eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
46 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان اسب اصیل زیبا و فریب کاری مرد ثروتمند برای تصاحب آن سایت پندآموز داستانهای کوتاه پندآموز اسب سفید زیبا داستان شماره ۴٣٩ : داستان اسب اصیل زیبا و فریب کاری مرد ثروتمند برای تصاحب آن گاهی ممکن است حرف و سخن آن چنان اثری بگذارد که حتی دزد از کار خود پیشمان شود مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه نشین تعویض کند. باد یه نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله ای باشم. روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می کرد، در حاشیه جاده ای دراز کشید. او می دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می کند. همین اتفاق هم افتاد... مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد. مرد گدا ناله کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده ام و نمی توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم. مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد. مرد متوجه شد که گول بادیه نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می خواهم چیزی به تو بگویم. بادیه نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد. مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن. برای هیچ کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی... بادیه نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟! مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده ای کنار جاده ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد. بادیه نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد. برگرفته از کتاب بال هایی برای پرواز (نوشته: نوربرت لایتنر) بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
استاد با دو لیوان و داستان حقیقت درون آدمها ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: به نظر ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ؟ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ، ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ: ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ. ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ. ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ : ﭘﻮﺳﺖ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ ! ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ. ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻟﻮﮐﺲ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ، ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﯾﺨﺖ. ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻫﺮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺁﺑﯽ ﮔﻮﺍﺭﺍ، ﺷﻤﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ! ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ: ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ؟ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ِ ﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ، ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ. افسوس که حقیقت درون انسانها دیر آشکار می شود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
📚 حکایت تنبل خانه شاه عباسی ✍شاه عباس کبیر یک روز گفت : خدا را شکر! همه اصناف در مملکت ایران به نوایی رسیده‌اند و هیچ کس نیست که بدون درآمد باشد. سپس خطاب به مشاوران خود گفت: همین طور است؟ همه سخن شاه را تایید کردند. از نمایندگان اصناف پرسید، آن‌ها هم بر حرف شاه صحه گذاشتند. و از تلاش‌های شاه در آبادانی مملکت تعریف کردند. 🔻اما وزیر عرض کرد: قربانتان بشوم، فقط تنبل‌ها هستند که سرشان بی کلاه مانده. شاه بلـافاصله دستور داد ؛ تا تنبل‌خانه‌ای در اصفهان تاسیس شود و به امور تنبل‌ها بپردازد. بودجه‌ای نیز به این کار اختصاص داده شد. کلنگ تنبل‌خانه بر زمین زده شد و تنبل‌خانه مجللی و باشکوهی تاسیس شد. تنبل‌ها از سرتاسر مملکت در آن جای گرفتند و زندگیشان از بودجه دولتی تامین شد. 🔻تعرفه بودجه تنبل خانه روز به روز بیشتر می‌شد. شاه گفت: این همه پول برای تنبل‌خانه؟ عرض کردند: بله. تعداد تنبل‌ها زیاد شده، و هر روز هم بیشتر از دیروز می‌شود! شاه به صورت سرزده و با لباس مبدل به صورت ناشناس از تنبل‌خانه بازدید کرد. دید تنبل‌ها از در و دیوار بالا می‌روند 🔻و جای سوزن انداختن نیست. شاه خودش را معرفی کرد. هر چه گفتند: شاه آمده، فایده‌ای نداشت، آن قدر شلوغ بود که شاه هم نمی‌توانست داخل بشود. شاه دریافت که بسیاری از این‌ها تنبل نیستند، خود را تنبل جا زده‌اند تا مواجب بگیرند. شاه به کاخ خود رفت و مساله را به شور گذاشت. مشاوران هر یک طرحی ارایه دادند 🔻تا تنبل‌ها را از غیر تنبل‌ها تشخیص بدهند ولی هیچ یکی از این طرح‌ها عملی نبود. سرانجام دلقک شاه گفت : برای تشخیص تنبل‌های حقیقی از تنبل‌نماها همه را به حمامی ببرند و منافذ حمام را ببندند و آتش حمام را به تدریج تند کنند، تنبل‌نماها تاب حرارت را نمی‌آورند و از حمام بیرون می‌روند و تنبل‌های حقیقی در حمام می‌مانند. شاه این تدبیر را پسندید و آن را به اجرا درآورد. 🔻تنبل‌نماها یک به یک از حمام فرار کردند. فقط دو نفر باقی ماندند که روی سنگ‌های سوزان کف حمام خوابیده بودند. یکی ناله می‌کرد و می‌گفت: آخ سوختم، آخ سوختم. دیگری حال ناله و فریاد هم نداشت گاهی با صدای ضعیف می‌گفت: بگو رفیقم هم سوخت! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان گفتگوی پادشاه با پیرمرد بارکش و بدون گاری هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد، در راه پیرمردی را دید که بار سنگینی از هیزم بر پشت حمل می کند و لنگان لنگان قدم بر می داشت و نفس نفس صدا می داد. پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت: مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی می بری. هر کسی را بهر کاری ساخته اند. گاری برای بار بردن و سلطان برای فرمان دادن و رعیت برای فرمان بردن. پیرمرد خنده ای کرد و گفت: اعلی حضرت! این گونه هم که فکر می کنی فرمان در دست تو نیست. به آن طرف جاده نگاه کن. چه می بینی؟ پادشاه: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است. پیرمرد: می دانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است ولی فقرش از من بیشتر است؟ پادشاه: باور ندارم، از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا او گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد هم که باید تحقیق کرد. پیرمرد: اعلی حضرت! آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است. او گاری نداشت و هر شب گریه کودکانش مرا آزار می داد چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد. بارسنگین هیزم، با صدای خنده کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک می شود. آنچه به من فرمان می راند خنده کودکان است و آنچه تو فرمان می رانی گریه کودکان است! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستانی از دوران کمونیسم در شوروی و نبودن جوهر قرمز یک داستان از دوران کمونیزم: مردی از آلمان شرقی به سیبری فرستاده شد تا آن جا کار کند. این مرد می دانست که نامه هایش را سانسورچی ها می خوانند. به همین خاطر قراری با دوستانش گذاشت. گفت که اگر نامه ای که از من می گیرید به جوهر آبی نوشته شده باشد یعنی آن چه که من در نامه نوشته ام درست است. اگر با جوهر قرمز نوشته باشم نادرست. بعد از یک ماه، دوستانش اولین نامه را از طرف وی دریافت کردند. همه متن با جوهر آبی نوشته شده بود. در متن نامه آمده بود: همه چیز این جا عالی است. مغازه ها پر از غذاهای خوشمزه است. سینماها فیلم های خوب غربی پخش می کند. آپارتمان ها بزرگ و مجلل است. اما تنها چیزی که این جا نمی توان خرید، جوهر قرمز است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ضرب المثل: به جای دادن ماهی، ماهیگیری یاد بدهید این ضرب المثل قدیمی است، از آن ضرب المثل هایی که در همه فرهنگ ها و همه زمان ها کاربرد دارند؛ ضرب المثلی که همه ما آن را شنیده ایم و شاید هم بارها از آن استفاده کردیم: اگر می خواهید کسی را یک روز سیر کنید به او ماهی بدهید اما اگر قرار است برای همیشه ماهی داشته باشد، به او ماهیگیری یاد بدهید. این رازی است که اگر در رشد شخصیت یک نفر رعایت شود، او را به فردی خودکفا تبدیل می کند؛ فردی که همیشه دستش روی زانوی خودش است و برای ایستادن به هیچ تکیه گاهی نیاز ندارد. رازی که می تواند از خانه های کوچک و بزرگ شهر ها شروع شود، از همان استقلالی که پدر و مادر به فرزندشان هدیه می دهند و توانایی های او را شکوفا می کند. استقلال عملی که می تواند در آینده بزرگسالی به داد فرزند برسد و او را از روزهای سخت عبور دهد. این ضرب المثل قدیمی اما فقط مختص روزهای کودکی نیست و حتی بعد از شکل گرفتن شخصیت افراد، در روزهای بزرگسالی هم مصداق پیدا می کند، آن هم وقتی که افراد در محیطی قرار می گیرند که به آنها فرصت بروز استعدادهایشان را می دهد، فضایی که الهام بخش شان است و یادشان می دهد چطور یک کار را درست انجام دهند. راز این ضرب المثل قدیمی، به دو طرف ماجرا بستگی دارد، به کسی که قرار است در نقش یک مربی، ماهی گرفتن را آموزش بدهد و کسی که قرار است آموزش ببیند؛ دو نفری که شانه به شانه هم می توانند جریان یک زندگی را عوض کنند و شرایط را تغییر بدهند. این مسیر اما ساده نیست و پر از سختی است، سختی هایی که سر هر پیچ کمین کرده اند و ناگهان از راه می رسند و با خودشان ناامیدی به ارمغان می آورند، اما راز ماندگاری اینجا، یک چیز است، باور این که برای رسیدن به موفقیت نمی توان از هیچ مسیر میانبری گذشت، میانبرها هیچ وقت به هدف نمی رسند. این رازی است که کارآفرین ها بهتر از هر کسی می دانند، کلیدی که درهای بسته زیادی را بدون داشتن چوب جادو به رویشان باز می کند، آنها پای هدف شان می ایستند، انتظار موفقیت یک شبه ندارند و کسب و کارشان را قدم به قدم جلو می برند تا برسند به مقصد و برگردند. پشت سرشان را نگاه کنند. به روزهایی که گذرانده و موانعی که پشت سر گذاشته اند. آنها می دانند که از دست دادن فرصت ها، یک روز به پرحسرت ترین اشتباه زندگی شان تبدیل می شود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
نشانه های زن و شوهر بودن (طنز تلخ) زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند و آنها را خواستند و پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟ زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم. ماموران مدرک خواستند، زن و مرد گفتند مدرک همراه نداریم. ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید؟ زن و مرد گفتند: برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم: اول اینکه آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند، ما دستهایمان از هم جداست! دوم: آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند، ما رویمان به طرف دیگریست! سوم آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن، با هم با احساس حرف می زنند، ما احساسی به هم نداریم! چهارم آنکه آنها باهم بگو و بخند می کنند، می بینید که، ما غمگینیم! پنجم: آنها چسبیده به هم راه می روند، اما یکی از ما جلوتر از دیگری می رود. ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند، ما هیچ نمی خوریم! هفتم: آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند اما ما لباسهای کهنه تنمان است. هشتم :... ماموران گفتند: خیلی خوب، بروید،... بروید! «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
ناصرالدین شاه در سفر فرنگ و قضای حاجت (طنز) نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه فرانسه از او پذیرایی شد، بعد از مراسم شام، اعلی حضرت سلطان به قضای حاجتش نیاز افتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به سمت یکی از توالت های کاخ ورسای هدایت شد. سلطان بعد از ورود به دستشویی هرچه جستجو کرد چیزی شبیه به موال های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه ای دید بزرگ که معلوم نبود به چه کار می آید، غرورش اجازه نمی داد که از نوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند؟ پس از هوش خود استفاده کرد و دستمال مبارکش را بر زمین پهن کرد و همان جا... حاجت که برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالی متعفن؛ این بار با فراغ خاطر نگاهی به اطراف انداخت و پنجره ای دید گشوده بر بالای دیوار و نزدیک به سقف که در دسترس نبود پس چهار گوشه ی دستمال را با محتویات ملوکانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از این که چند بار آن را دور سر گرداند، تا سرعت و شتاب لازم را پیدا کند، به سوی پنجره ی گشوده پرتاب کرد تا مدرک جرم را از صحنه ی جنایت دور کرده باشد. گویا نشانه گیری ملوکانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به دیوار باز می شود و محتویات آن به در و دیوار و سقف می پاشد. وضع از اول هم دشوارتر می شود. سلطان، بالاجبار، غرور را زیر پا می گذارد، از دستشویی بیرون می رود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا نشان می دهد و می گوید این را به تو می دهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع و رجوع کنی. می گویند نوکر فرانسوی در جواب ایشان تعظیم می کند و می گوید من دو برابر این سکه ها به اعلی حضرت پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر بگویند چگونه توانسته روی سقف رفع حاجت کنند!؟ البته راوی گوید که این داستانها افسانه هایی بیش نیست. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
سلام الله علیها حجت الاسلام حاج سيّدجواد موسوي زنجاني مي گويد: يكي از فرزندانم، ناگهان به شدّت سرگيجه گرفت و مدام حالت تهوع داشت. او را نزد پزشك بردم. پزشك داروهايي تجويز كرد، ولي هيچ گونه اثر مثبتي نداشت تا اين كه رفته رفته وضع بيمار وخيم تر مي شد. پس از نيمه شب با دكتر تماس گرفتم و وضعيت را گفتم. وي گفت فورا او را به بيمارستان منتقل كنيد. پس از معاينه، دكتر متخصص گفت: بيماري فرزندتان مننژيت حادّ است و تمام مغزش را چرك گرفته و زمان معالجه نيز گذشته است. با تلاش بسيار، شوراي پزشكي تشكيل شد و پزشكاني از خارج از بيمارستان نيز براي معالجه بيمار حاضر شدند. حتي وزير بهداري وقت، در زمينه معالجه بيمار توصيه هايي كرد، ولي معالجه هيچ گونه تأثيري نداشت. فرزندم يك هفته در حال كُما و بيهوشي بود تا اين كه شب تاسوعا فرا رسيد. وقتي از يك سو، ناتواني پزشكان در درمان بيمار و از سوي ديگر، نگراني و شيون مادر و خواهران و بستگان را ديدم، دو ركعت نماز خواندم. سپس صد مرتبه صلوات فرستادم و ثوابش را به حضرت ام البنين عليهاالسلام ـ مادر قمر بني هاشم ـ هديه نمودم و خطاب به آن بانوي بزرگوار عرض كردم: هر فرزند صالحي مطيع دستورهاي مادر خود است. از تو مي خواهم از فرزندت ـ باب الحوائج؛ حضرت اباالفضل العباس عليه السلام ـ بخواهي كه شفاي فرزندم را از خدا بگيرد. نزديك سپيده صبح بود كه از بيمارستان تماس گرفتند و گفتند: بيمار از حالت كُما بيرون آمده و شفا يافته است، چنان كه گويا مريض نبوده است. با عجله به بيمارستان رفتم و فرزندم را در حالت عادي ديدم. اين در حالي بود كه پزشكان گفته بودند: اگر به احتمال بسيار ضعيف، خوب هم بشود، حتما بينايي و شنوايي اش را از دست خواهد داد يا فلج خواهد شد. همان شب، يكي از بانوان مؤمن محل، حضرت عباس عليه السلام را در خواب ديده بود كه حضرت فرموده بود: موسوي شفاي فرزندش را از مادرم خواسته بود و من شفاي او را از خداوند گرفتم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
📚داستان زن فریبکار و امیرکبیر ✍مرد صرافي نزد آمد و گفت: دو سال قبل يک زن ثروتمند با جعبه اي پر از جواهرات به دکان من آمد و گفت: اين جواهرات چقدر مي ارزد؟ من گفتم پنج هزار تومان او گفت : اگر ممکن است اين جعبه را نزد خود نگاه داريد و سه هزار تومان به من قرض بدهيد شش ماه بعد آن را به شما برمي گردانم. من پذيرفتم و صورت جواهرات را در ورقه‌اي نوشتم و ورقه را به همراه پول نقد به او دادم. 🔻آن زن از دکان خارج شد و نه تنها شش ماه بلکه تا دو سال ديگر بازنگشت تا اين که روزي من به پول نقد احتياج پيدا کردم به ناچار به سراغ جعبه رفتم تا به اعتبار آن پول نقدي فراهم کنم، اما پس از معاينه دقيق متوجه شدم جواهرات بدلي هستند و امروز براي دادخواهي آمده ام. امير تاملي کرد و گفت : آيا اين داستان را براي کسي هم تعريف کرده اي؟ گفت: نه. 🔻سپس امير درگوش صراف چيزي گفت و صراف سري تکان داد و بيرون رفت. آن روز مرد صراف چيزهاي قيمتي خود را از دکان به منزل انتقال داد. سپس قفسه ها را به هم ريخت و به خانه رفت. فردا صبح که براي بازکردن مغازه بازگشت به محض بازکردن بناي داد و فرياد گذاشت که: آي مردم مغازه ام را دزد زد و تمام سکه ها و جواهرات را برد. صراف گفت : 🔻من براي جواهرات خودم ناراحت نيستم، بلکه براي جعبه جواهرات بانوي محترمي ناراحت هستم که دو سال پيش آن را نزد من به امانت گذاشته بود. پس از چند ساعت، همان زن به بازار آمد و به دکان صرافي رفت و تقاضاي جعبه خود را کرد و چون شنيد که دزد آن را برده به اميرکبير شکايت برد.امير مرد صراف را احضار کرد و درباره شکايت زن از او درخواست توضيح کرد. مرد صراف گفت که دزد به دکانش زده و آن جعبه را برده است. امير به زن گفت: 🔻شما برويد و پنج روز ديگر براي گرفتن قيمت جعبه نزد من بياييد. پنج روز بعد آن زن با قيافه حق به جانب دوباره بازگشت، اما برخلاف انتظار جعبه جواهرات خود را ديد که در کنار اميرکبير گذاشته شده است. زن رنگ از رويش پريد اميرکبير گفت: جعبه جواهرات شما پيدا شده حال شما سه هزار تومان پول صراف را به او بدهيد و جعبه خود را دريافت کنيد. زن چون جعبه را باز کرد گفت : اين جواهرات بدلي است و متعلق به من نيست. 🔻اين مرد آن‌ها را دزديده و به جاي آن‌ها اين بدليجات را گذاشته است. اما اميرکبير گفت: من خوب مي دانم که تو دو سال پيش جعبه جواهرات بدلي به نزد اين مرد گذاشتي و بدون اين که آدرسي از خود به جاي بگذاري رفتي و برنگشتي اما زماني که شنيدي دزد آن جعبه را برده دانستي که مي تواني دو هزار تومان ديگر نيز از او بگيري. غافل از اين که حادثه سرقت مغازه صرافي چيزي جز اجراي نقشه من نبود که به اين وسيله مي خواستم تو خود را نشان بدهي، 🔻حال بيش از اين معطل نکن. و سه هزار تومان اين مرد را بده، زن از شنيدن اين واقعيت پول را به صاحبش پس داد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
حکایت دباغی در بازار عطاران از بوی مشک بیهوش شد گویند روزی دباغی که کارش پیراستن پوستِ احشام از پهن و کثافت بود، گذارش به بازارِ عطر فروشان افتاد. بوی خوشِ عطرهای مختلف فضای بازار را آکنده بود و مشامِ عابران را می نواخت. امّا این دبّاغِ نگون بخت از آنجا که شامه اش به بوی بد پهن عادت کرده بود از بوی عطر کلافه شد و همانجا بر زمین افتاد و مدتی روی زمین بی حرکت و بیهوش ماند. مردم از چپ و راست گِردِ او جمع شدند و هر یک از آنان می کوشید او را به هوش آورد. یکی گلاب به سر و صورتش می زد و دیگری عود و عنبر می سوزاند. این درمان ها هیچکدام حالش را بجا نیاورد و همچنان بیهوش بر زمین بود تا اینکه این جریان به گوشِ یکی از برادرانش رسید. او به محضِ اطلاع پهن حیوان را به دست گرفت و دوان دوان خود را به بازارِ عطاران رسانید و با چالاکی صفوفِ فشردۀ جمعیت را از هم شکافت و بر سرِ دبّاغِ بیهوش رفت و آن پهن را به بینی او نزدیک کرد. پس از مدّتی دبّاغ تکانی خورد و بهوش آمد و از جا برخاست. حاضران پرسیدند که این چه تدبیر و طبابت بود؟ گفت: اشتغال وی به طویله و فاضلاب بوی خوش را بر وی حرام گردانیده. اندکی بوی بد بدو رسانیدم و شد آن چه شد. مولانا می گوید : از آنجا که مشامِ دلِ حق ستیزان با بویِ جانبخشِ حقیقت اُنس ندارد . آن روح جانفزا را برنمی تابند و از آن گریزان اند و دل در گروِ افکار بی اساس و مبتذل می نهند. الخبیثات الخبیثین را بخوان رو و پشت این سخن را باز دان ناصحان او را به عنبر یا گلاب می دوا سازند بهر فتح باب مر خبیثان را نسازد طیبات درخور و لایق نباشد ای ثقات چون ز عطر وحی کر گشتند و گم بد فغانشان که تطیرنا بکم رنج و بیماریست ما را این مقال نیست نیکو وعظتان ما را به فال گر بیاغازید نصحی آشکار ما کنیم آن دم شما را سنگسار ما بلغو و لهو فربه گشته ایم در نصیحت خویش را نسرشته ایم هست قوت ما دروغ و لاف و لاغ شورش معده ست ما را زین بلاغ رنج را صدتو و افزون می کنید عقل را دارو به افیون می کنید بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales