eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☯️ مديرعامل جواني كه اعتماد به نفس پاييني داشت، ترفيع شغلي يافت؛ اما نمي توانست خود را با شغل و موقعيت جديدش وفق دهد. روزي كسي در اتاق او را زد و او براي آنكه نشان دهد آدم مهمي است و سرش هم شلوغ است، تلفن را برداشت و از ارباب رجوع خواست داخل شود. در همان حال كه مرد منتظر صحبت با مديرعامل بود، مديرعامل هم با تلفن صحبت مي كرد. سرش را تكان مي داد و مي گفت: «مهم نيست، من مي توانم از عهده اش برآيم.» بعد از لحظاتي گوشي را گذاشت و از ارباب رجوع پرسيد: «چه كاري مي توانم براي شما انجام دهم؟» مرد جواب داد: «آمده ام تلفن تان را وصل كنم!» 🤣 چرا ما انسان ها گاهي به چيزي كه نيستيم تظاهر مي كنيم؟ قصد داريم چه چيز را ثابت كنيم؟ مي خواهيم چه كاري انجام دهيم؟ چه لزومي دارد دروغ بگوييم؟ چرا به دنبال كسب حس مهم بودن حتي به طور كاذب هستيم؟ بايد همواره به ياد داشته باشيم كه تمام اين نوع رفتارها، ناشي از ناامني و اعتماد به نفس پايين است ..لطفا تظاهر نکنید👌 بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
گاهی در آکواریوم زندگی تان کوسه ایی بیندازید (درس مدیریت) ماهی تازه یکی از غذاهای اصلی مردم ژاپن است. ژاپن کشوری جزیره ای است و محصور در آبهایی است که منبع عظیم ماهی را در خود دارد. اما سالها پیش بعلت صید بی رویه با استفاده از تکنولوژی های پیشرفته، منابع آبزیان در سواحل ژاپن و مناطق اطراف به شدت کاهش یافت به صورتی که کشتی های صید ماهی مجبور شدند به آبهای دورتر برای صید ماهی بروند. اما مشکل این بود که با طی مسافت زیاد، ماهی ها تازگی خود را از دست می دادند و ژاپنی ها که عادت به خوردن ماهی تازه داشتند رغبت چندانی به خوردن ماهی های جدید از خود نشان نمی دادند. صاحبان کشتی ها و صنایع ماهیگیری برای حل این مسئله در کشتی ها، حوضچه هایی تعبیه کردند. در واقع پس از صید ماهیها، آنها را در حوضچه ها می ریختند تا ماهی ها زنده به ساحل برسند و بلافاصله مصرف شوند. علی رغم این ترفند هنوز مردم عقیده داشتند که این ماهی ها نیز مزه و طعم ماهی تازه را ندارند و از آنها استقبال نکردند. صاحبان کشتی ها که خود را با یک بحران بزرگ و جدی روبرو می دیدند به فکر یک راه حل نهایی افتادند. تحقیقات نشان می داد درست است که ماهی ها زنده به ساحل می رسند اما چون همانند محیط طبیعی خود از حرکت و فعالیت برخوردار نبودند، هنگام مصرف نیز طعم ماهی تازه را نمی دادند. راه حل نهایی استفاده از کوسه ماهی های کوچکی بود که آنها را در حوضچه های ماهی ها انداختند. هر چند تعدادی از ماهی ها توسط این کوسه ماهی ها شکار می شدند اما درصد عمده ای زنده می ماندند! در واقع از آنجا که ماهی ها مرتب توسط کوسه ها مورد تعقیب قرار می گرفتند، یک لحظه آرام و قرار نداشتند و همان تحرکی را از خود نشان می دادند که در محیط طبیعی زندگی خود داشتند. ناگفته پیداست که ژاپنی ها از این ماهی ها استقبال کردند و آنها را به عنوان ماهی های تازه می خریدند. اگر می خواهید همیشه در حال حرکت، رشد و پویایی باشید کوسه ای در حوضچه زندگی خود بیندازید؛ کوسه مشکلات. زیرا آنچه زندگی ما را تهدید می کند سکون، بی تحرکی و در جا زدن و در نهایت پوسیدن است. آبی که بر آسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است (هوشنگ ابتهاج) «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
حکایت جنگ مستاجر و صاحب خانه و حقه بازی مستاجر کشاورز مستأجری با صاحب خانه اش جر و بحث داشت. ماه ها بود که کارشان شده بود اره بده و تیشه بگیر! اما هیچ کدامشان هم یک ذره کوتاه نمی آمد. تا این که کشاورز تصمیم گرفت به دادگاه شکایت کند. بنابراین پیش وکیلی رفت و از او خواست که راه پیروز شدن را به او نشان بدهد. وکیل به او امیدواری زیادی نداد، چون بنا بر صحبت های کشاورز، قانون بیشتر طرف صاحب خانه را می گرفت تا او را. بالاخره کشاورز گفت: چه طوره برای شام قاضی پیر یک جفت مرغابی سرحال درست و حسابی بفرستم؟! وکیل با ترس و لرز گفت: تو چه کار می کنی؟! این رشوه است! کشاورز با شرم و خجالت گفت: نه بابا، این فقط یه هدیه محترمانه است، نه بیشتر. وکیل جواب داد: همینه که بهت می گم، اگه می خوای فرصتت رو از دست بدی، این کار رو بکن! خلاصه کشاورز به دادگاه رفت و وکیل را هم مثل بقیه متعجب کرد. او پیروز شد! کشاورز همین طور که دادگاه را ترک می کرد به طرف وکیلش برگشت و گفت: مرغابی ها رو فرستادم. وکیل گفت: نه؟!... جدی که نمیگی؟! کشاورز گفت : چرا؟! اما به اسم صاحب خونه ام فرستادم! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان موذن زشت آوازی که در محله کافرستان بانگ نماز می داد شخصی بَد آواز که مصداق انکرالاصوات بود و سخت شیفتۀ صوتِ خود، در محلۀ کافران به گفتن اذان مشغول شد. وقتی مومنان مخلص صدای اذان او را شنیدند شتابان نزدِ او رفتند و خواهش کنان بدو گفتند: بیمِ آن داریم که اذانِ تو آن هم با این صدا، کفّارِ محله را بر ما بشوراند و فتنه ها انگیزد. محض رضای خدا اذان مگو! اما مؤذن سرسختی ورزید و همچنان به اذان گویی ادامه داد. مؤمنان مترصّد آشوب و غوغای کافران بودند که ناگهان دیدند که کافری با چهره ای خندان و سیمایی گشاده و هدایایی گرانبها سراغِ مؤذن را می گیرد و می گوید: این مؤذن خوش صدا کجاست؟! بدو گفتند تو را با آن موذن چه کار؟ گفت: دختری دارم که مدتها بود هوای مسلمانی به سرش زده بود و من از این بابت دچار اندوهی جانکاه شده بودم. نصیحت هیچ کس را نیز نمی پذیرفت. تا آنکه این موذن اذانِ خود را سر داد و برای همیشه مرا از غم و اندوه کُشنده رهانید! ماجرا از این قرار بود که وقتی صدای اذان او در معبدِ ما طنین افکند. دخترم گفت: این دیگر چه صدای ناهنجاری است که می شنوم؟ خواهرش گفت: این صدای اذانِ مسلمانان است. اما دخترم باور نکرد و از دیگری پرسید. او نیز همان جواب را داد. همین که دخترم مطمئن شد که آن صدای زشت، واقعاَ بانگِ اذان مسلمانان است از مسلمانی دلسرد شد و اخگر ایمان به اسلام در کانون قلبش خموش گشت و از آن لحظه است که من آسوده بال گشته ام و از بارِ گران غم و غصه رها شده ام و به شکرانۀ این رهایی، هدایایی را به جناب مؤذن تقدیم می دارم. [برگرفته از مثنوى معنوى مولوی، دفتر پنجم، ابیات 3367 تا 3389] مولوى در ادامه این حکایت مى گوید: ایمان بعضی از مسلمانان، همچون بانگ آن مؤذن است که اساس دین را سست مى کند و نامسلمانان را به اسلام بى رغبت و بى اعتنا مى کند. هست ایمانِ شما زَرق و مجاز راهزن، همچون که آن بانگِ نماز در این حکایت، مؤذنِ بدصدا تمثیل مؤمنانی است که قول و فعلشان با هم نمی خواند و موجب رنجیدگی دیگران می گردد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
📚حکایت مردی ساده چوپان شخصی ثروتمند بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت میکرد. یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت: میخواهم گوسفندانم را بفروشم چون میخواهم به مسافرت بروم. و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و میخواهم مزدت را نیز بپردازم. پول زیادی به چوپان داد اما چوپان آن را نپذیرفت و مزد اندک خویش را که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت میکرد و باور داشت که مزد واقعی کارش است، ترجیح داد. چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان، مزد اندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه اش رفت. چوپان بعد از آن روز که بی کار شده بود، دنبال کار می گشت اما شغلی پیدا نکرد ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت و خرج نکرد به امید اینکه روزی به کارش آید. در آن روستا که چوپان زندگی می کرد مرد تاجری بود که مردم پولشان را به او می دادند تا به همراه کاروان تجارتی خویش کالای مورد نیاز آنها را برایشان خریداری کند. هنگامی که وعده سفرش فرا رسید، مردم مثل همیشه پیش او رفتند و هر کس مقداری پول به او داد و کالای مورد نیاز خویش را از او طلب کرد. چوپان هم به این فکر افتاد که پنج درهمش را به او بدهد تا برایش چیز سودمندی خرید کند. لذا او نیز به همراه کسانی که نزد تاجر رفته بودند، رفت. هنگامیکه مردم از پیش تاجر رفتند ، چوپان پنج درهم خویش را به او داد. تاجر او را مسخره کرد و خنده کنان به او گفت: با پنج درهم چه چیزی می توان خرید؟ چوپان گفت: آن را با خودت ببر هر چیز پنج درهمی دیدی برایم خرید کن. تاجر از کار او تعجب کرد و گفت: من به نزد تاجران بزرگی میروم و آنان هیچ چیزی را به پنج درهم نمیفروشند، آنان چیزهای گرانقیمت میفروشند. اما چوپان بسیار اصرار کرد و در پی اصرار وی تاجر خواسته اش را پذیرفت. تاجر برای انجام تجارتش به مقصدی که داشت رسید و مطابق خواسته ی هر یک از کسانی که پولی به او داده بودند ما یحتاج آنان را خریداری کرد . هنگام برگشت که مشغول بررسی حساب و کتابش بود، بجز پنج درهم چوپان چیزی باقی نمانده بود و بجز یک گربه ی چاق چیز دیگری که پنج درهم ارزش داشته باشد نیافت که برای آن چوپان خریداری کند. صاحب آن گربه می خواست آن را بفروشد تا از شرش رها شود ، تاجر آن را بحساب چوپان خرید و به سوی شهرش بر می گشت. در مسیر بازگشت از میان روستایی گذشت، خواست مقداری در آن روستا استراحت کند ، هنگامی که داخل روستا شد ، مردم روستا گربه را دیدند و از تاجر خواستند که آن گربه را به آنان بفروشد . تاجر از اصرار مردم روستا برای خریدن گربه از وی حیرت زده شد. از آنان پرسید: دلیل اصرارتان برای خریدن این گربه چیست؟ مردم روستا گفتند: ما از دست موشهایی که همه زراعتهای ما را می خورند مورد فشار قرار گرفته ایم که چیزی برای ما باقی نمی گزارند. و مدتی طولانی است که به دنبال یک گربه هستیم تا برای از بین برن موشها ما را کمک کند. آنان برای خریدن آن گربه از تاجر به مقدار وزن آن طلا اعلام آمادگی کردند . هنگامی که تاجر از تصمیم آنان اطمینان حاصل کرد، با خواسته ی آنان موافقت کرد که گربه را به مقدار وزن آن طلا بفروشد. چنین شد و تاجر به شهر خویش برگشت ، مردم به استقبالش رفتند و تاجر امانت هر کسی را به صاحبش داد تا اینکه نوبت چوپان رسید ، تاجر با او تنها شد و او را به خداوند قسم داد تا راز آن پنج درهم را به او بگوید که آن را از کجا بدست آورده است؟ چوپان از پرسش های تاجر تعجب کرد اما داستان را بطور کامل برایش تعریف نمود. تاجر شروع به بوسیدن چوپان کرد در حالی که گریه می کرد و می گفت: خداوند در عوض بهتر از آن را به تو داد چرا که تو به روزی حلال راضی بودی و به بیشتر از آن رضایت ندادی. در اینجا بود که تاجر داستان را برایش تعریف کرد و آن طلاها را به او داد. این معنی روزی حلال است الهی ما را به آنچه به ما دادی قانع گردان و در آنچه به ما عطا فرموده ای برکت قرار ده «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
داستان جالب: چگونه به هدف بزنیم؟ (تمرکز روی هدف) کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی جوان بود. در آن سوی مرغزار نشانه (هدف) کوچکی که از درختی آویزان شده بود به چشم می خورد. جنگجوی اولی تیری را از ترکش بیرون می کشد. آن را در کمانش می گذارد و نشانه می رود. کماندار پیر از او می خواهد آنچه را می بیند شرح دهد. می گوید آسمان را می بینم، ابرها را، درختان را، شاخه های درختان و هدف را. کمانگیر پیر می گوید کمانت را زمین بگذار، تو آماده نیستی! جنگجوی دومی پا پیش می گذارد. کمانگیر پیر می گوید: آنچه را می بینی شرح بده. جنگجو می گوید: فقط هدف را می بینم. پیرمرد فرمان می دهد: پس تیرت را بینداز. تیر بر نشان می نشیند. پیرمرد می گوید: عالی بود. موقعی که تنها هدف را می بینید نشانه برایتان درست خواهد بود و تیرتان بر طبق میلتان به پرواز در خواهد آمد. بر اهداف خود متمرکز شوید. تمرکز افکار بر روی هدف به سادگی حاصل نمی شود، اما مهارتی است که کسب آن امکان پذیر است و ارزش آن در زندگی همچون تیراندازی بسیار زیاد است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان سفر حج عبدالجبار و مرغ مردار زن علوی آورده اند که روزى یکى از بزرگان عرب به سفر حج مى رفت. نامش عبدالجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت. چون به کوفه رسید، قافله برای استراحت دو سه روزى از حرکت باز ایستاد. عبدالجبار براى تفرج و سیاحت، گرد محله هاى کوفه بر آمد. از قضا به خرابه اى رسید. زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید. در گوشه ایی مرغک مردارى (مرغ مرده) افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت. عبدالجبار با خود گفت: بى گمان این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان مى دارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد. چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر! براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم! مادر گفت: عزیزان من! غم مخورید که برایتان مرغکى آورده ام و هم اکنون آن را بریان مى کنم. عبد الجبار که این را شنید، گریست و از همسایگان احوال وى را باز پرسید. گفتند: سیده اى است، زن عبدالله بن زیاد علوى، که شوهرش را حجاج ملعون کشته است. او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد که از کسى چیزى طلب کند. عبدالجبار با خود گفت: اگر حج مى خواهى، این جاست. بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز کرد و به زن داد. عبد الجبار آن سال به ناچار در کوفه ماند و حج نرفت و به سقایى مشغول شد. هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آنها رفت. مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد. چون چشمش بر عبد الجبار افتاد، خود را از شتر به زیر آورد و گفت: اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات، ده هزار دینار به من وام داده اى، تو را مى جویم. اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان! عبدالجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد. عبدالجبار حیران در این داستان مانده بود که در این هنگام آوازى شنید: اى عبد الجبار! هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم که برایت حج گزارد و تا زنده باشى هر سال حجى در پرونده عملت مى نویسیم، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد، انا لا نضیع اجر من احسن عملا * . --------------- * إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ إِنَّا لا نُضِیعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا آنان که ایمان آورده و کارهاى نیک انجام داده اند (بدانند که) به راستی ما پاداش کسى را که عمل خوب انجام داده تباه نمى کنیم. (آیه 30 سوره کهف) بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حکایت جنگ مستاجر و صاحب خانه و حقه بازی مستاجر کشاورز مستأجری با صاحب خانه اش جر و بحث داشت. ماه ها بود که کارشان شده بود اره بده و تیشه بگیر! اما هیچ کدامشان هم یک ذره کوتاه نمی آمد. تا این که کشاورز تصمیم گرفت به دادگاه شکایت کند. بنابراین پیش وکیلی رفت و از او خواست که راه پیروز شدن را به او نشان بدهد. وکیل به او امیدواری زیادی نداد، چون بنا بر صحبت های کشاورز، قانون بیشتر طرف صاحب خانه را می گرفت تا او را. بالاخره کشاورز گفت: چه طوره برای شام قاضی پیر یک جفت مرغابی سرحال درست و حسابی بفرستم؟! وکیل با ترس و لرز گفت: تو چه کار می کنی؟! این رشوه است! کشاورز با شرم و خجالت گفت: نه بابا، این فقط یه هدیه محترمانه است، نه بیشتر. وکیل جواب داد: همینه که بهت می گم، اگه می خوای فرصتت رو از دست بدی، این کار رو بکن! خلاصه کشاورز به دادگاه رفت و وکیل را هم مثل بقیه متعجب کرد. او پیروز شد! کشاورز همین طور که دادگاه را ترک می کرد به طرف وکیلش برگشت و گفت: مرغابی ها رو فرستادم. وکیل گفت: نه؟!... جدی که نمیگی؟! کشاورز گفت : چرا؟! اما به اسم صاحب خونه ام فرستادم! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان ابله شدن ناصرالدین شاه قاجار در فهرست کریم شیره ایی روزی ناصرالدین شاه به کریم شیره ای گفت: نام ابلهان عمده تهران را بنویس. کریم گفت: به شرط آنکه نام هر کسی را بنویسم عصبانی نشوی و دستور قتل مرا صادر نکنی. شاه به کریم شیره ای قول داد. کریم در اول لیست اسم ناصرالدین شاه را نوشت! ناصرالدین شاه عصبانی شد و خطاب به کریم گفت: اگر ابلهی و حماقت مرا ثابت نکنی میرغضب را احضار می کنم تا گردنت را بزند. کریم گفت: مگر تو برات پنجاه هزار تومانی به پرنس ملکم خان نداده ای که برود در پاریس آن را نقد کند و بیاورد؟ ناصرالدین شاه گفت: بلی همین طور است. کریم گفت: من تحقیق کرده ام، پرنس همه املاک و اموال خود را در این مملکت نقد کرده و زن و فرزند و دلبستگی هم در این دیار ندارد، اگر آن وجه را به دست آورد و دیگر به مملکت برنگردد و تو نتوانی به او دست یابی چه می گویی؟ ناصرالدین شاه گفت: اگر او این کار را نکرده و آن پول را پس بیاورد تو چه خواهی گفت؟ کریم شیره ای گفت: آن وقت نام شما را پاک می کنم و نام او را در اول لیست می نویسم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان نخ سخنران دست بچه بازیگوش در روزگار قدیم، جوان سخندانی که سخنرانی نمی دانست و نمی توانست منویات خود را به اندازه دانایی اش ارائه کند، مشکلش را با مرد سخنران دانای مجربی مطرح کرد و از او مدد طلبید! اندیشمند مورد نظر پس از سعی زیاد و ناامیدی از توجیه فکری او، تصمیم گرفت که او را بجای توجیه فکری، توجیه عملی کند. فلذا یک نخ نازک به دست خود بست و سر دیگر نخ را به آن جوان تازه کار داد تا در صورت بروز اشتباه، مرد مجرب نخ را کشیده و جوان را برای اصلاح و غلط گیری حرف های اشتباهش هشدار دهد! حالا جوان سخنران با اعتماد به نفس بالا، سخن خویش را با بسم الله الرحمن الرحیم آغاز کرد، و بلافاصله همان اول کار متوجه کشیده شدن نخ شد و لذا تصمیم گرفت که سخنش را تصحیح کند و با مکث کوتاهی گفت: بسم الله الرحمن! اما بازهم نخ کشیده شد! و او باز هم به گمان اینکه اشتباه کرده! دوباره به اصلاح حرفش پرداخت و گفت:بسم الله الرحیم! ولی باز هم نخ کشیده شد و او مجدداً به تصحیح حرفش اقدام کرد و گفت: الرحمن الرحیم! لیکن باز هم نخ کشیده شد و ایشان با حیرت به محلی که فرد دانای مجرب نشسته بود نظر کرد که حیرت و تعجب خود را به وی انتقال دهد، ناگهان متوجه شد که آن مرد دانا نیست و ظاهراً برای قضای حاجت و یا انجام ضرورتی به بیرون رفته و نخ را رها کرده و نخ در دست پسرک بازیگوشی افتاده که خود را با آن مشغول کرده است! سخنران جوان مجلس با دیدن این صحنه فریاد زد: آی مردم، وقتی نخ دست بچه ها بیافتد، ناگفته پیداست که سخنران از بسم الله الرحمن الرحیم خود هم می افتد، چه رسد به یک سخنرانی کامل و طولانی! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales