جوانی با چاقوی خون آلود به دنبال مسلمانی در مسجد
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی است که مسلمان باشد؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد. بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم.
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا. پیرمرد به دنبال جوان به راه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند. جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که می خواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد.
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید: آیا مسلمان دیگری در بین شما است؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را به قتل رسانده نگاهشان را به پیشنماز مسجد دوختند.
پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت: چرا نگاه می کنید؟ به عیسی مسیح(!) قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی شود!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
قهوه مبادا
با یکی از دوستانم وارد قهوه خانه ای کوچک شدیم و سفارش دادیم. به سمت میزمان می رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه خانه شدند و سفارش دادند: پنج تا قهوه لطفا، دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا! سفارش شان را حساب کردند و دو تا قهوه شان را برداشتند و رفتند.
از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه های مبادا چی بود؟
دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی حقیقت رو می فهمی.
آدم های دیگری وارد کافه شدند، دو تا دختر آمدند نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند. سفارش بعدی هفت تا قهوه بود از طرف سه تا وکیل، سه تا قهوه برای خودشان و چهار تا قهوه مبادا.
همانطور که به ماجرای قهوه های مبادا فکر می کردم و از هوای آفتابی و منظره زیبای میدان روبروی کافه لذت می بردم، مردی با لباس های مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت، با مهربانی از قهوه چی پرسید: قهوه ی مبادا دارید؟
خیلی ساده است! مردم به جای کسانی که نمی توانند پول قهوه و نوشیدنی گرم بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا می خرند. قهوه مبادا (ایتالیایی: Caffè_sospeso) و نیز قهوه پیش پرداخت و یا قهوه تاخیری (انگلیسی: Suspended coffee) به معنای نوشیدنی و معمولاً قهوه ای است که هزینه آن قبلاً پرداخت شده باشد. این کار نوعی کار خیریه به حساب می آید و نخستین بار در شهر ناپل در کشور ایتالیا مشاهده شده است. در این فعالیت، افراد هنگام درخواست نوشیدنی، تعدادی قهوه مبادا (Pending) هم سفارش می دهند و به این ترتیب هزینه قهوه را پرداخت می کنند اما آن را دریافت نمی کنند.
در مقابل افراد فقیر با مراجعه به قهوه خانه، تقاضای قهوه مبادا می کنند و چون قبلاً هزینه آن پرداخت شده است، یک فنجان قهوه رایگان دریافت می کنند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
من یاغی نیستم، داستانی از حوزه علمیه صدر اصفهان
روزی مرحوم آخوند ملا محمد کاشی در مدرسه صدر اصفهان در کنار حوض مشغول وضو گرفتن بود که شخصی با عجله آمد، وضو گرفت و داخل اتاق رفت و به نماز ایستاد. با توجه به این که مرحوم کاشی خیلی با دقت وضو می گرفت و همه آداب و ادعیه وضو را به جا می آورد؛ قبل از این که وضوی آخوند تمام شود، آن مرد نماز ظهر و عصر خود را هم خوانده بود!
هنگام بیرون رفتن با مرحوم کاشی روبه رو شد.
ایشان پرسید: چه کار می کردی؟
گفت: هیچ.
فرمود: تو هیچ کار نمی کردی؟!
گفت: نه! (شاید می دانست که اگر بگوید نماز می خواندم، کار بیخ پیدا می کرد!)
آقا فرمود: مگر تو نماز نمی خواندی؟!
گفت: نه!
آخوند فرمود: من خودم دیدم که داشتی نماز می خواندی!
گفت: نه آقا، اشتباه دیدید!
سؤال کرد: پس چه کار می کردی؟
گفت: فقط آمده بودم به خدا بگویم من یاغی نیستم همین!
این سخن در مرحوم آخوند چنان اثر گذاشت که تا مدتها هر وقت از احوال وی می پرسیدند، ایشان با حال خاصی می فرمود: من یاغی نیستم!
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
داستان تبدیل شدن جایگاه مرد به زن و زن به مرد (طنز)
آقایی از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حالی که خانمش هر روز در خانه بود. او می خواست زنش ببیند برای او در بیرون چه می گذرد و به جای او در منزل بماند بنابراین دعا کرد:
خدای عزیز! من هر روز سر کار می روم و 8 ساعت بیرونم در حالی که خانمم فقط در خانه می ماند من می خواهم او بداند برای من چه می گذرد؟ بنابراین لطفا اجازه بدین برای یک روز هم که شده ما جای همدیگه باشیم.
خداوند با معرفت بی انتهایش آرزوی این مرد را برآورده کرد:
مرد تبدیل به زن شد و زن به مرد.
حال مرد قصه ما با اعتماد کامل همچون یک زن از خواب بیدار شد و برای همسرش صبحانه آماده کرد بچه ها رو بیدار کرد و لباس های مدرسه شونو آماده کرد، براشون صبحانه داد ناهارشان را توی کوله پشتی شون گذاشت و به مدرسه برد
خانه رو جارو کرد. برای گرفتن سپرده به بانک رفت. به بقالی رفت. جای خواب (کجاوه) گربه ها رو تمیز کرد. سگ رو حمام داد و ساعت یک بعد از ظهر بود و او عجله داشت برای درست کردن رختخواب ها، به کار انداختن ماشین لباسشویی، جارو و گردگیری، تی کشیدن آشپز خانه، رفتن به مدرسه برای آوردن بچه ها و سرو کله زدن با آن ها در راه منزل، آماده کردن شیر و خوردنی ها و گرفتن برنامه بچه ها برای کار توی خانه، اتوکشی و مرتب کردن میز غذا خوری، نگاه کردن به تلویزیون در حین اتو کشی در ساعت 4:30 بعد از ظهر و ... (از ذکر انجام بقیه کارها فاکتورگیری شد)
در ساعت 9:00 شب او از یک کار طاقت فرسای روزانه خسته شده بود و به رختخواب رفت.
صبح روز بعد بلافاصله قبل از بیدار شدن از خواب گفت: خدایا! من چه فکری می کردم من سخت در اشتباه بودم، برای غبطه خوردن به ماندن روزانه زنم در منزل.
لطفا اجازه بده من به حالت اول خود برگردم.
خداوند با معرفت لایتناهی خود جواب داد: بنده ام من احساس می کنم تو درست را یاد گرفتی و خوشحالم که می خواهی به شرایط خودت برگردی ولی تو فقط مجبوری نُه ماه صبر کنی زیرا تو حامله شده ای!!
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
داستان شیخ محمد حسین مفلس در قم معروف به شیخ ارده شیره
در عصر زعامت آیت الله العظمی حائری یزدی (ره) فرد با ایمان و فقیری در قم زندگی می کرد که نامش شیخ حسین (مفلس) بود، اما به شیخ ارده شیره شهرت داشت! زیرا به پیروی از قصیده نان و حلوای شیخ بهایی، قصیده ای درباره ی ارده شیره سروده بود. برخی نیز گفته اند دلیل انتساب این عنوان به ایشان این بود که بیشتر خوراکش در شب و روز ارده شیره بود.
او شب ها در مقبره شیخان قم می خوابید و روزها در یکی از ایوان های صحن مطهر حضرت معصومه(س) می نشست و برای مردم بی سواد کاغذ و نامه می نوشت و پول ناچیزی می گرفت و با آن روزگار می گذرانید[1] نه منزلی داشت و نه زن و بچه ای.
مشهور است در دوران قحطی و گرانی که بسیاری از مردم فقیر و محروم از گرسنگی تلف می شدند، شیخ ارده شیره اشعاری در این زمینه خطاب به خدا گفت که به کفریات او شهرت یافت.[2]
داستان زیر به نقل از حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی(ره) درباره این مرد است:
یکی از شب های سرد زمستان، پیش از سحر برای تشرف به حرم مطهر، از خانه بیرون آمدم. هوا سرد بود و برف به شدت می بارید. هنگامی که به حرم رسیدم، دیدم هنوز درها گشوده نشده است. با خود گفتم: به شیخان می روم و فاتحه ای می خوانم و برمی گردم، تا در صحن را باز کنند.
هنگامی که به شیخان رسیدم، به سوی مقبره جناب زکریا بن آدم اشعری حرکت کردم. وقتی به آن جا رسیدم، صدای شیخ ارده شیره (که در حال مناجات با خدا بود) به گوشم رسید که خالصانه و بی ریا می گفت: ای خدا! عمری با نان خشک ساختم و صدایم درنیامد و نزد بنده هایت لب به شکوه و گلایه باز نکردم. خدای من! چه می شود امشب این نماز بدون وضو و تیمم من را بپذیری؟
از مناجات او دریافتم که از فشار سرما و یخ بندان و عدم امکانات، نتوانسته است نماز را با طهارت بخواند و از خدا می خواهد همان را که انجام داده است، بپذیرد و او را مورد مهر و محبت خود قرار دهد.
به حرم بازگشتم و این موضوع را به کسی نگفتم و شیخ هم پس از چندی از دنیا رفت. پس از فوتش شخصی نزد من آمد و گفت: شیخ ارده شیره را در خواب دیدم که وضع بسیار خوبی داشت و گفت خدا مرا مورد بخشایش و محبت خود قرار داد. آن گاه من جریان را برای او تعریف کردم.
ما برون را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
«وقتی نشان قدرت در برابر گاو پیر شکست میخورد!»
مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:
باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:
"باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و اضافه می کند:
"اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی...
بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟"
دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش می خواهد و دنبال کارش می رود
کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند می شنود و می بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می شود، دوان دوان فرار می کند.
به نظر می رسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود را به نرده ها می رساند واز ته دل فریاد می کشد:" نشان. نشانت را نشانش بده !"
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
☯️ عالمی مشغول نوشتن با مداد بود
👦🏻کودکی پرسید: چه می نویسی؟
👤عالم لبخندی زد و گفت: مهم تر از نوشته هایم، مدادی است که با آن می نویسم، می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی
👦🏻پسرک تعجب کرد! چون چیز خاصی در مداد ندید
👤عالم گفت: پنج خصلت در این مداد هست. سعی کن آن ها را بدست آوری
اول: می توانی کارهای بزرگی کنی، اما فراموش نکنی دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند و آن دست خداست
دوم: گاهی باید از مداد تراش استفاده کنی، این باعث رنج مداد می شود، ولی نوک آن را تیز می کند. پس بدان رنجی که میبری از تو انسان بهتری می سازد
سوم: مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن اشتباه از پاکن استفاده کنی ، پس بدان تصحیح یک کار خطا، اشتباه نیست
چهارم: چوب مداد در نوشتن مهم نیست ، مهم مغز مداد است که درون چوب است، پس همیشه مراقب درونت باش که چه از آن بیرون می آید
پنجم: مداد همیشه از خود اثری باقی می گذارد، پس بدان هر کاری در زندگی ات میکنی ، ردی از آن به جا میماند، پس در انتخاب اعمالت دقت کن👌
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
☯️ یکی از بزرگان در زمان طاغوت دو پسر خود را از دست داده بود. همسرش بابت بی تابی های زیاد فلج شد و چشم ها و جوانی خود را نیز تقریبا از دست داد و به نوعی پیری زودرس گرفت. بنا شد این زن را به تهران ببرند بخوابانند و درمان شود. شوهرش میگفت: دیدم فردا اول صبح قراره همسرم را ببرند، بچه ها هم بی سرپرست اند. نگران شدم و به امام زمان متوسل شدم و به خدا گفتم لطفی کن که امام زمان زمان به ما عنایت بکنند. میبینی که وضع ما ناراحت کننده است...
◇ نصف شب دیدم چراغ ها روشن شد و سر و صدا بلند شد. گفتم چه شده؟ آمدم پایین یک دخترِ کوچک داشتم جلو آمد و گفت بابا، مامانم خوب شد. جلو رفتم دیدم سالم است، پیری زودرس او هم برگشته و جوان شده و چشم هایش هم خوب شده. بعدا خود زن قضیه را تعریف کرد و گفت:
〽️ تنها در اتاق خواب بودم یکدفعه اتاق روشن شد نور مقدس حضرت مهدی رو به من کرد و فرمود: برخیز به شرطی که دیگر بی تابی نکنی. بلند شدم، آقا از اتاق بیرون آمدند و من هم به همراهش رفتم یک وقت متوجه شدم که من سالم هستم.
❗️ زنی که فلج بود به تمام معنی سالم شد، چشم ها و جوانی اش هم برگشت. وقتی ما چنین آقایی را داشته باشیم حیف است به آقا امام زمان بی توجه باشیم و اتفاقا همه ما هم بی توجه ایم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
☯️ میگویند شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بیدار شد، با عجله دو مسأله را که روی تخته سیاه نوشته بود یادداشت کرد و به خیال اینکه استاد آنها را به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب برای حل آنها فکر کرد. هیچ یک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت. سرانجام یکی را حل کرد و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آنها را به عنوان دو نمونه از مسائل غیرقابل حل ریاضی داده بود.
اگر این دانشجو این موضوع را میدانست احتمالاً آنرا حل نمیکرد ولی چون به خود تلقین نکرده بود که مسأله غیرقابل حل است، فکر میکرد باید حتماً آن مسأله را حل کند و سرانجام راهی برای حل مسأله یافت.
پی نوشت :حل نشدن بیشتر مشکلات زندگی ما به افکار خودمان بر میگردد
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
☯️ یک غذا خوری بین راهی بر سردر ورودی اش با خط درشت نوشته بود:
🪴 «شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آنرا از نوه ی شما دریافت خواهیم کرد»
🪴راننده ای با خواندن این تابلو، اتومبیلش را فورا " پارک کرد و وارد رستوران شد و ناهار مفصلی را سفارش داد و نوش جان کرد. بعد از خوردن غذا، سرش را پایین انداخت که بیرون برود. ولی دید پیش خدمت با صورت حسابی بلند و بالا جلویش سبز شده است ...
🪴با تعجب پرسید: «مگر شما ننوشته اید پول غذا را از نوه ی من خواهید گرفت؟»
🪴پیش خدمت با خنده جواب داد:«چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت ولی این صورت حساب مربوط به پدر بزرگ مرحوم شماست.»
💥💥نتيجه اخلاقی :
ممکن است ما کارهایی را انجام دهيم که آيندگان مجبور به پرداخت بهای آن باشند ...
انتخاب ها را جدی بگیریم در قبال آیندگان مسئولیم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales