ضرب المثل شتر دیدی ندیدی از کجا آمده؟
مردی در صحرا دنبال شترش می گشت تا اینکه به پسر باهوشی برخورد و سراغ شتر را از او گرفت. پسر گفت: شترت یک چشمش کور بود؟
مرد گفت: بله.
پسر پرسید: آیا یک طرف بارش شیرینی و طرف دیگرش ترشی بود؟
مرد گفت: بله، بگو ببینم شتر کجاست؟
پسر گفت: من شتری ندیدم!
مرد ناراحت شد، و فکر کرد که شاید پسرک بلایی سر شتر آورده پس او را نزد قاضی برد و ماجرا را برای او تعریف کرد.
قاضی از پسر پرسید: اگر تو شتر را ندیدی چطور همه مشخصاتش را می دانستی؟
پسرک گفت: روی خاک رد پای شتری را دیدم که فقط سبزه های یک طرف را خورده بود، فهمیدم که شاید یک چشمش کور بوده،
بعد متوجه شدم که در یک طرف راه، مگس و در طرف دیگر، پشه بیشتر است! چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی نتیجه گرفتم که شاید یک لنگه بار شتر شیرینی و یک لنگه دیگر ترشی بوده است.
قاضی از هوش پسرک خوشش آمد و گفت: درست است که تو بی گناهی، ولی زبانت باعث دردسرت شد پس از این به بعد شتر دیدی ندیدی!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
حکایت جنگ مستاجر و صاحب خانه و حقه بازی مستاجر
کشاورز مستأجری با صاحب خانه اش جر و بحث داشت. ماه ها بود که کارشان شده بود اره بده و تیشه بگیر! اما هیچ کدامشان هم یک ذره کوتاه نمی آمد. تا این که کشاورز تصمیم گرفت به دادگاه شکایت کند.
بنابراین پیش وکیلی رفت و از او خواست که راه پیروز شدن را به او نشان بدهد. وکیل به او امیدواری زیادی نداد، چون بنا بر صحبت های کشاورز، قانون بیشتر طرف صاحب خانه را می گرفت تا او را.
بالاخره کشاورز گفت: چه طوره برای شام قاضی پیر یک جفت مرغابی سرحال درست و حسابی بفرستم؟!
وکیل با ترس و لرز گفت: تو چه کار می کنی؟! این رشوه است!
کشاورز با شرم و خجالت گفت: نه بابا، این فقط یه هدیه محترمانه است، نه بیشتر.
وکیل جواب داد: همینه که بهت می گم، اگه می خوای فرصتت رو از دست بدی، این کار رو بکن!
خلاصه کشاورز به دادگاه رفت و وکیل را هم مثل بقیه متعجب کرد. او پیروز شد!
کشاورز همین طور که دادگاه را ترک می کرد به طرف وکیلش برگشت و گفت: مرغابی ها رو فرستادم.
وکیل گفت: نه؟!... جدی که نمیگی؟!
کشاورز گفت : چرا؟! اما به اسم صاحب خونه ام فرستادم!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
دختر یعنی مهربانی، معلم مدرسه ایی که ازدواج نکرده بود
خانم معلم مدرسه ایی با اینکه ﺯﯾﺒﺎ بود ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی هم داشت، هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟
معلم شروع به تعریف داستانی کرد:
ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ یک بار ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیاورد ﺁﻥ دختر ﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ خواهد ﮔﺬﺍﺷﺖ، ﯾﺎ به هر ﻧﺤﻮﯼ شده ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯد. ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ به دنیا آورد. ﭘﺪﺭﺵ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ و برد در کنار میدان شهر رها کرد ولی صبح که همانجا آمد دید که کسی دخترش رو نبرده است. شبهای بعد هم این داستان تکرار شد. اﻭ ﻫﺮ ﺷﺐ نوزاد دختر را کنار میدان شهر ﺭﻫﺎ می کرد ولی ﺻﺒﺢ ﮐﻪ می آمد، ﻣﯽﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ طفل ﺭﺍ نبرده ﺍﺳﺖ!
ﺗﺎ ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺮای ﺁﻥ ﻃﻔﻞ دعا می کرد ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ می سپرد. ﺧﻼﺻﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ بازگرداند. ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ.
روزگاری گذشت ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ مادر ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ البته ﺧﯿﻠﯽ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیاورد، ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺴﺮ باشد. ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺗﻮﻟﺪ ﭘﺴﺮ، ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺰﺭﮔﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ.
روزگاری دیگر ﺑﺎز ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺴﺮﯼ به دنیا ﺁﻭﺭﺩ، ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻭﻣﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ. ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭘﻨﺞ ﺑﺎﺭ، پنج ﭘﺴﺮ به دنیا آورد، ﺍﻣﺎ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﻫﻤﻪ فوت کردند. در میان ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ می خواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ، ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ باقی ﻣﺎﻧﺪ.
گردش ایام و گذر روزگار پدر و مادر را به دوره پیری رسانید تا اینکه تنها ﺩﺧﺘﺮ باقیمانده ﻭ همه ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻧﺪ. و سرانجام روزی از روزهای خدا عمر مادر نیز به سرانجام رسید و او نیز درگذشت.
در اینجا خانم معلم لحظه ایی سکوت کرد و سپس رو به ﺩﺍﻧش آﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ: می دانید آن ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ می خواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ کی ﺑﻮﺩ؟ آن دختر ﻣﻨﻢ! ﻭ ﻣﻦ ﺑه اﯾﻦ دلیل ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﻡ ﭼﻮﻥ ﭘﺪﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻫﺴﺖ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺮ ﻭ ﺧﺸﮏ کرده ﻭ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ. ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺧﺪمت می کنم. آن ﭘﻨﺞ ﭘﺴﺮ، ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﻢ، ﻓﻘﻂ گاه گاهی خبرش را می گیرند. ﭘﺪﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﺮﯾﻪ می کند ﻭ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ است.
ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ ﻭ ﻧﺎﭘﺴﻨﺪ ﻣﯽﺩﺍﻧﯿﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺧﯿﺮﯼ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ. خدا می داند ﺍﻣﺎ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻓﻬﻢ ﻭ ﺩﺭﮎ ﺁﻥ ﻋﺎجز ﻫﺴﺘﯿﺪ. ﺑﻪ ﻗﻀﺎﯼ ﺍﻟﻬﯽ ﻭ اراده ﺍﻭ ﺭﺍﺿﯽ ﻭ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﻃﻌﻢ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐنی.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
چند دانه برنج اضافی روی میز در چین
سال ها قبل جهت عقد قرارداد تجاری به چین رفتم. میزبان مرا به یکی از رستوران های خوب در شهر پکن برد و غذای چینی برای من آوردند که با برنج درست شده بود. هنگام خوردن غذا مقداری از آن روی میز ریخت. وقتی که خدمتکار آمد میز را مرتب کند، دید مقدار کمی برنج را من سهواً روی میز ریخته ام.
خیلی مودبانه گفت: من این برنج ها را با اجازه ی شما بر می دارم.
وقتی علت را سوال کردم، گفت: کشور من بیش از یک میلیارد جمعیت دارد و اگر در هر روز هر کدام از ما فقط 10 عدد دانه ی برنج را اسراف کنیم، حجم زیادی دور ریز می شود. ما در این کشور اجازه اسراف نداریم و از این گناه، کسی نمی گذرد.
---------------
پی نوشت: بر اساس گزارش ها، هدر رفت سالیانه مواد غذایی در ایران حدود ٣٥ میلیون تن است که معادل غذای ١٨ میلیون نفر می شود. این موضوع در حالی رخ می دهد که در حدود ٩ میلیون ایرانی در دهک های اول و دوم هستند و درآمدشان کفاف تغذیه مناسب را نمی دهد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
سوال از کشیش: دعا کردن در حین سیگار کشیدن
در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد: فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟
ماکس جواب می دهد: چرا از کشیش نمی پرسی؟
جک نزد کشیش می رود و می پرسد: جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن هستم، سیگار بکشم.
کشیش پاسخ می دهد: نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.
جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند.
ماکس می گوید: پاسخ کشیش تعجبی نداره. تو سوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.
ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد: آیا وقتی در حال سیگار کشیدن هستم می توانم دعا کنم؟
کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: مطمئناً، پسرم. مطمئنا!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان قاچاق کیسه های شن و ماسه و مامور گمرک
مردی با دوچرخه* به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور گمرک می پرسد: درون کیسه ها چیست؟
و او می گوید: شن و ماسه .
مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک است، یک شبانه روز او را بازداشت می کند، ولی پس از بازرسی های فراوان، به جز ماسه و شن و احیاناً سنگ، چیز دیگری نمی یابد. بنابر این به او اجازه عبور می دهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و تکرار همان ماجرا.
این موضوع سالها و هر هفته یک بار تکرار می شود و مامور چیزی نمی یابد! تا اینکه زمان سپری می شود و بعد از سال ها مامور مرزی گمرک بازنشسته می شود.
پس از چند سال، مامور بازنشسته قصه ما، همان مرد را در جایی می بیند؛ که حالا او نیز پیرمردی فرتوت شده است؛ پس از سلام و احوالپرسی، به او می گوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ولی هیچ وقت نفهمیدم چی قاچاق می کردی؟ راستش را بگو. حالا که من بازنشسته شده ام و مامور گمرک نیستم، ولی دوست دارم بدانم که چه چیزی را از مرز رد می کردی؟
مرد پاسخ می دهد: دوچرخه!
گاهی در مسابقه زندگی آن قدر درگیر برنده شدن و تندتر دویدن از بقیه و نفر اول شدن هستیم که وقتی به خط پایان می رسیم متوجه می شویم اگر چه نفر اول شده ایم ولی آن قدر به درون خود بی توجه بوده ایم، آن قدر از اصل خود غافل مانده ایم که دیگر حتی فریاد من را دریاب و من را هم ببین درونمان، شنیده نمی شود. ما صورتکی به صورت گذاشته بودیم و اکنون خسته و کلافه مان کرده و آن چنان به صورتمان چسبیده، که اصلا قابل برداشتن نیست! زیرا که در زیر آن صورتک چیزی باقی نمانده است! خلاصه کلام آن قدر در حاشیه زندگی دویدیم که اصل زندگی و وجود خودمان را فراموش کرده و از آن غافل شده ایم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان هزار و سه پند شیطان به حضرت موسی(ع)
روزی حضرت موسی علیه السلام نشسته بودند که ابلیس لعین نزد او آمد و در ضمن گفتگوهایش به آن حضرت عرض کرد: می خواهم هزار و سه پند و حکمت به تو بیاموزم و با این پندها و اندرزها تو را موعظه کنم و راه تکامل و طریق سعادت را به تو بنمایم!
حضرت موسی علیه السلام او را شناخت و این گونه پاسخ داد:
آنچه که تو می دانی، بیشتر از آن را من می دانم، تو برو خودت را موعظه کن و از بدبختی و فلاکت ابدی نجات بده، تو اهل موعظه و پند نیستی، اگر اهلیت این کار را داشتی هرگز در مقابل خدا قد علم نمی کردی و جسورانه دستوراتش را رد نمی کردی، من موعظه و پند را می پذیرم و به آن سفارش می کنم، اما نه از شخصی مثل تو، من نیازی به پندهای تو ندارم و موعظه دروغین تو را نمی پذیرم چون خدای متعال و آفریدگار مهربان دستور داده حرف تو را نپذیرم:
أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَنْ لَا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ [معنی: اى فرزندان آدم مگر با شما عهد نکرده بودم که شیطان را مپرستید؟ زیرا که وى دشمن آشکار شماست (سوره یس آیه ۶۰)]
اما مثل این که این بار با دفعات قبل متفاوت بود و جبرئیل امین نازل شد و پیام الهی را این گونه به موسی علیه السلام نازل نمود:
ای موسی! خداوند متعال می فرماید هزار پند و نصیحت ابلیس فریب و دروغ است و می خواهد تو را و بندگان مرا در زیر نقاب موعظه و نصیحت گمراه کند، اما سه پند او را گوش بسپار و به آن عمل کن و به دیگران برسان که راه درست و طریق نجات در آن است و با عمل به این سه پند و موعظه، کمر ابلیس خم می شود و دستش از گمراهی شما قطع می شود.
پس از آن که حضرت موسی(ع) طبق دستور الهی از ابلیس خواست تا سه پند از هزار و سه پند و موعظه اش را بیان کند، ابلیس شروع کرد به بیان آنها:
پند اول: ای موسی! هرگاه تصمیم بر انجام کار نیکی گرفتی در انجام آن کار خیر عجله کن، و گرنه من تو را پشیمان می کنم و با تمام نیرو به تو حمله ور می شوم تا آن عمل نیک را انجام ندهی و کار خیری را به سامان نرسانی.
پند دوم: ای موسی! اگر با زن نامحرمی خلوت کردی، از من غافل مباش که سخت در فکر هلاک تو هستم و همه نیروی خود را در گمراه کردن تو به کار می گیرم و تا تو را به حرام نیندازم و پرده عفتت را پاره نکنم از پای نمی نشینم. ای موسی! نمی دانی چه انسان هایی را از طریق چشم چرانی و شهوت به ورطه سقوط و تباهی کشانده ام.
پند سوم: ای موسی! هرگاه خشمگین شدی و غضب کردی، جای خود را عوض کن و هیچ کاری انجام نده که من حضور دارم و فتنه ای بر پا می کنم.
پس از آن که ابلیس پندهای خود را گفت، به حضرت موسی علیه السلام رو کرد و بیان داشت: ای موسی! اکنون که تو را پند دادم نسبت به تو حقی پیدا کردم، در عوض از خدا بخواه تا مرا بیامرزد، چرا که تو مقام و منزلتی در درگاه خدا داری.
حضرت موسی(ع) به درخواست ابلیس پاسخ مثبت داد و از ابلیس در درگاه الهی شفاعت کرد.
خداوند متعال در پاسخ فرمود: شفاعت تو را می پذیرم، اما شرط آمرزش شیطان آن است که بر قبر حضرت آدم علیه السلام سجده کند.
حضرت موسی فرمان خدا را به ابلیس ابلاغ کرد و البته ابلیس همچنان که در خودخواهی و تکبر غوطه ور بود گفت: ای موسی! من در آن هنگام که آدم زنده بود بر او سجده نکردم، حال چگونه می توانم بر قبرش سجده کنم؟
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان پیرمرد و پسری که تازه بینا شده بود
مردی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنن.
پیرمرد با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از پیرمرد پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟
پیرمرد گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
مشاعره سه شاعر: عنصری، عسجدی و فرخی با فردوسی
گویند چون حکیم ابوالقاسم فردوسی به طرف غزنین رهسپار بود هنگام ورود به غزنین به باغی فرود آمد که سه نفر از شعرای دربار غزنوی یعنی عنصری و عسجدی و فرخی در آنجا به گفتگو و استراحت پرداخته بودند. فردوسی به سمت آنان رفت تا موقعیت شهر را از ایشان جویا شود
چون فردوسی ملبس به لباس کهنه و مندرس و فرسوده بود ایشان به تصور اینکه شخص ناشناس آدم بی سوادی است و مزاحم ایشان خواهد بود تصمیم گرفتند به او بفهمانند که ما از طبقه شعرا هستیم و با زبان شعر با هم سخن می گوئیم و او هم اگر شعر می داند بنشیند وگرنه راه خود پیش بگیرد و برود.
این پیشنهاد را به فردوسی ارائه کردند. حکیم در جواب گفت شما شعرتان را بگوئید و چون نوبت به من رسید توانستم جواب می گویم و اگر نتوانستم رفع زحمت می کنم.
پس قرار شد چهار نفری یک رباعی بسازند:
نخست عنصری گفت: چون عارض تو ماه نباشد روشن
عسجدی ادامه داد: مانند رخت گل نبود در گلشن
فرخی اضافه کرد: مژگانت همی گذر کند از جوشن
نوبت به فردوسی رسید با صدای رسا فرمود: مانند سنان گیو در جنگ پشن
که هر سه شاعر از جواب حکیم فردوسی به حیرت افتادند و بحث شروع شد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستانی از تملق و چاپلوسی: حکایت فیلسوف و گوش پادشاه در پایش
فیلسوفی ستمدیده برای دادخواهی نزد پادشاهی رفت و هر چه التماس کرد، موثر نشد. ناچار بر قدم های پادشاه افتاد و دادخواهی را تکرار نمود.
شاه خشنود شد و حاجت او را برآورده ساخت.
جمعی به ملامت فیلسوف لب گشودند و او را سرزنش کردند که از مانند تو حکیم و شخصیت بزرگی، این چنین کاری سزاوار نبود.
او در جواب گفت: شما نمی دانید که گوش پادشاه، در پایش بود؛ از این جهت، مرا چاره ای جز این نبود!
--------------
پی نوشت:
تملق و چاپلوسی و عواقب فردی و اجتماعی آن، به عنوان یک رذیله اخلاقی مورد ابتلای بسیاری از جوامع انسانی بوده و به هر میزان این صفت رذیله درمیان مردم جامعه بیشتر باشد، به همان میزان سرنوشت اجتماعی آن مردم به سوی قهقرا و سیر انحطاطی پیش می رود.
در جامعه نیز تملق گویی نوعی آفت و آسیب اجتماعی است که متاسفانه ریشه دیرینه ای دارد و بدیهی است به سلامت اجتماعی و جامعه صدمه می زند.
پیشوایان دین اسلام نه تنها از چاپلوسی و ستایش نابجا بیزار بودند، بلکه مدح آمیخته به تملق را نیز عیب اخلاقی می شمردند. آنان در برابر رفتار و گفتار ذلت باری که با غرور و شرف انسانی مغایر بود، سکوت نمی کردند و اگر کسی مرتکب چنین عمل خلافی می شد، از او انتقاد می کردند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
خاطره شعر گفتن فتحعلی شاه و فرستادن شاعر دربار به طویله
روزی ملک الشعرای صبا در خلوت فتحعلی شاه قاجار به حضور نشسته بود، فتحعلی شاه که گاه گاهی شعر نیز می گفت یکی از اشعار خود را در حضور ملک الشعرای صبا با آب و تاب بسیار خواند.
ملک الشعرای صبا که مردی صریح و بسیار رک گو بود در پاسخ گفت: شعر بسیار بدی بود، حضرت خاقان بهتر است که حاکمی کند و شاعری را به چاکران بسپارد.
ملک الشعرا چون این گفت، فتحعلی شاه سخت برآشفته و متغیر شد و دستور داد که ملک الشعرای صبا را در طویله محبوس کرده و در ردیف چهار پایان به آخور ببندند!
شاعر ساعتی چند آنجا بود تا که فتحعلی شاه دستور آزادی او را صادرکرد. ملک الشعرای صبا پس از آزادی مجددا به حضور شاه قاجار شرفیاب شد و فتحعلی شاه نیز بار دیگر یکی از اشعار خود برای ملک الشعرا خواند و از صبا نظر خواست.
این بار صبا بدون اینکه پاسخی به نظر خواهی خاقان قاجار دهد سر به زیر افکند و راه خروج از اتاق را در پیش گرفت.
خاقان مغفور از ملک الشعرای صبا پرسید: کجا می روی؟ من از تو نظر خواستم؟
ملک الشعرای صبا لب گشود و فقط به گفتن این جمله بسنده کرد که: قربان به طویله می روم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales