eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
46 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
خاطره شعر گفتن فتحعلی شاه و فرستادن شاعر دربار به طویله روزی ملک الشعرای صبا در خلوت فتحعلی شاه قاجار به حضور نشسته بود، فتحعلی شاه که گاه گاهی شعر نیز می گفت یکی از اشعار خود را در حضور ملک الشعرای صبا با آب و تاب بسیار خواند. ملک الشعرای صبا که مردی صریح و بسیار رک گو بود در پاسخ گفت: شعر بسیار بدی بود، حضرت خاقان بهتر است که حاکمی کند و شاعری را به چاکران بسپارد. ملک الشعرا چون این گفت، فتحعلی شاه سخت برآشفته و متغیر شد و دستور داد که ملک الشعرای صبا را در طویله محبوس کرده و در ردیف چهار پایان به آخور ببندند! شاعر ساعتی چند آنجا بود تا که فتحعلی شاه دستور آزادی او را صادرکرد. ملک الشعرای صبا پس از آزادی مجددا به حضور شاه قاجار شرفیاب شد و فتحعلی شاه نیز بار دیگر یکی از اشعار خود برای ملک الشعرا خواند و از صبا نظر خواست. این بار صبا بدون اینکه پاسخی به نظر خواهی خاقان قاجار دهد سر به زیر افکند و راه خروج از اتاق را در پیش گرفت. خاقان مغفور از ملک الشعرای صبا پرسید: کجا می روی؟ من از تو نظر خواستم؟ ملک الشعرای صبا لب گشود و فقط به گفتن این جمله بسنده کرد که: قربان به طویله می روم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
حکایت راز دل به زن مگو از کجا آمده؟ پدری به پسرش وصیت کرد که در عمرت این سه کار را نکن: راز دل به زن مگو، با نوکیسه (آدم تازه به دوران رسیده) معامله نکن و با آدم کم عقل رفیق نشو. بعد از این که پدر از دنیا رفت پسر خواست بداند که چرا پدرش به او چنین وصیتی کرده؟ پیش خودش گفت: امتحان کنم ببینم پدرم درست گفته یا نه! هم زن گرفت، هم از آدم نوکیسه قرض کرفت و هم با آدم کم عقل دوست شد! روزی زن جوان از خانه بیرون رفت. مرد فوری رفت گوسفندی آورد و در خانه کشت و خون گوسفند را دور خانه ریخت و لاشه اش را زیر زمین پنهان کرد. زن وارد خانه شد و به شوهرش گفت: چه شده؟ خون ها مال چیست؟ مرد گفت: آهسته حرف بزن. من یک نفر را کشته ام. او دشمن من بود. اگر حرفی زدی تو را هم می کشم. چون غیر از من و تو کسی از این راز خبر ندارد. اگر کسی بفهمد معلوم می شود تو گفته ای. زن، تا اسم کشته شدن را شنید، فوری به پشت بام رفت و صدا زد: مردم به فریادم برسید. شوهرم یک نفر را کشته، حالا می خواهد مرا هم بکشد. (راز دل به زن گفتن) مردم ده به خانه آنها آمدند. کدخدای ده که کم عقل بود و دوست صمیمی آن مرد بود فوری مرد را گرفت تا به محکمه قاضی ببرد. (دوستی کم عقل) در راه که می رفتند به آدم نوکیسه برخوردند. مرد نوکیسه که از ماجرا خبر شده بود دوید و گریبان مرد را گرفت و گفت: پولی را که به تو قرض داده ام پس بده. چون ممکن است تو کشته بشوی و پول من از بین برود. (آدم نوکیسه) به این ترتیب، مرد، حکمت این ضرب المثل را دانست. سپس لاشه گوسفند را نشان داد و اصل ماجرا را به قاضی گفت و آزاد شد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان مرغ سوخاری کنتاکی (KFC) کی اف سی (به انگلیسی: KFC) مخفف عبارت Kentucky Fried Chicken به معنای مرغ سوخاری کنتاکی، نام یک رستوران زنجیره ای آمریکایی است که در سال ۱۹۵۲ میلادی توسط کلنل هارلند پیتر ساندرز (ساندرس) در ایالت کنتاکی آمریکا آغاز به کار کرد. البته داستان از ۴۰ سالگی شروع شد. کلنل ساندرز (ساندرس) در ۴۰ سالگی یعنی سال ۱۹۳۰ کارش را با یک رستوران کوچک بین راهی در اتاقکی در محوطه یک پمپ بنزین شروع کرد و از ابتدا خودش سرآشپز و صاحب امتیاز بود. با تلاش های شبانه روزی، پشتکار و فعالیت های بی وقفه ایی که داشت، چندی نگذشت که معروف شد. به طوریکه چند سال بعد فرماندار ایالت به او لقب افتخاری کلنل داد. به همین دلیل او به نام سرهنگ ساندرز (ساندرس) شناخته شده است. در ۱۹۳۷ یک هتل شیک در کنار مجموعه رستورانش ساخت. در ۱۹۴۰ اولین دستور مرغ کنتاکی را خلق کرد. داستانی در این باره گفته می شود که روزی سرهنگ ساندرز در منزل نشسته بود که نوه اش آمد و گفت: بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه می خری؟ او نوه اش را خیلی دوست می داشت، گفت: حتماً عزیزم. و بعد برای جمع آوری پول بیشتر جهت خرید دوچرخه، شروع به مطالعه و اندیشه کرد و از جمله اینکه روزی در یک کتاب موفقیت نوشته بود: قابلیتهایتان را روی کاغذ بنویسید تا بتوانید برای آنها برنامه ریزی کنید. او شروع کرد به نوشتن قابلیت هایش تا اینکه نوه اش آمد و گفت: بابا بزرگ داری چه کار می کنی؟ پدربزرگ گفت: دارم کارهایی که بلدم را می نویسم. پسرک گفت: پس بابا بزرگ بنویس که مرغ های خوشمزه هم درست می کنی. درست بود؛ پیرمرد پودرهایی را درست می کرد که وقتی به مرغ ها می زد مزه مرغ ها شگفت انگیز خوشمزه می شد. او راهش را پیدا کرد! پودر مرغ را برای فروش نزد اولین رستوران برد. می گفت من با این پودر، مرغ را بسیار خوشمزه درست می کنم. اما صاحب رستوران قبول نکرد! دومین رستوران نه! سومین رستوران نه! او به ۶۲۳ رستوران مراجعه کرد و ششصد و بیست و چهارمین رستوران حاضر شد از پودر مرغ سرهنگ ساندرس استفاده کند! این شرکت هم اکنون در بیش از یکصد کشور جهان دارای بیش از سیزده هزار شعبه رستوران است. در حدود هفتصد و پنجاه هزار نفر در سراسر جهان در رستوران های کی اف سی به صورت مستقیم و غیرمستقیم کار می کنند. امروزه برند کارخانه پودر مرغ کنتاکی (KFC) بسیار ارزشمند است. اگر در آمریکا کسی بخواهد تصویر سرهنگ ساندرس و پودر مرغ کنتاکی را بالای درب رستورانش نصب کند باید ۵۰ هزار دلار به این شرکت پرداخت کند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان جالب: چگونه به هدف بزنیم؟ (تمرکز روی هدف) کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی جوان بود. در آن سوی مرغزار نشانه (هدف) کوچکی که از درختی آویزان شده بود به چشم می خورد. جنگجوی اولی تیری را از ترکش بیرون می کشد. آن را در کمانش می گذارد و نشانه می رود. کماندار پیر از او می خواهد آنچه را می بیند شرح دهد. می گوید آسمان را می بینم، ابرها را، درختان را، شاخه های درختان و هدف را. کمانگیر پیر می گوید کمانت را زمین بگذار، تو آماده نیستی! جنگجوی دومی پا پیش می گذارد. کمانگیر پیر می گوید: آنچه را می بینی شرح بده. جنگجو می گوید: فقط هدف را می بینم. پیرمرد فرمان می دهد: پس تیرت را بینداز. تیر بر نشان می نشیند. پیرمرد می گوید: عالی بود. موقعی که تنها هدف را می بینید نشانه برایتان درست خواهد بود و تیرتان بر طبق میلتان به پرواز در خواهد آمد. بر اهداف خود متمرکز شوید. تمرکز افکار بر روی هدف به سادگی حاصل نمی شود، اما مهارتی است که کسب آن امکان پذیر است و ارزش آن در زندگی همچون تیراندازی بسیار زیاد است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان سه دزد و حکایت حلال و حرام از زبان راوی داستان این بار داستان مربوط به خود راوی و حکایت کننده داستان است. گویند روزگاری مردی شیرین سخن و بذله گو می زیست. مردمان آن روزگار عصرها و نزدیک غروب؛ بعد از کار روزانه؛ در قهوه خانه جمع می شدند و از حال همدیگر و اخبار روز مطلع می گشتند. راوی داستان ما هم در همان موقع فرصت را غنیمت می شمرد و مطالب آموزنده قشنگ و اخلاقی را با گفتاری طنز و در قالب داستان و حکایت های شیرین و زیبا به مردم و دوستانش گوشزد می کرد. روزی او در جمع دوستان و مردم حاضر در باره لقمه حلال و حرام صحبت می کرد و داستانی نقل کرد: روزی سه دزد به خانه تاجر دینداری زدند و پول، سکه و اشیاء قیمتی زیادی را بر روی خر صاحبخانه گذاشته و از شهر بیرون شدند. در مسیر، وسوسه پولها و ثروتی که بار الاغ بود باعث شد تا دو نفر از دزد ها باهم تبانی کرده و دسیسه چیدند که دزد سومی را بکشند تا سهمشان از مال دزدی بیشتر شود و به این ترتیب آن دو نفر، دزد شریک و همکار خود را به قتل رساندند. آن دو دزد آب و غذایی خوردند و باز راه افتادند که به یک باره یکی از آنها خنجر کشید و رفیق دومش را هم کشت و بنابراین تنها بازمانده آن ثروت دزدی شد. شب که شد، دزد سوم دل درد شدیدی گرفت و بر اثر سمی که دزد دوم قبل از کشته شدن، در غذایش ریخته بود، مُرد. الاغ که تنها مانده بود راه خانه صاحب خود را در پیش گرفت و به همراه همه مال دزدی به خانه تاجر برگشت. راوی داستان ادامه داد که ای مردم این، یعنی مال حلال به صاحبش برمی گردد. در این موقع رندی که در جمع حاضر نشسته بود، بلند شد و گفت ای دوست عزیز! تمام دزد ها که مُردند و از بین رفتند! پس جریان را چه کسی برای شما تعریف کرد؟ تنها بازمانده ماجرا که فقط الاغ بود؟! آیا شما هم از این دوستان رند دارید که در بزنگاه شما را در جمع سایرین، شرمگین سازنند و رشته سخن شما را که با کلی مقدمه چینی و موخّره (فرجام)، به نتیجه رسانیده اید، خراب کنند؟ «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
داستان میرزا حسین مشرف اصفهانی و سرودن شعرهای بی معنی میرزا حسین مُشرِف اصفهانی، شاعری ظریف و شوخ طبع بوده که در دوره صفویه زندگی می کرده است. او مباشر معاملات دیوانی بوده و چون طبع شوخی داشته به گفتن اشعار مهمل و بی معنی شهرت یافته بود. یک وقتی مدعی شده بود که می تواند پنج مثنوی به وزن خمسه نظامی و خمسه امیر خسرو دهلوی به نظم درآورد به گونه ای که هیچیک از ابیات آنها معنی نداشته باشد. مقرر شد که اگر از عهده این کار بربیاید، به ازای هر بیت، مثقالی سیم ناب دریافت کند، ولی اگر بیتی معنی داشت، برای هر بیتی یک دندان از او برکنند و بر سرش کوبند. گویند پس از اتمام مثنوی ها، به چهار بیت او معنی بستند و چهار تا از دندان هایش را کندند و بر سرش کوفتند و بقیه را به وعده وفا کردند. از جمله اشعار او که به استقبال از اسکندرنامه نظامی گنجوی سروده، چنین است: اگر عاقلی بخیه بر مو مزن بجز پنبه بر نعل آهو مزن سوی مطبخ افکن ره کوچه را منه در بغل آش آلوچه را که نعل از تحمل مربا شود به صبر آسیا کهنه حلوا شود زافسار زنبور و شلوار ببر قفس می توان ساخت اما به صبر بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
مشاعره سه شاعر: عنصری، عسجدی و فرخی با فردوسی گویند چون حکیم ابوالقاسم فردوسی به طرف غزنین رهسپار بود هنگام ورود به غزنین به باغی فرود آمد که سه نفر از شعرای دربار غزنوی یعنی عنصری و عسجدی و فرخی در آنجا به گفتگو و استراحت پرداخته بودند. فردوسی به سمت آنان رفت تا موقعیت شهر را از ایشان جویا شود چون فردوسی ملبس به لباس کهنه و مندرس و فرسوده بود ایشان به تصور اینکه شخص ناشناس آدم بی سوادی است و مزاحم ایشان خواهد بود تصمیم گرفتند به او بفهمانند که ما از طبقه شعرا هستیم و با زبان شعر با هم سخن می گوئیم و او هم اگر شعر می داند بنشیند وگرنه راه خود پیش بگیرد و برود. این پیشنهاد را به فردوسی ارائه کردند. حکیم در جواب گفت شما شعرتان را بگوئید و چون نوبت به من رسید توانستم جواب می گویم و اگر نتوانستم رفع زحمت می کنم. پس قرار شد چهار نفری یک رباعی بسازند: نخست عنصری گفت: چون عارض تو ماه نباشد روشن عسجدی ادامه داد: مانند رخت گل نبود در گلشن فرخی اضافه کرد: مژگانت همی گذر کند از جوشن نوبت به فردوسی رسید با صدای رسا فرمود: مانند سنان گیو در جنگ پشن که هر سه شاعر از جواب حکیم فردوسی به حیرت افتادند و بحث شروع شد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان جشن آب پاشونک، آبریزان یا آبریزگان در ایران باستان در ایران باستان جشن آب پاشونک یا آبریزان که به آن جشن آبریزگان نیز گفته شده است، در روز اول تابستان هر سال برگزار می شده است (روز اول تیر ماه هر سال). می گویند در روزگاری که فیروز پسر یزدگرد اول بر تخت سلطنت نشست، به مدت هفت سال هیچ بارانی نبارید و آن زمان بود که پادشاه نگران شد که شاید مردم سرزمینش دچار قحطی و خشکسالی شوند. نگرانی ها ادامه داشت تا این که پس از هفت سال باران بارید و مردم همگی از شادی این نعمت بزرگ و به نشانه سپاسگزاری از اینکه تلفاتی در قحطی نداشتند از خانه ها بیرون آمده و بر روی یکدیگر آب پاشیدند و در واقع رسم آب پاشونک به این صورت شکل گرفته است. برخی نیز نقل کرده اند که روزی کیخسرو در حال بازگشت از جنگ با افراسیاب در مسیر ساوه بوده که برای استفاده از آب به یک چشمه در بالای کوهی می رود. با رسیدن به آب از دیدن یک فرشته در کنار آن از هوش می رود. بیژن پسر گودرز از آب چشمه بر روی صورت کیخسرو می پاشد و پادشاه به هوش میاید و آنجا جشن آب پاشونک شکل می گیرد. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
نجات دلقک دربار فرعون از عذاب‌ و غرق شدن در دربار فرعون مصر، دلقکی هنرمند بود که فرعونیان، وزراء، وکلا و درباریان فرعون را می خنداند و باعث نشاط و تفریح فرعون می شد. روزى او آمد تا وارد دربار شود، مردى را با لباس و کفش معمولى، با چوب دستى دید که چهره اش به چوپانان مى ماند. تعجب کرد که چنین کسى، با وضعى که هیچ چیزش با دربار تناسب ندارد، اینجا براى چه کار آمده است؟ از مأمورین دربار سؤال کرد: او کیست؟ گفتند: موسى بن عمران (علیه السلام) است. گفت: عجب، او با این وضعیت مى خواهد اعلىحضرت فرعون و اطرافیان او را به دین خودش در آورد؟ گفتند: بله. این مرد دلقک و هنرپیشه، کمی حضرت موسى (علیه السلام) را ارزیابى کرد و به خانه خود برگشت. لباسى شبیه حضرت موسى (علیه السلام) را پوشید و چوب دستى شبیه چوب دستی او برداشت و خود را شبیه آن حضرت کرد و به دربار آمد. گفت: به اعلیحضرت فرعون خبر بدهید که هنرپیشه دربار مى خواهد اداى این چوپان بیابانگردى؛ که مى گوید من پیغمبر هستم و از طرف خدا آمده ام؛ را در بیاورد! گفتند: بیا. آن مرد ادایى درآورد که آن روز فرعون و درباریان از روزهاى دیگر بیشتر خندیدند. فرعون به او گفت: گاهى تو به لباس موسى در بیا و ما را از خستگى در بیاور. از این داستان مدتى گذشت. به فرموده خدا در قرآن مجید، زمان غرق شدن فرعون و فرعونیان و نجات حضرت موسى علیه السلام و اهل ایمان رسید. خداوند به حضرت موسى (علیه السلام) فرمود: اى موسى! شبانه، اهل ایمان (مومنان) را بردار و به آب بزن. این ها مى فهمند که شما دارید مى روید. من آنها را حرکت مى دهم که به دنبال شما بیایند و وارد آب شوند. و چنین شد که وقتی آخرین نفر از قوم حضرت موسى (علیه السلام) از رود نیل بیرون آمد، آخرین نفر از افراد فرعون به داخل رود نیل وارد شده و بعد آب به هم ریخت و همه فرعون و یارانش را خفه کرد. آنها همه نابود شدند و حضرت موسى (علیه السلام) و اهل ایمان نجات پیدا کردند. نکته تعجب برانگیز این بود که از جمله نجات یافتگان، آن هنرپیشه و دلقک دربار بود! یاران پیامبر به حضرت موسى (علیه السلام) گفتند: او چرا غرق نشد؟! او که حقوق بگیر دربار بود و تو را مسخره مى کرد و آنان را می خنداند! حضرت موسى (علیه السلام) از خدا پرسید، خطاب آمد که ای موسی! چون او در آن لباس ها و حرکاتش، خود را به بنده محبوب من شبیه می کرد، من او را به خاطر همین شباهت (شبیه کردن) نجات دادم. منبع: پایگاه عرفان بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان حسنک روزگار ما و داستانهای کتابهای دبستان سایت پندآموز داستانهای کوتاه پندآموز داستان حسنک روزگار ما و داستانهای کتابهای دبستان داستان شماره ٣٩٠ : داستان حسنک روزگار ما و داستانهای کتابهای دبستان دیگر در کتاب های دبستان، آن داستان های قشنگ وجود ندارد گاو ما ما می کرد گوسفند بع بع می کرد سگ واق واق می کرد و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد. کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس دوست شده بود. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد! برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. درعوض او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت! اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد. به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان، آن داستان های قشنگ وجود ندارد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
افسانه مرد مومن و مرد غیرمومن و دستورات خدا شهسواری* به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم. می خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد، و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند! دیگری گفت: موافقم. اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم. وقتی به قله رسیدند، شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند: سنگ های اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید. شهسوار اولی گفت: می بینی؟ بعداز چنین صعودی، از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم. محال است که اطاعت کنم. دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید، هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود، روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند. دستورات خدا مرموزند، اما همواره به نفع ما هستند. شهسوار : دلاور بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales