eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ثروت کوروش و ثروت کرزوس پادشاه لیدی کرزوس (یا کروزوس) پادشاه لیدی در عصر آهن، یکی از ثروتمندان تاریخ بوده، به طوری که ثروت زیاد او مثل شده و همانند نام قارون؛ نمادِ داشتنِ ثروت زیاد معرفی گردیده است. ثروت کرزوس به صورت ضرب المثل از عصر کلاسیک تا به حال باقی مانده است. گویند پس از فتح لیدی توسط کوروش کبیر پادشاه هخامنشی، روزی کزروس پادشاه لیدی به کوروش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی؟ کوروش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ کزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کوروش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کوروش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز رفت و در بین مردم جار زد و سخن کوروش را به گوششان رسانید. مردم هرچه در توان داشتند برای کوروش فرستادند. وقتی که مال های گرد آوری شده را حساب کردند، از آنچه کزروس انتظار داشت و گفته بود، بسیار بیشتر بود! کوروش رو به کزروس کرد و گفت: می بینی که ثروت من دست مردم است. اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها بودم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
🍁🍂 🍂 💮زنى به شهر کوچکی رفته بود تا آنجا زندگی کند. کمی بعد، از سرویس‌دهی ضعیف داروخانه‌ شهر به همسایه‌ خود اعتراض کرد. او امیدوار بود همسایه‌اش به خاطر آشنایی با صاحب داروخانه، این انتقاد را به گوش او برساند. 💮وقتی که این زن دوباره به داروخانه رفت، صاحب آنجا با لبخند و گشاده‌رویی با او احوالپرسی کرد و گفت که چقدر از دیدنش خوشحال است و اینکه امیدوار است از شهر آنان خوشش آمده باشد و سريع داروها راطبق نسخه به او تحویل داد. 💮زن بلافاصله رفتار عجیب و باورنکردنی او را با دوستش در میان گذاشت و به او گفت: « فکر می‌کنم تو به او بابت سرویس‌دهی ضعیفش تذکر داده‌ای» 💮همسایه گفت: « نه. اگر ناراحت نمی‌شوی، به او گفتم که تو چقدر از عملکرد مثبت او راضی هستی و معتقدی که چقدر خوب می‌تواند تنها داروخانه‌ این شهر را اداره کند. به او گفتم که داروخانه‌ او بهترین داروخانه‌ای هست که تو تا به حال دیده‌ای.» 💮زن همسایه می‌دانست که افراد به احترام، پاسخی مثبت می دهند. 💮در حقیقت اگر با دیگران محترمانه رفتار کنید، تقریباً هر کاری که از دستشان بربیاد، برایتان انجام خواهند داد. این رفتار به آنها نشان می‌دهد که احساساتشان مهم، علایق‌شان محترم و نظراتشان با ارزش است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
درخت مشکلات و آنچه که باید پشت در خانه گذاشت آقای نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد. آخر هفته بود و تصمیم گرفت یکی از دوستانش را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند. موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند، قبل از ورود، نجار چند دقیقه؛ در سکوت؛ جلو درختی در باغچه مقابل خانه اش ایستاد. بعد با دو دستش، شاخه های درخت را گرفت، آنگاه چهره اش بی درنگ تغییر کرد و خندان وارد خانه شد. همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند، برای فرزندانش قصه گفت و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا باهم نوشیدنی بنوشند. از آنجا می توانستند درخت را ببینند. دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد و دلیل رفتار نجار را پرسید. نجار گفت: آه این درخت مشکلات من است! موقع کار، مشکلات فراوانی برای من پیش می آید، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم. روز بعد، وقتی می خواهم سر کار بروم، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم. جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم، خیلی از مشکلات، دیگر آنجا نیستند، و بقیه هم خیلی سبک تر شده اند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
درویش یک دست و کرامت او درویشی در کوهساری دور از مردم زندگی می کرد و در آن خلوت به ذکر خدا و نیایش مشغول بود. در آن کوهستان، درختان سیب و گلابی و انار بسیار بود و رزق و روزی درویش فقط از این میوه ها بود. روزی با خدا عهد کرد که هرگز از درخت میوه نچیند و فقط از میوه هایی بخورد که باد از درخت بر زمین می ریزد. درویش مدتی به پیمان خود وفادار بود، تا اینکه خداوند، امتحان سختی برای او پیش آورد. ماجرا این بود که تا پنج روز، هیچ میوه ای از درخت نیفتاد. درویش بسیار گرسنه و ناتوان شد، و بالاخره گرسنگی بر او غالب شد، لذا عهد و پیمان خود را شکست و از درخت گلابی چید و خورد. خداوند به سزای این پیمان شکنی او را به بلای سختی گرفتار کرد. قصه از این قرار بود که روزی حدود بیست نفر دزد به کوهستان نزدیک درویش آمده بودند و اموال دزدی را میان خود تقسیم می کردند. یکی از جاسوسان حکومت آنها را دید و به داروغه خبر داد. ناگهان ماموران دولتی رسیدند و دزدان را دستگیر کردند و درویش را هم جزو دزدان پنداشتند و او را دستگیر کردند. بلافاصله، دادگاه تشکیل شد و طبق حکم دادگاه یک دست و یک پای دزدان را قطع کردند. وقتی نوبت به درویش رسید ابتدا دست او را قطع کردند و همینکه خواستند پایش را ببرند، یکی از ماموران بلند مرتبه از راه رسید و درویش را شناخت و بر سر مامور اجرای حکم فریاد زد که این مرد از درویشان حق است چرا دستش را بریدی؟ خبر به داروغه رسید، پا برهنه پیش شیخ آمد و گریه کرد و از او پوزش و معذرت بسیار خواست.اما درویش با خوشرویی و مهربانی گفت: این سزای پیمان شکنی من بود من حرمت ایمان به خدا را شکستم و خدا مرا مجازات کرد. از آن پس در میان مردم با لقب درویش دست بریده معروف بود. او همچنان در خلوت و تنهایی و به دور از غوغای خلق در کلبه ای بیرون شهر به عبادت و راز و نیاز با خدا مشغول بود. روزی یکی از آشنایان سر زده، نزد او آمد و دید که درویش با دو دست زنبیل می بافد! درویش ناراحت شد و به دوست خود گفت چرا بی خبر پیش من آمدی؟ مرد گفت: از شدت مهر و اشتیاق تاب دوری شما را نداشتم. شیخ تبسم کرد و گفت: ترا به خدا سوگند می دهم تا زمان مرگ من، این راز را با هیچکس نگویی. اما رفته رفته راز کرامت درویش فاش شد و همه مردم از این راز با خبر شدند. روزی درویش در خلوت با خدا گفت: خدایا چرا راز کرامت مرا بر خلق فاش کردی؟ ندایی آمد: زیرا مردم نسبت به تو گمان بد داشتند و می گفتند او ریاکار و دزد بود و خدا او را رسوا کرد. راز کرامت تو را بر آنان فاش کردم تا بدگمانی آنها بر طرف شود و به مقام والای تو پی ببرند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
پلنگ های زندگی و شیوانا روزی پلنگی وحشی به دهکده شیوانا حمله کرد. شیوانا همراه با تعدادی ازجوانان برای شکار پلنگ به جنگل اطراف دهکده رفتند. اما پلنگ خودش را نشان نمی داد و دائم از تله شکارچیان می گریخت. سرانجام هوا تاریک شد و یکی از جوانان دهکده با اظهار اینکه پلنگ دارای قدرت جادویی است و مقصود آنها را حدس می زند خودش را ترساند و ترس شدیدی را بر تیم حاکم کرد. شیوانا با خوشحالی گفت که زمان شکار پلنگ فرا رسیده است و امشب حتما پلنگ خودش را نشان می دهد. ازقضا پلنگ همان شب خودش را به گروه شکارچیان نشان داد و با زخمی کردن جوانی که به شدت می ترسید، سرانجام با تیرهای بقیه از پا افتاد. یکی از جوانان از شیوانا پرسید: چه چیزی باعث شد شما رخ نمایی پلنگ را پیش بینی کنید؟ در حالی که شب های قبل چنین چیزی نمی گفتید!؟ شیوانا گفت: ترس جوان و باور او که پلنگ دارای قدرت جادویی است باعث شد پلنگ احساس قدرت کند و خود را شکست ناپذیر حس کند. این ترس ها و باورهای ترس آور و فلج کننده ما هستند که باعث قدرت گرفتن زورگویان و قدرت طلبان می شوند. پلنگ اگر می دانست که در تیم شکارچیان کسانی حضور دارند که از او نمی ترسند هرگز خودش را نشان نمی داد! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
طوطی مدیر (طنز) مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است . مشتری: چرا این طوطی اینقدر گران است؟ صاحب فروشگاه: این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد. مشتری: قیمت طوطی وسطی چقدر است؟ صاحب فروشگاه: طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است. برای اینکه این طوطی توانایی نوشتن مقاله ای را دارد که در هر مسابقه ای برنده شود. و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و صاحب فروشگاه گفت: ۴۰۰۰ دلار! مشتری: این طوطی چه کاری می تواند انجام دهد؟ صاحب فروشگاه جواب داد: صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
تیرکمان و مادر بزرگی که همه چیز را دیده بود داستان خدا پشت پنجره ایستاده! یا داستان تیرکمان و مادر بزرگی که همه چیز را دیده بود: جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی، برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت. جانی وحشت زده شد. لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش سالی، همه چیزو دیده، ولی حرفی نزد. مادربزرگ به سالی گفت توی شستن ظرفها کمکم کن. سالی گفت: ولی مامان بزرگ! جانی بهم گفته که می خواد تو کارای آشپزخونه کمکت کنه. و زیر لبی به جانی گفت: اردکه رو یادت میاد؟ و بنابراین جانی به ناچار ظرفا رو شست! بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که می خواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت: متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم. سالی لبخندی زد و گفت: نگران نباشید چون جانی به من گفته می خواد کمکت کنه. و زیر لبی به جانی گفت: اردکه رو یادت میاد؟ اون روز سالی رفت ماهیگیری، اما جانی تو درست کردن شام کمک کرد. چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت: عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط می خواستم ببینم تا کی می خوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان کمک پیامبر اسلام به ساره، زن آوازه خوان مکه و جاسوسی او علیه مسلمانان ساره، زنی بود آوازه خوان و خواننده (مطربه) که در مکه اقامت داشت و در مجالس لهو و لعب شرکت می کرد و با آواز، رقص و پایکوبی مجالس لهو و لعب را گرم نگاه می داشت. چند سال پس از هجرت پیامبر(ص) از مکه به مدینه؛ بازار ساره؛ به خاطر این که از جمال افتاده بود و از آوازه خوانی و مطربی وامانده بود کساد شد و به فقر، فاقه و تنگدستی دچار شد. او از شدت پریشانی و اضطرار به مدینه آمد و به محضر پیامبر رحمت(ص) مشرف شد. حضرت فرمود: – ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﺪه ﺍﯼ؟ – ﻧﻪ - ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺒﻮﻝ ﺩﯾﻦ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﻪ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﺁﻣﺪهﺍﯼ؟ – ﻧﻪ – ﭘﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﺁﻣﺪه اﯼ؟ همه خاندان من از قریش هستند، گروهی از آنان کشته و گروهی به مدینه مهاجرت نموده اند و پس از جنگ بدر کارم از رونق افتاده است و من از روی احتیاج به اینجا آمده ام. پیامبر(ص) چیزی به او بخشید و به اصحاب فرمود: هر یک به اندازه تمکن و توانایی چیزی به او ببخشند. اصحاب ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺟﺎﻣﻪ ﻭ ﻣﺮﮐﺐ ﻭ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺩﻧﺪ. نقل است ساره در بازگشت از مدینه، با وجود محبتهای پیامبر(ص) و یارانش، حامل نامه مهم خبرچینی و جاسوسی از مدینه بود و به محض اینکه پیامبر از موضوع نامه خبردار شد، دستور داد تا امام علی(ع) و سه نفر یارانش در بین راه، به او رسیده و نامه را از دستش گرفتند. ماجرا این بود که یکى از مسلمانان به نام حاطب بن ابى بلتعه که در جنگ بدر و بیعت رضوان شرکت کرده بود، گرفتار یک وسوسه شیطانى شد و آن اینکه ممکن است مشرکان مکه مزاحم خانواده بى سرپرست او در مکه شوند و او مى خواست خدمتى به قریش و مشرکان مکه بکند تا نسبت به خانواده اش مزاحمت ایجاد ننمایند. لذا ساره را دید و گفت: من نامه اى مى نویسم، آن را به اهل مکه برسان، و ده دینار (و به گفته بعضى ده درهم) نیز به او داد تا نامه را به بزرگان قریش در مکه برساند. در نامه چنین نوشته بود: رسول خدا (صلى الله علیه وآله) قصد دارد به سوى شما آید، آماده دفاع باشید! این ماجرا درست قبل از فتح مکه به دست مسلمانان صورت گرفت و پیامبر اسلام می خواست هیچ خبرى از حرکت مسلمانان و ارتش اسلام به سوى مکه به آنها نرسد و چنین هم شد. به همین دلیل اهل مکه در برابر ورود لشکر اسلام کاملا غافلگیر شدند و این موضوع سبب شد که بزرگترین پایگاه مشرکان (مکه) تقریباً بدون جنگ و خونریزى به دست مسلمین بیفتد و این کار بسیار مهمى بود، در حالى که اگر آن زن جاسوس به هدف خود مى رسید، شاید خون هاى زیادى ریخته مى شد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
جوانی که از روی آب گذشت ولی واعظ نتوانست روزی واعظی به مردم که دور منبر او نشسته بودند گفت: هر کس دعا را از روی اخلاص بگوید، می تواند از روی آب بگذرد، مانند کسی که در خشکی راه می رود. جوانی ساده و پاک دل که خانه اش در خارج از شهر بود و هر روز می بایست از رودخانه می گذشت، در پای منبر بود. او چون این سخن از واعظ شنید، بسیار خوشحال شد. هنگام بازگشت به خانه؛ دعاگویان؛ پا بر روی آب نهاد و از رودخانه گذشت. روزهای بعد نیز کارش همین بود و در دل از واعظ بسیار سپاسگزاری می کرد. آرزو داشت که هدایت و ارشاد او را جبران کند. بنابراین تصمیم گرفت روزی واعظ را به منزل خویش دعوت کند، تا از او به شایستگی پذیرایی کرده و پاسخی مناسب به ارشاد او را بدهد. واعظ نیز دعوت جوان پاک دل را پذیرفت و با او به راه افتاد. چون به رودخانه رسیدند، جوان دعا گفت و پای بر آب نهاد و از روی آن گذشت. اما واعظ همچنان برجای خویش ایستاده بود و گام برنمی داشت. جوان گفت: ای بزرگوار! تو خود، این راه و روش را به ما آموختی و من از آن روز چنین می کنم، پس چرا اینک بر جای خود ایستاده ای، دعا را بگو و از روی آب گذر کن! واعظ، آهی کشید و گفت: حق، همان است که تو می گویی، اما دلی که تو داری، من ندارم! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
خاطره استاد متالورژی دانشگاه شریف: نمره ایی که به ورقه خودم دادم این خاطره از یکی از اساتید قدیمی دانشکده متالورژی (متالوژی) دانشگاه صنعتی شریف نقل شده است: یک بار داشتم ورقه های امتحانی دانشجوها رو تصحیح می کردم، به برگه ای رسیدم که نام و نام خانوادگی نداشت. با خودم گفتم ایرادی ندارد، بعید است که بیش از یک برگه نام نداشته باشد. از تطابق برگه ها با لیست دانشجویان صاحبش را پیدا می کنم. تصحیح کردم و 17.5 گرفت. احساس کردم زیاد است! کمتر پیش می آید کسی از من این نمره را بگیرد. دوباره تصحیح کردم 15 گرفت! برگه ها تمام شد؛ با لیست دانشجویان تطابق دادم اما هیچ دانشجویی نمانده بود. تازه فهمیدم کلید آزمون را که خودم نوشته بودم تصحیح کردم! نکته: اغلب ما نسبت به دیگران سخت گیرتریم تا نسبت به خودمان. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales