخشید که آن مرد دوباره آب نوشید. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان همسایه ابوبصیر و نجاتش از آتش جهنم با شفاعت امام صادق(ع) روایتی از ابوبصیر در باره همسایه خود که رعایت حال دیگران را نمی کرده ولی با فرمایش امام صادق(ع) توبه می کند ابوبصیر از راویان مورد اعتماد شیعه در کوفه و از یاران مشهور امام باقر(ع) و امام صادق(ع) بوده است. این داستان از ایشان نقل شده است. همسایه باید شروط مسلمانی را در حق همدیگر رعایت کند همسایه باید از هر جهت همسایه خود را رعایت کند، همچون برادرى مهربان با همسایه معامله نماید، به درد همسایه برسد، مشکلاتش را حل کند، در امور زندگى به او کمک دهد، در حوادث روزگار به یارى او برخیزد، ولى همسایه ابوبصیر این گونه نبود. در دولت ستمکار بنى عباس شغل پردرآمدى داشت و با تکیه بر آن دولت، ثروت زیادى به چنگ آورده بود. ابوبصیر مى گوید: همسایه ام چند کنیز آوازه خوان و گروهى مطرب داشت. به طور دایم مجلس لهو و لعب و مشروبخوارى او و دوستانش برپا بود. من که تربیت شده فرهنگ اهل بیت (علیهم السلام) بودم از این وضع نگرانى سختى داشتم، روحیه ام آزرده بود و در رنج فراوانى به سر مى بردم. بارها با زبانى نرم با همسایه سخن گفتم، گوش نداد. به او زیاد اصرار کردم ولی توجه نکرد. از امر به معروف و نهى از منکر غفلت نکردم. تا روزى به من گفت: من مردى مبتلا به هوا و هوس (هوی و هوس) و تحت کنترل شیطانم! تو اگر وضع مرا براى امام بزرگوارت حضرت صادق(ع) تعریف کنى شاید با توجه حضرت صادق(ع) و دم عیسوى آن امام بزرگوار، از این آلودگى فساد و از این شر و بدبختى نجات پیدا کنم. ابوبصیر مى گوید: سخنش را پذیرفتم که وضع او را برای امام(ع) شرح دهم. پس از مدتى در مدینه خدمت حضرت صادق(ع) رسیدم و اوضاع همسایه ام را براى حضرت توضیح دادم و نگرانى سخت خود را به امام با کرامتم اظهار نمودم. امام فرمودند: چون به کوفه برگردى به ملاقاتت مى آید، از قول من به او بگو اگر کارهاى زشت خود را ترک کنى، از لهو و لعب دست بردارى و با تمام گناهانت قطع رابطه نمایى، بهشت را براى تو ضامن مى شوم. چون به کوفه برگشتم، دوستان به دیدنم آمدند، او هم آمد. وقتى خواست برود به او گفتم: نرو زیرا با تو سخنى دارم. چون اتاق خلوت شد و جز من و او کسى نماند، پیام حضرت صادق(ع) را به او رساندم و اضافه کردم امام صادق(ع) به تو سلام رسانده! همسایه ام با تعجب گفت: تو را به خدا سوگند مى دهم که آیا امام صادق به من سلام رسانده و به شرط توبه از گناه، بهشت را براى من ضامن شده؟! قسم خوردم که متن این پیام همراه با سلام از جانب حضرت صادق براى توست. گفت: ابوبصیر! مرا بس است. پس از چند روز پیام داد مى خواهم تو را ببینم. به در خانه اش رفتم در زدم، آمد پشت در، در حالى که لباسى به تن نداشت! گفت: ابوبصیر! آنچه در اختیارم بود به محل معینش رساندم. از تمام اموال حرام سبک شدم. از تمام گناهانم قطع رابطه کردم. براى او لباس آماده نمودم و گاهى به دیدنش مى رفتم و اگر مشکلى داشت رسیدگى مى نمودم. یک روز برایم پیام فرستاد که در بستر بیمارى گرفتارم. به عیادتش رفتم. عیادت از او و رعایت حالش ادامه یافت، تا اینکه روزى به حال احتضار افتاد. در آن حال، براى چند لحظه بیهوش شد. چون به هوش آمد در حالى که لبخند به لب داشت به من گفت: ابوبصیر! امام صادق(ع) به وعده اش وفا کرد. سپس از دنیا رفت. در آن سال به حج رفتم. پس از حج براى زیارت قبر پیامبر(ص) و ملاقات با امام صادق(ع) به مدینه مشرف شدم. چون به دیدن امام(ع) رفتم یک پایم در اتاق و پاى دیگرم بیرون بود که حضرت صادق(ع) به من فرمودند: ابوبصیر! من نسبت به همسایه ات، به وعده اى که داده بودم، وفا کردم بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فرمول ساخت چرندیات: ریختن سرکه تو مایع ظرفشویی امروز یکی از جلوی محل کار من رد می شد، آمد داخل و گفت: اجازه هست دستامو اینجا بشورم؟ به سمت شیر دستشویی راهنمایی اش کردم و گفتم: بفرمایید. رفت و از توی دستشویی داد زد: اجازه هست از ریکا [مایع ظرفشویی] تون هم استفاده کنم؟ گفتم: خواهش می کنم، حتماً. بعد از دقایقی برگشت و گفت: شما توی مایع ظرفشویی تون سرکه نمی ریزید؟ گفتم: سرکه برا چی؟! گفت: مایع ظرفشویی موادی توش هست که برای سلامتی ضرر داره. باید نصف-نصف سرکه بهش اضافه کرد تا اون مواد رو بشوره ببره! گفتم: این احیاناً از تجویزهای شتر... و شتر... نیست؟ جا خورد! و از عنوان شغلی شتر که به آن دو دلقک شیاد دادم خندید و گفت: حالا ضرر که نداره! سرکه یه چیز مفیده، اگرم نیازی بهش نبوده باشه به هرحال ضرری به سلامتی نزده که!؟ گفتم: به سلامتی بدن شاید، ولی به سلامت عقل چرا، حتما ضرر می زند. گفت: یعنی چی؟ چه ضرری؟! گفتم: همه شیادها تسمه های اسارت را به همین شیوه، گام به گام و یکی یکی به دور عقل و خِرد، جسم و تن، اختیار و اراده، و حقوق و آزادی های شما می پیچند. ابتدا می گویند حمام که رفتی فلان کار را بکن! تو فکر می کنی ضرری که نداره!؟ پس انجام میدی. بعد می گویند فلان و بهمان و …! و همینطور یکی یکی زنجیرهای اسارت را به دور شما می کشند تا جایی که ده دقیقه حمام کردنت هم در اختیار خودت نباشی و در بردگی و بندگی آنها سپری شود. در حالیکه همان دفعه اول که گفتند فلان کار را بکن اگر گفته بودی ساکت شو! امروز از صبح تا شب و فردا و امسال و سال آینده و تا آخر عمرت را مجبور نبودی تحت اراده و تصمیم یک مشت شارلاتان سپری کنی و آدم کوکی آنها باشی. به فکر فرو رفت… سپس گفت: تا حالا از این موضع بهش نگاه نکرده بودم! گفتم: باور فلسفی و روانشناسی تا امروز این بوده که پروسۀ پذیرش یک گزاره جدید در دو مرحله انجام می شود؛ «فهم مطلب» و «قبول آن». «فهم مطلب» یعنی وقتی به شما مثلا می گویند: سرکه به مایع ظرفشویی اضافه کن، تو سرکه را می شناسی، مایع ظرفشویی را می شناسی و عمل مخلوط کردن را هم بلدی، پس این گزاره را «فهم» می کنی. سپس به چیزهایی مثل «بی ضرر بودن سرکه» و «بی خطر بودن مخلوط کردن این دو» و میزان اعتمادت به گویندۀ این مطلب و دیگر چیزها اندیشیده و آن را «قبول» می کنی. این باور دانشمندان تا امروز بود. اما امروز باور همان دانشمندان و متخصصین روانشناسی و رفتارشناسی بر این است که فهم و پذیرش در یک مرحله اتفاق می افتد و آن همانا همزمان با شنیدن است! یعنی در اکثریت موارد؛ همین که یک ادعایی را بشنوی، در جا فهم و پذیرش آن اتفاق افتاده و اثر خود را بر مغز شما گذاشته است. آنگاه زدودن آن از مغز، نیازمند تلاش فعالانه است. حالا اینکه یک متخصص توی رسانه ها بیاید در چرند و شبه ‌علم بودن آن ادعا؛ سخن گفته و اطلاع‌ رسانی کند، اینها در واقع همان مرحلۀ زدایش آن گزاره یا مطلب از مغز است، و البته هرگز در زدودن کامل آن موفق نخواهی شد، زیرا همیشه اثری از آن مطلب در مغز شما تا زمان مرگ باقی خواهد ماند. بنابراین، در هنگام شنیدن هر مطلبی، هر خبری و هر ادعایی هر چند ساده و بی ضرر، ابتدا اصل را بر نپذیرفتن و جای ندادن آن در مغز خودت بگذار تا اگر سنجیدی و نادرست و غیر واقع بود، آسیب کمتری به مغزت رسیده باشد. اگرچه به هرحال آن به محض شنیده شدن بر مغز اثر می گذارد. تشکر کرد و گفت: راست میگی! برم خونه از خانمم و دیگرانی که این قصه سرکه و ریکا رو یادشون دادم هم عذرخواهی کنم و بگم دست از این کار احمقانه بردارن… و رفت. همینطور که دور می شد گفتم: با همین فرمول درباره خیلی چیزهای دیگه که توی مغزمون جا دادن هم فکر کن… خندید و دست تکان داد و رفت. منبع : گاهنامه مدیر بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
ریشه و داستان ضرب المثل کلاهش پس معرکه است در زمان های قدیم معمول بود که دراویش و شعبده بازها و معرکه گیران در کوچه ها و خیابان ها سر چهارراه ها و معابر عمومی بساطشان را پهن می کردند و به اصطلاح معرکه می گرفتند و مردم را با شعبده بازی، پهلوانی، اجرای نمایش، مناقب خوانی، شاهنامه خوانی سرگرم می کردند و اصطلاحاً چند چشمه بازی می کردند. یعنی هنرها و شعبده بازی های خود را ضمن اظهار مطالب مشروحی، به تماشاچیان نشان می دادند و مردم هم دور بساط اینها جمع می شدند و با شور و اشتیاق تماشا می کردند. البته به فراخور اهمیت هنری که عرضه می کردند از تماشاچیان مبلغی پول دریافت می داشتند. دراویش معرکه گیر کارشان شعبده بازی، مسئله گویی، مارگیری، مناقب خوانی و شرح معجزات حضرت رسول اکرم(ص) و اولیای دین، عملیات پهلوانی، قصه گویی و از این قبیل بوده است. شکل و ترتیب معرکه گیری به این ترتیب بود که ابتدا درویش یا شعبده باز در وسط چهارراه و معبر عمومی سفره ای پهن می کرد و با کمک معاون و دستیارش مشغول شعرخوانی و سوال و جواب می شد که آن را در اصطلاح معرکه گیران، شیداللهی می گفته اند. اطراف این سفره تا مسافت و عمق یک الی دو متر کاملاً باز بود و جزء حریم درویش معرکه گیر محسوب می شد که هنگام انجام برنامه در آن تردد و رفت و آمد می کرده است. خارج از این محوطه تماشاچیان مجاز بودند دایره وار بایستند و هنرنمایی های معرکه گیر را تماشا کنند. چنانچه بر تعداد تماشاچیان افزوده می شد درویش معرکه گیر دوایر صفوف اول و دوم و سوم را تکلیف می کرد که بنشینند تا بقیه تماشاچیان که دیرتر رسیده و در عقب جمعیت ایستاده بودند، بتوانند بساط معرکه گیری را ببینند و از نقالی ها، عملیات و شیرین کاری های معرکه گیراستفاده کنند. گاهی اتفاق می افتاد یکی از تماشاچیان که در صف جلو نشسته بود با اطرافیان اختلاف پیدا می کرد و یا رفتاری از او سرمی زد که موجب حواس پرتی معرکه گر و اختلال (اخلال) در نظم صفوف و تماشاچیان می شد. در این هنگام یکی از تماشاچیان به منظور دفع شر، کلاه آن شخص مخل نظم و مزاحم را که در صف اول نشسته بود بر می داشت و به خارج از دایره، یعنی پسِ معرکه پرتاب می کرد. پیداست شخص مزاحم که کلاهش پس معرکه افتاده بود، برای به دست آوردن کلاهش، به ناچار از معرکه خارج می شد و سایرین جایش را می گرفتند و دیگر نمی توانست به صف اول بازگردد. بنابراین «کلاهش پس معرکه است» از این رهگذر و بساط معرکه گیری به صورت ضرب المثل درآمد. این ضرب المثل ناظر بر شخصی است که در اموری که دیگران نیز شرکت دارند، تنها او با وجود تلاش و فعالیت خستگی ناپذیر به مقصود نرسد و از مساعی و زحمات خویش بهره نگیرد، یا در زمانی که گفته می شود فلانی کلاهش پس معرکه است یعنی وضعش طوری است که احتمال موفقیت نمی رود. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
جوانی با چاقوی خون آلود به دنبال مسلمانی در مسجد جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی است که مسلمان باشد؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد. بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم. جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا. پیرمرد به دنبال جوان به راه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند. جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که می خواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد. پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد. جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید: آیا مسلمان دیگری در بین شما است؟ افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را به قتل رسانده نگاهشان را به پیشنماز مسجد دوختند. پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت: چرا نگاه می کنید؟ به عیسی مسیح(!) قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی شود! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
قهوه مبادا با یکی از دوستانم وارد قهوه خانه ای کوچک شدیم و سفارش دادیم. به سمت میزمان می رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه خانه شدند و سفارش دادند: پنج تا قهوه لطفا، دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا! سفارش شان را حساب کردند و دو تا قهوه شان را برداشتند و رفتند. از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه های مبادا چی بود؟ دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی حقیقت رو می فهمی. آدم های دیگری وارد کافه شدند، دو تا دختر آمدند نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند. سفارش بعدی هفت تا قهوه بود از طرف سه تا وکیل، سه تا قهوه برای خودشان و چهار تا قهوه مبادا. همانطور که به ماجرای قهوه های مبادا فکر می کردم و از هوای آفتابی و منظره زیبای میدان روبروی کافه لذت می بردم، مردی با لباس های مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت، با مهربانی از قهوه چی پرسید: قهوه ی مبادا دارید؟ خیلی ساده است! مردم به جای کسانی که نمی توانند پول قهوه و نوشیدنی گرم بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا می خرند. قهوه مبادا (ایتالیایی: Caffè_sospeso) و نیز قهوه پیش پرداخت و یا قهوه تاخیری (انگلیسی: Suspended coffee) به معنای نوشیدنی و معمولاً قهوه ای است که هزینه آن قبلاً پرداخت شده باشد. این کار نوعی کار خیریه به حساب می آید و نخستین بار در شهر ناپل در کشور ایتالیا مشاهده شده است. در این فعالیت، افراد هنگام درخواست نوشیدنی، تعدادی قهوه مبادا (Pending) هم سفارش می دهند و به این ترتیب هزینه قهوه را پرداخت می کنند اما آن را دریافت نمی کنند. در مقابل افراد فقیر با مراجعه به قهوه خانه، تقاضای قهوه مبادا می کنند و چون قبلاً هزینه آن پرداخت شده است، یک فنجان قهوه رایگان دریافت می کنند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من یاغی نیستم، داستانی از حوزه علمیه صدر اصفهان روزی مرحوم آخوند ملا محمد کاشی در مدرسه صدر اصفهان در کنار حوض مشغول وضو گرفتن بود که شخصی با عجله آمد، وضو گرفت و داخل اتاق رفت و به نماز ایستاد. با توجه به این که مرحوم کاشی خیلی با دقت وضو می گرفت و همه آداب و ادعیه وضو را به جا می آورد؛ قبل از این که وضوی آخوند تمام شود، آن مرد نماز ظهر و عصر خود را هم خوانده بود! هنگام بیرون رفتن با مرحوم کاشی روبه رو شد. ایشان پرسید: چه کار می کردی؟ گفت: هیچ. فرمود: تو هیچ کار نمی کردی؟! گفت: نه! (شاید می دانست که اگر بگوید نماز می خواندم، کار بیخ پیدا می کرد!) آقا فرمود: مگر تو نماز نمی خواندی؟! گفت: نه! آخوند فرمود: من خودم دیدم که داشتی نماز می خواندی! گفت: نه آقا، اشتباه دیدید! سؤال کرد: پس چه کار می کردی؟ گفت: فقط آمده بودم به خدا بگویم من یاغی نیستم همین! این سخن در مرحوم آخوند چنان اثر گذاشت که تا مدتها هر وقت از احوال وی می پرسیدند، ایشان با حال خاصی می فرمود: من یاغی نیستم! «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
داستان تبدیل شدن جایگاه مرد به زن و زن به مرد (طنز) آقایی از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حالی که خانمش هر روز در خانه بود. او می خواست زنش ببیند برای او در بیرون چه می گذرد و به جای او در منزل بماند بنابراین دعا کرد: خدای عزیز! من هر روز سر کار می روم و 8 ساعت بیرونم در حالی که خانمم فقط در خانه می ماند من می خواهم او بداند برای من چه می گذرد؟ بنابراین لطفا اجازه بدین برای یک روز هم که شده ما جای همدیگه باشیم. خداوند با معرفت بی انتهایش آرزوی این مرد را برآورده کرد: مرد تبدیل به زن شد و زن به مرد. حال مرد قصه ما با اعتماد کامل همچون یک زن از خواب بیدار شد و برای همسرش صبحانه آماده کرد بچه ها رو بیدار کرد و لباس های مدرسه شونو آماده کرد، براشون صبحانه داد ناهارشان را توی کوله پشتی شون گذاشت و به مدرسه برد خانه رو جارو کرد. برای گرفتن سپرده به بانک رفت. به بقالی رفت. جای خواب (کجاوه) گربه ها رو تمیز کرد. سگ رو حمام داد و ساعت یک بعد از ظهر بود و او عجله داشت برای درست کردن رختخواب ها، به کار انداختن ماشین لباسشویی، جارو و گردگیری، تی کشیدن آشپز خانه، رفتن به مدرسه برای آوردن بچه ها و سرو کله زدن با آن ها در راه منزل، آماده کردن شیر و خوردنی ها و گرفتن برنامه بچه ها برای کار توی خانه، اتوکشی و مرتب کردن میز غذا خوری، نگاه کردن به تلویزیون در حین اتو کشی در ساعت 4:30 بعد از ظهر و ... (از ذکر انجام بقیه کارها فاکتورگیری شد) در ساعت 9:00 شب او از یک کار طاقت فرسای روزانه خسته شده بود و به رختخواب رفت. صبح روز بعد بلافاصله قبل از بیدار شدن از خواب گفت: خدایا! من چه فکری می کردم من سخت در اشتباه بودم، برای غبطه خوردن به ماندن روزانه زنم در منزل. لطفا اجازه بده من به حالت اول خود برگردم. خداوند با معرفت لایتناهی خود جواب داد: بنده ام من احساس می کنم تو درست را یاد گرفتی و خوشحالم که می خواهی به شرایط خودت برگردی ولی تو فقط مجبوری نُه ماه صبر کنی زیرا تو حامله شده ای!! «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
داستان شیخ محمد حسین مفلس در قم معروف به شیخ ارده شیره در عصر زعامت آیت الله العظمی حائری یزدی (ره) فرد با ایمان و فقیری در قم زندگی می کرد که نامش شیخ حسین (مفلس) بود، اما به شیخ ارده شیره شهرت داشت! زیرا به پیروی از قصیده نان و حلوای شیخ بهایی، قصیده ای درباره ی ارده شیره سروده بود. برخی نیز گفته اند دلیل انتساب این عنوان به ایشان این بود که بیشتر خوراکش در شب و روز ارده شیره بود. او شب ها در مقبره شیخان قم می خوابید و روزها در یکی از ایوان های صحن مطهر حضرت معصومه(س) می نشست و برای مردم بی سواد کاغذ و نامه می نوشت و پول ناچیزی می گرفت و با آن روزگار می گذرانید[1] نه منزلی داشت و نه زن و بچه ای. مشهور است در دوران قحطی و گرانی که بسیاری از مردم فقیر و محروم از گرسنگی تلف می شدند، شیخ ارده شیره اشعاری در این زمینه خطاب به خدا گفت که به کفریات او شهرت یافت.[2] داستان زیر به نقل از حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی(ره) درباره این مرد است: یکی از شب های سرد زمستان، پیش از سحر برای تشرف به حرم مطهر، از خانه بیرون آمدم. هوا سرد بود و برف به شدت می بارید. هنگامی که به حرم رسیدم، دیدم هنوز درها گشوده نشده است. با خود گفتم: به شیخان می روم و فاتحه ای می خوانم و برمی گردم، تا در صحن را باز کنند. هنگامی که به شیخان رسیدم، به سوی مقبره جناب زکریا بن آدم اشعری حرکت کردم. وقتی به آن جا رسیدم، صدای شیخ ارده شیره (که در حال مناجات با خدا بود) به گوشم رسید که خالصانه و بی ریا می گفت: ای خدا! عمری با نان خشک ساختم و صدایم درنیامد و نزد بنده هایت لب به شکوه و گلایه باز نکردم. خدای من! چه می شود امشب این نماز بدون وضو و تیمم من را بپذیری؟ از مناجات او دریافتم که از فشار سرما و یخ بندان و عدم امکانات، نتوانسته است نماز را با طهارت بخواند و از خدا می خواهد همان را که انجام داده است، بپذیرد و او را مورد مهر و محبت خود قرار دهد. به حرم بازگشتم و این موضوع را به کسی نگفتم و شیخ هم پس از چندی از دنیا رفت. پس از فوتش شخصی نزد من آمد و گفت: شیخ ارده شیره را در خواب دیدم که وضع بسیار خوبی داشت و گفت خدا مرا مورد بخشایش و محبت خود قرار داد. آن گاه من جریان را برای او تعریف کردم. ما برون را ننگریم و قال را ما درون را بنگریم و حال را بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales