eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☯️پشیمانی قاضی از حکم اعدام 🌼🍃کلاس را همهمه گرفته بود تا اینکه استاد وارد کلاس شد . کلاس را سکوت فرا گرفت . از اینکه روز اول دانشگاه بود هیجان خاصی داشتم .آه رشته حقوق . 🌼🍃برای وارد شدن به این رشته خیلی تلاش کرده بودم و این باعث میشد احساس غرور کنم. در همین افکار به سر میبردم که ناگهان گویی استاد ذهن تمام دانشجوها را خوانده بود با صدایی رسا قبولی در کنکور و قبولی در این رشته رو به همه تبریک گفت . 🌼🍃ایشان یکی از استادهای با تجربه بودند که از آوازه زیاد بی نصیب نبودند آنروز برایمان خاطره ای را تعریف کردند که باعث شد تمامی سالهایی که مشغول به تحصیل بوده ام خط و مشی من قرار بگیرد 🌼🍃استاد یک مرد میانسال با موهای جو گندمی که در منصب قضاوت بودند. از آن روز سالهاست که میگذرد اما به خوبی خاطره ای که برایمان تعریف کردند ملکه ذهنم است . 🌼🍃استاد سرفه ای کرد سینه اش را صاف کرد و با لحن آرامی گفت دانشجوهای عزیزم میدانم که همه شما رویایی قضاوت و وکالت را در سر دارید و به این امید وارد ین رشته مقدس شده اید ولی آگاه باشید وظیفه شما بسیار سنگین است وجدان بیدار میخواهید که هر لحظه شما را نهیب بزند . 🌼🍃آهی کشید دستی بر موهای لختش کشید اینبار با افسوس گفت سالها پیش قاضی یکی از شعبه ها بودم تازه کار نبودم اما مثل الان خبره هم نبودم روزی برای پرونده ای مجبور به صدور حکم اعدام شدم آن روز را هنوز به یاد دارم بسیار ناراحت و غمگین بودم . یک ماهی گذشت و بعدا مشخص شد شخص به نا حق این حکم برایش صادر شده سعی در شکستن حکم کردیم اما متاسفانه دیر شده بود بعضی اشتباهها قابل جبران نمی باشد. 🌼🍃روزها گذشت تا اینکه روزی وقتی خواستم از شعبه خارج شوم خودکارم به زمین افتاد مردی سیاهپوش فریاد زد اهاااااای اسلحه ات افتاد با خشم نگاهش کردم و او در جواب نگاهم گفت تو با همین قلمت پدر مرا کشتی و به چوبه دار اویختی . ❣️اشک در چشمان استاد حلقه بست اهی کشید و گفت مراقب باشید شاید اشتباه شما هیچ وقت قابل جبران نباشد . و خیلی زود دیر می شود . بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
☯️ زنی به کشیش کلیسا گفت: من نمیخوام در کلیسا حضور داشته باشم! کشیش گفت:میتونم بپرسم چرا؟ زن جواب داد: چون یک عده رو میبینم که دارن با گوشی حرف میزنن عده‌ای در حال پیامک فرستادن موقع دعا خواندن هستند، بعضیا غیبت میکنند و شایعه پراکنی میکنند، بعضیا فقط جسمشان اینجاست، بعضیا خوابند، بعضیا به من خیره شدن کشیش ساکت بود و بعد گفت: میتونم از شما بخواهم کاری رو برای من انجام بدین قبل از اینکه تصمیم آخر خودتون رو بگیرید؟ زن گفت: حتما چه کاری هست؟ کشیش گفت: میخواهم لیوانی آب تو دستتون بگیرین و دو مرتبه دور کلیسا بگردید و نگذارید هیچ آبی از آن بیرون بریزد. زن گفت: بله می توانم! زن لیوان را گرفت و دوبار به دور کلیسا گردید. برگشت و گفت: انجام دادم! کشیش پرسید : کسی رو دیدی که با گوشی در حال حرف زدن باشد؟ کسی رو دیدی که غیبت کند؟ کسی رو دیدی که فکرش جای دیگر باشد؟ کسی رو دیدی که خوابیده باشد؟ زن گفت: نمیتوانستم چیزی ببینم، چون همه حواس من به لیوان آب بود تا چیزی از اون بیرون نریزد... کشیش گفت: وقتی به کلیسا می‌آیید باید همه حواس و تمرکزتان به «خدا» باشد. نگذارید رابطه شما با خدا به رابطه بقیه با خدا ربط پیدا کند. بگذارید این رابطه با چگونگی تمرکز تان بر خدا مشخص شود. ♦️نگاهمان به خداوند باشد نه زندگی و قضاوت دیگران🌹 بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
☯️ واقعا ارزش خوندن داره خیلی لذت بخشه ❣️چکمه مهربانی 🌼🍃در یکی از دهکده‌های ترکیه ، دانش‌آموزی یک جفت چکمه پلاستیکی از معلمش هدیه میگیرد. خوشحالی بی‌پایان این کودک، این عکس را به یکی از زیباترین عکسهای دنیا تبدیل می‌کند. ❣️اما ماجرای این عکس و جایزه‌ی زیبا 🌼🍃معلم از دانش‌آموزان میخواهد که هر کدام در رابطه با وضعیت خود یک انشا بنویسند و قول میدهد که به بهترین انشا جایزه بدهد. همه بچه‌ها، انشای خود را می‌نویسند و معلم بعد از خواندن آنها، از آنجا که همه انشاها را زیبا می‌یابد نمیتواند یکی را انتخاب کند؛ سپس تصمیم میگیرد به قید قرعه، برنده‌ی جائزه که این کفش‌ها بوده را مشخص کند! 🌼🍃معلم از دانش‌آموزان میخواهد اسامی خود را داخل چکمه بگذارند، تا او یک اسم را بیرون بکشد همین که میخواست اسم را بخواند همه بچه‌ها دست می‌زنند! و معلم با صدای بلند اسم "عایشه" (بچه‌ای که در عکس دیده میشود) را می‌خواند. 🌼🍃معلم وقتی این جریان را برای همسرش توضیح میداد اشک ریخت و چنین ادامه داد وقتی بقیه اسمها را نگاه کردم متوجه شدم تمام بچه‌ها فقط اسم عایشه فقیرترین بچه کلاس را نوشته بودند ❣️کودکان مهربانترند بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
☯️ روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت که چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد. آن را برداشت و رویش دست کشید. می‌خواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد. در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد. پیرزن چراغ را پرت کرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و دید که چند قدم آن طرف‌تر، یک غول بزرگ ظاهر شد. غول فوری تعظیم کرد و گفت: نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌های جورواجوری را که برایم ساخته‌اند،‌ نشنیده‌ای؟ حالا یک آرزو کن تا آن را در یک چشم به هم زدن برایت برآورده کنم. امّا یادت باشد که فقط یک آرزو! پیرزن که به خاطر این خوش‌اقبالی توی پوستش نمی‌گنجید،‌ از جا پرید و با خوش‌حالی گفت‌: الهی فدات بشم مادر! امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد. و مرگ او درس عبرتی شد برای آن‌ها که زیادی تعارف می‌کنند. 😐 بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
☯️ بهلول و خرقه و نان و جو و سرکه 🔻آورده اند که بهلول بیشتر وقت ها در قبرستان می نشست و روزي که براي عبادت به قبرستان رفته بـود و هارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود چون به بهلول رسید گفت : بهلول چه می کنی ؟ 🔻بهلول جواب داد : به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه مرا اذیت و آزار می دهند . 🔻هارون گفت : آیا می توانی از قیامت و صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی ؟ بهلول جواب داد به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و تا به بر آن نهنـد تـا سـرخ و خـوب داغ شود . هارون امرنمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد . آنگاه بهلول گفت : 🔻اي هارون من با پاي برهنه بر این تابه می ایستم و خود را معرفـی مـی نمـایم و آنچـه خـورده ام و هرچـه پوشیده ام ذکر می نمایم و سپس تو هم باید پاي خود را مانند من برهنه نمایی و خـود را معرفـی کنـی و آنچه خورده اي وپوشیده اي ذکر نمایی . هارون قبول نمود . 🔻آنگاه بهلول روي تابه داغ ایستاد و فوري گفت : بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوري پایین آمد کـه ابداً پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواست خود را معرفی نماید نتوانست و پایش بسوخت و به پایین افتاد .سپس بهلول گفت : 🔻اي هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است . آنها که درویش بوده اند و از تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
☯️ ⚜️ می‌گویند تیمور لنگ مادر زادی لنگ بود و یک پایش کوتاه تر از دیگری بود. یک روز همۀ سرداران لشکرش را گرد تپۀ پوشیده از برف که بر فراز تپه، یک درخت بلوط وجود داشت، جهت مشخص نمودن جانشینش جمع کرد. سردارانش گرد تپه حلقه زده بودند. تیمور گفت: همه تک تک به سمت درخت حرکت کنند و هرکس رد پایش یک خط راست باشه، جانشین من میشه. همه این کارو کردند و به درخت رسیدند، اما وقتی به رد پای بجا مانده روی برف پشت سرشون نگاه می کردند، همه دیدند درسته که به درخت رسیدند ولی همه زیگزاگی و کج و معوج. تا اینکه آخرین نفر خود تیمور لنگ به سمت درخت راه افتاد و در کمال تعجب با اینکه لنگ بود در یک خط راست به درخت رسید. به نظر شما چرا تیمور نتونست جانشین خود را در اون روز برفی انتخاب کند؟ ایراد سردارانش چه بود که نتونستند مثل تیمور در یک خط راست حرکت کنند و جانشینش شوند؟ در قصۀ تیمور لنگ وقتی راوی علت را از خود تیمور جویا می شود، تیمور در پاسخ میگوید: هدف رسیدن به درخت بود، من هدف را نگاه می کردم و قدم برمیداشتم اما سپاهیانم پاهایشان را نگاه می کردند نه هدف را. تمرکز داشتن و هدف داشتن لازمه موفقیت است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
☯️ نمک یا زعفران؟ نمکدان را که پُر میکنی توجهی به ریختن نمکها نداری اما زعفران را که میسابی به دانه دانه اش توجه میکنی حال آنکه بدونِ نمک هیچ غذایی خوشمزه نیست، ولی بدون زعفران ماهها و سالها میتوان آشپزی کرد و غذا خورد! مراقب نمک های زندگیتان باشید ساده و بی ریا و همیشه دم دستتان هستند ولی روزی اگر نباشند وای بر سفره زندگی ...🌺 ✍️محمود معظمی بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☯️ هر آنچه خداوند نصیبت کند همانا خوش است . ✔️یک داستان واقعی ☯️ دختری عاشق عموزاده اش می شود و شبانه روز دعا میکند که خداوند این پسر را نصیبش کند . بعد از چند سال دعا کردن ، خبری برایش می آید که دختره را خیلی ناراحت میکند و آن اینکه بهش خبر می دهند که فردا عموزاده اش با دختر دیگری ازدواج میکند ! 😔 این دختر ( عاشق ) بعد از شنیدن این خبر ( به عنوان گلایه کردن و ناراضی شدن به قسمت پروردگار ) دست از نماز و حجاب بر می دارد و میگوید : خدایا من فقط یک درخواست از شما داشتم و آن اینکه این پسر ( عموزاده ام ) را بعنوان شوهر قسمت من کنید اما شما خواسته ام را اجابت نکردی لذا من هم از امروز به بعد نه نماز میخوانم ‌و نه حجابم را می پوشم !!! بعد از شش ماه ، عموزاده اش زنش را طلاق میدهد و یکسر به خواستگاری دختر عمویش ( همان دختر عاشق و ناراضی ! ) می آید و او را به عقد خودش در می آورد ، اما عجیب اینکه بعد از سه هفته زندگی کردن با هم ، اختلافات آنان شروع میشود ! مردی که ایده آل آن دختر بود شبها کمتر به خانه می آمد و بیشتر با دوستان ولگردش شب و روزش را سپری می کرد ، وقتی هم که به منزل می آمد خانمش را کتک می زد و اذیتش می کرد . خانم تازه عروس تحمل این وضعیت را نداشت و به خانه پدرش برگشت و دو باره به وضع قبلی اش ( نماز و حجاب و ... ) برگشت و این دفعه شب و روز دعا میکرد بتواند از این مرد ( عموزاده ) جدا شود و میگفت : خدایا من اشتباه کرده ام و از تو میخواهم توبه ام را بپذیری که مدتی در مورد تو سوء ظن داشته و بخاطر این موضوع ترک نماز و حجاب کردم 😔 در ادامه دعایش گفت : خدایا من حالا هیچ چیزی را از تو نمی خواهم ، فقط میخواهم که مرا از دست این مرد نجات دهی و کاری کنید که از او دور شوم !!! نتیجه : هنگامی که شما چیزی را دوست دارید که به آن برسید اما خداوند به شما نمی دهد یقین بدان که خیر و صلاح شما در آن چیزی است که خداوند مقدر کرده است . 👌 ❤️خداوند میفرماید : ... وَ عَسَىٰٓ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَعَسَىٰٓ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ ... و بسا چیزی را خوش ندارید و آن برای شما خیر است، وبسا چیزی را دوست دارید و آن برای شما زیان دارد؛ وخدا [مصلحت شما را در همه امور] می‌داند و شما نمی‌دانید. (بقره ۲۱۶) ❤️همچنین در آیه دیگری می فرماید : ... فَعَسَىٰٓ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَيَجْعَلَ اللَّهُ فِيهِ خَيْرًا كَثِيرًا ... چه بسا چیزی خوشایند شما نیست و خدا در آن خیر فراوانی قرار می‌دهد. (نساء ۱۹) بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
☯️ روزى کاروانى بزرگ در بیابان مورد حمله ی راهزنان قرار گرفت و در این میان خواجه ای ثروتمند هم ، همراه کاروان بود و زر زیادی با خود داشت. خواجه از ترس از دست دادن مالش ،آنرا برگرفت و از کاروان جدا شد و با خود گفت : "در جایى پنهان کنم تا اگر کاروان را بزنند، این پول برایم بماند." 🎡به بیابان رفت، خیمه اى دید که در آن پلاس پوشى نشسته کلاهی پشمین بر سر نهاده و تسبیحی بر گردن دارد ، پس به او اعتماد کرد و زر خویش به امانت به او سپرد. پلاس پوش گفت : "در خیمه رو و در گوشه اى بگذار"؛ خواجه پول در آنجا نهاد و بازگشت. 🎡چون به کاروان رسید، دزدان راه را بر کاروان بسته و همه اموال کاروانیان را به دزدى تصرف کرده بودند. پس مرد شکر خدا کرد که پول را به شخصی مطمئن سپرده است ، پس از گذشت ساعتی خواجه قصد خیمه پلاس پوش کرد ، چون بدانجا رسید، دزدان را دید که مال تقسیم مى کردند و پلاس پوش هم در میان آنان نشسته و به نظر می آمد که رئیس آنان باشد. 🎡خواجه گفت:" آه، من مال خود را به دزدان سپرده بودم! پس خواست باز گردد، اما راهزن(پلاس پوش) او را بدید و آواز داد که بیا. 🎡خواجه از ترس جانش به نزد پلاس پوش آمد، راهزن گفت: " چه کار دارى؟" گفت" جهت امانت آمده ام." گفت "همان جا که نهاده اى بردار." برفت و برداشت. 🎡یاران گفتند:" ما در این کاروان هیچ زر نیافتیم و تو چندین زر باز مى دهى. " گفت:" او به من گمان نیکو برد و من نیز به خداى تعالى گمان نیکو مى برم.من گمان او را به راستى تحقق دادم تا باشد که خداى تعالى گمان من نیز به راستى تحقق دهد." 🎡پی نوشت : این دزد که بعدها از عرفای به نام شد کسی نبود جزو فضیل بن عیاض 📚برگرفته از تذکرة الاولیا عطار بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
☯️ بزخری کردن مردی گاو خود را برای فروش به شهر برد. چند نفر که با هم شریک بودند، با حیله‌گری می‌خواستند گاو او را از چنگش در بیاورند، و قرار گذاشتند هرکدام از راهی بیاید و به او بگوید: این بز را چند می‌فروشی؟ حیله‌گر اولی آمد و پس از سلام و احوال‌پرسی گفت: قیمت این بز چقدر است؟ مرد ناراحت شد و گفت: مگر کوری؟ این گاو است، بز نیست. حیله‌گر دوم از مسیر دیگری آمد و گفت: ای آقا! این بز فروشی است؟ مرد گفت: این گاو است بز نیست. سومی هم نزدیک آمد و همین حرف را زد. مرد با خود فکر کرد: نمی‌شود سه نفر مختلف، هر سه اشتباه کنند، شاید این که به نظر من گاو است، بز باشد. چهارمین فرد از راه رسید و گفت: مگر قصد فروش این بز را نداری، چرا آن را نمی‌فروشی؟ مرد که به شک افتاده بود گاو را به عنوان بز و به قیمت بسیار پایین فروخت. از آن زمان به بعد ضرب المثل بزخری کردن به کنایه از «کم جلوه دادن قیمت یک کالا» رایج شد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales