🔆 مستضعف نوازى على عليه السلام
مردى مستمند كه تهيدستى و بدهكارى او را از پاى درآورده بود و دستش از همه جا بريده به كنار كعبه آمد و پرده كعبه را گرفته و پناه به خدا آورده بود و با حالت جانسوز راز و نياز مى كرد.
حضرت على عليه السلام براى عبادت كنار كعبه آمد، لحظه اى توقف كرد، شنيد مردى در حال گريه و زارى مى گويد:
((خدايا! به چهار هزار درهم پول احتياج دارم ، اين پول را به من برسان !))
على عليه السلام حامى مستضعفان پيش از او رفت تا ببيند اگر امكان دارد از او حمايت كند، به او فرمود: ((برادر عرب نيازت چيست ؟))
عرب گفت : من به چهار هزار درهم نيازمندم تا با هزار درهم آن بدهكارى خود را بپردازم و با هزار درهم آن خانه بخرم ، و با هزار درهم آن ازدواج كنم و هزار درهم آن را صرف معاش زندگى نمايم !
امام فرمود: در تقاضاى خود رعايت انصاف كردى ، آنچه مى خواهى حق است ، بيا به مدينه ، در مدينه جوياى من ، على پسر ابوطالب شو، به خانه ام بيا تا اين نيازت را برطرف سازم .
عرب خوشحال شد، بار سفر را بست و عازم مدينه شد، در مدينه سراغ خانه على عليه السلام را گرفت ، در مسير راه با حسين عليه السلام برخورد كرد و با هم به خانه على عليه السلام رهسپار شدند، وقتى به خانه رسيدند، عرب به حسين عليه السلام گفت به پدرت على عليه السلام بگو، عربى كه چند روز قبل در مكه به او ضمانت رفع نيازهايش كردى ، پشت در، منتظر اجازه است .
حسين عليه السلام خدمت پدر آمد و ماجرا را به عرض رساند، على بيدرنگ اجازه ورود داد، عرب به حضور على عليه السلام مشرف گرديد، على عليه السلام با استقبال گرمى از عرب پذيرايى نمود و سپس كسى را سراغ سلمان فرستاد، سلمان به حضور آن حضرت رسيد.
على عليه السلام به سلمان فرمود: ((آن باغچه اى را كه از زمان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله براى ما به يادگار مانده در معرض فروش قرار بده به پولش احتياج داريم .)) سلمان بازرگانان را خبر كرد آنها آمدند، پس از گفتگو باغ را به دوازده هزار درهم به يكى از آنها فروخت و پولش را به على عليه السلام داد.
على عليه السلام چهار هزار و چهل درهم آن را به عرب داد. چهار هزار درهم بارى قولى كه به عرب داده بود و چهل درهم هم مخارج سفر عرب از مكه به مدينه ، و از مدينه به مكه ، سپس مستمندان مدينه را اطلاع دادند همه آمدند، حضرت على بقيه پول را بين آنها تقسيم نمود، به طورى كه وقتى به خانه برگشت ديگرى چيزى از پول نمانده بود، با توجه به اينكه اهل خانه اش نياز شديد به هزينه زندگى داشتند، جالب اينكه پس آنكه همسر بزرگوار على عليه السلام فاطمه عليهما السلام از جريان باخبر شد، براى شوهرش دعاى خير كرد، و مردانگى و حمايت ايثارگرانه او از مستمندان را ستود.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
📚داستانِ زنِ با عفت
✍پادشاهى در بالاى قصر خود نشست بود و رهگذران را تماشا مى كرد. در ميان عابران زنى زيبا با قامتى موزون و دلربا ديد.
در دم به وى دل بست و فريفته جمال او
گرديد. دستور داد تحقيق كنند. ببينند زن كيست.
پس از رسيدگى گفتند!
زن فيروز غلام مخصوص شاه است !
پادشاه به منظور رسيدن به وصال زن ،
غلام مخصوص خود را خواست و نامه اى به او داد كه به مقصدى برساند. فيروز نامه را گرفت و بامداد فردا راهى مقصد شد.
🔻وقتى پادشاه اطلاع يافت فيروز در خانه
نيست و به سفر رفته ، وارد خانه شد و به زن زيباى وى گفت با اين كه من پادشاه مملكت هستم به ملاقات تو آمده ام !
زن گفت :
من از اين ملاقات پادشاه به خدا پناه مى برم !
و سپس با خواندن چند شعر عربى نارضايتى خود را از اين كار اعلام داشت و بعد گفت :
اى پادشاه مى خواهى از ظرف غذايى
بخورى كه سگ در آن پوزه زده و از آن خورده است ؟! شاه از اين سخن شرمگين شد و از خانه بيرون رفت.
🔻چنان شرمنده و ناراحت شده بود كه يك لنگ كفش خود را جا گذاشت و فراموش كرد بپوشد!
اتفاقا لحظه بعد فيروز وارد خانه شد. چون وقتى از شهر بيرون آمد و مسافتى را طى كرد به ياد آورد كه نامه شاه را در خانه جا گذاشته است.
از اين رو برگشت تا نامه را بردارد.
همين كه فيروز به خانه آمد و كفش پادشاه را در آنجا ديد، مات و مبهوت شد. پس از مدتى متوجه شد كه نيرنگى در كار بوده ، و سفر او نيز ساختگى است.
در عين حال چاره نبود، فرمان پادشاه است. بايد اجرا شود!
🔻فيروز نامه را گرفت و روانه مقصد شد.
بعد از بازگشت از سفر، پادشاه او را نواخت و يك صد سكه زر به وى داد. همين كار نيز سوءظن او را تشديد كرد.
فيروز كه در وضع روحى بسيار بدى قرار داشت تصميم گرفت زن را به خانه پدر و برادرش بفرستد.
به همين جهت جهيزيه زن به اضافه
لباسهاى تازه اى به او بخشيد و او را روانه
خانه پدرش نمود.
پس از مدتى برادر زن به فيروز گفت :
علت فرستادن خواهرم به خانه پدر و رنجش تو از وى چيست ؟
🔻چون فيروز جوابى نداد او را نصيحت كرد
كه همسرش را به خانه برگردانده ولى هر بار كه برادر زن در اين خصوص با وى گفتگو مى كرد، فيروز سكوت مى نمود و در بردن همسرش سهل انگارى مى ورزيد.
سرانجام برادر زن از وى به قاضى شهر شكايت نمود و او را به محاكمه كشيد.
شاه كه مترصد وضع اين زن و شوهر بود و مى دانست غلام مخصوصش متوجه شده و از همسرش كينه اى به دل گرفته است،
وقتى كار به محكمه قاضى كشيد،
بدون اينكه فيروز متوجه شود دستور داد قاضى رسيدگى به دعواى آنها را در حضور او انجام دهد.
🔻در محكمه قاضى، برادر زن كه شاكى بود
گفت : باغى به اين مرد اجاره داده ام كه چشمه آب در آن جارى و در و ديوار آن آباد و درختانش ثمردار بود.
ولى اين مرد ميوه آن را خورد و درختان را
از ميان برد و چشمه را كور كرد و پس از خرابى ، آن را به من پس داده است !
فيروز در دفاع از خود گفت :
من باغ را صحيح و سالم بهتر از روزى كه به من داد به او مسترد داشته ام . برادر زن گفت :
از او سؤ ال كنيد:
چرا آن را برگردانيده است ؟
🔻فيروز گفت : من از باغ او ناراحتى نداشتم ، ولى روزى وارد آنجا شدم جاى پاى شيرى را در آن ديدم ،
مى ترسم اگر آن را نگاه دارم آسيبى از شير به من برسد! از اين رو آن را بر خود حرام كردم .
پادشاه كه تا آن لحظه ساكت بود و به
مرافعه ايشان گوش مى داد، در اين جا
گفت : اى فيروز!
با خاطر آسوده و خيال راحت برگرد به باغ خود كه هر چند شير وارد باغ تو شد،
ولى به خدا هرگز متعرض آن نگرديد و به برگ و ميوه آن آسيبى نرسانيد! او فقط يك لحظه در آنجا توقف كرد و برگشت !!
🔻به خدا هيچ شيرى ، باغى مانند باغ تو نديده است كه خود را از بيگانه حفظ كند!
چون سخن شاه به اينجا رسيد و توأم با سوگند بود، فيروز باور كرد و با سابقه پاكى كه از زن خود داشت متوجه شد كه وى واقعا زنى پاكدامن و با وفاست.
و در آن لحظه حساس دامن خود را از آلودگى حفظ كرده ، و خطر را بر طرف نموده است .
بدين لحاظ با آرامش خاطر و طيب نفس زن را به خانه برگردانيد و زندگى را از سر گرفتند.
قاضى و بردار زن و حضار مجلس نيز موضوع
را دريافتند و همگى بر وفا و پاكدامنى و خود نگاهدارى زن آفرين گفتند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
#داستان_آموزنده
🔆 اين هم نتيجه بى احترامى به تربت سيدالشهدا عليه السلام
موسى بن عبدالعزيز مى گويد: يوحنّا (طبيب نصرانى ) به من گفت : تو را به حق پيغمبر و دينت سوگند مى دهم كه بگويى اين كيست كه مردم به زيارت قبر او مى روند؟
آيا او از اصحاب پيغمبر شما است ؟ گفتم : نه ، بلكه او امام حسين عليه السلام پسر دختر پيغمبر ما است .
منظورت از اين سؤ ال چيست ؟
گفت : خبر شگفتى دارم و ادامه داد كه :
يك شب شاپور، خادم رشيد مرا احضار كرد، نزد او رفتم ، او مرا به خانه موسى بن عيسى كه از خويشان خليفه بود برد، ديدم موسى بى هوش در رختخواب خود افتاده و طشتى پيش روى او گذاشته اند كه تمام امعاء و احشاى او در آن ريخته بود.
شاپور از خادم موسى پرسيد: اين چه حال است كه براى موسى رخ داده ؟
خادم گفت :
يك ساعت قبل حالش خوب بود و با خوشحالى نشسته بود و با نديمان خود صحبت مى كرد!
شخصى از بنى هاشم اينجا بود، گفت : من بيمارى سختى داشتم و با هر چه معالجه كردم مفيد واقع نشد تا اينكه كاتب من گفت از تربت امام حسين عليه السلام استفاده كنم ، اين كار را كردم و شفا يافتم موسى گفت :
از آن تربت را كه باقى مانده بود آورد:
موسى آن تربت را گرفت و از روى بى احترامى در نشيمنگاه خود داخل كرد! در همان ساعت فرياد او بلند شد كه : ((النّار، النّار)) آتش ، آتش ، طشتى بياوريد، اين طشت را آوردند و اينها امعا و احشاى اوست كه از او خارج شده است !
نديمانش متفرق شدند و مجلس سرور موسى به ماتم مبدل شد. شاپور به من گفت : بيا نگاه كن ، آيا مى توانى او را معالجه كنى ؟ من چراغ طلبيدم و آنچه در طشت بود به دقت نگاه كردم ديدم جگر، سپرز و شش و دلش همه از او خارج شده است ! تعجب كردم و گفتم :
((ما لا حد فى هذا صنع الا ان يكون لعيسى الذى كان يحيى الموتى )) : ((هيچ كس نمى تواند درباره اين شخص كارى بكند مگر حضرت عيسى كه مرده را زنده مى كرد)).
شاپور خادم گفت : راست گفتى ، وليكن اينجا باش تا معلوم شود كه حال موسى به كجا ختم مى گردد.
يوحنّا گفت : من آن شب نزد ايشان ماندم و موسى سحرگاه به جهنم واصل گرديد.
پسر عبدالعزيز مى گويد:
يوحنّا با وجودى كه نصرانى بود
مدتى به زيارت امام حسين عليه السلام
مى آمد، تا اينكه به دين اسلام گرويد و اسلامش نيكو گرديد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
📚داستان کمالالملک در اروپا
📌نقاشی پول داخل بشقاب
✍کمال الملک نقاش چیره دست ایرانی (دوران قاجار) برای آشنایی با شیوه ها و سبکهای نقاشان فرنگی به اروپا سفر کرد.
زمانی که در پاریس بود فقر دامانش را گرفت و حتی برای سیر کردن شکمش هم پولی نداشت.
🔹یک روز وارد رستورانی شد و سفارش غذا داد در آنجا رسم بود که افراد متشخص پس از صرف غذا پول غذا را روی میز می گذاشتند و می رفتند،
معمولا هم مبلغی بیشتر، چرا که این مبلغ اضافی بعنوان انعام به گارسون می رسید.
🔸اما کمال الملک پولی در بساط نداشت بنابراین پس از صرف غذا از فرصت استفاده کرد از داخل خورجینی که وسایل نقاشی اش در آن بود مدادی برداشت و پس از تمیز کردن کف بشقاب عکس یک اسکناس را
روی آن کشید،
بشقاب را روی میز گذاشت و از رستوران بیرون آمد.
🔹گارسون که اسکناس را داخل بشقاب دید دست برد که آن را بردارد ولی متوجه شد که پولی در کار نیست و تنها یک نقاشی ست
بلافاصله با عصبانیت دنبال کمال الملک
دوید یقه او را گرفت و شروع به داد و فریاد کرد صاحب رستوران جلو آمد و جریان را پرسید.
🔸گارسون بشقاب را به او نشان داد و گفت
این مرد یک دزد و شیادست بجای پول عکس اش را داخل بشقاب کشیده صاحب رستوران که مردی هنر شناس بود دست در جیب برد و مبلغی پول به کمال الملک داد.
🔹بعد به گارسون گفت رهایش کن برود
این بشقاب خیلی بیشتر از یک پرس غذا ارزش دارد.
✍نقل است امروز این بشقاب در موزه ی لوور پاریس بعنوان بخشی از تاریخ هنری این شهر نگهداری می شود.؟
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستانی از دیوان بلخ : خر ما از کرگی دم نداشت(1)
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را (برای کمک کردن) دست در دُم خر زده قُوَت کرد (زور زد). دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که تاوان بده .
مرد به قصد فرار به کوچه ای دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ای درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت (سِقط کرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ای فرو جست که در آن طبیبی خانه داشت. جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست.
مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست.
مرد گریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که دخیلم! .
قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند. نخست از یهودی پرسید.
یهودی گفت: این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم.
قاضی گفت: دیه مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند. و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه شکایت بی مورد محکومش کرد.
جوانِ پدر مرده را پیش خواند. گفت: این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام.
قاضی گفت: پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است. حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی!
و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد.
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت: قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش.
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید.
قاضی آواز داد: هی! بایست که اکنون نوبت توست.
صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد: مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کرگی دُم نبوده است.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
من دکتر متخصص اطفال هستم. سالها قبل چکی از بانک نقد کردم و بیرون آمدم. کنار بانک، دستفروشی بساط باطری، ساعت، فیلم عکاسی و اجناس دیگری پهن کرده بود. دیدم مقداری هم سکه دو ریالی در بساطش ریخته است. آن زمان تلفنهای عمومی با سکههای دو ریالی کار میکردند. جلو رفتم یک تومان به او دادم و گفتم: «دو زاری بده.»
او با خوشرویی پولم را با دو سکه بهم پس داد و گفت: «اینها صلواتی است.»
گفتم: «یعنی چه؟»
گفت: «برای سلامتی خودت صلوات بفرست» و سپس به نوشته روی میزش اشاره کرد: «دو ریالی صلواتی موجود است.»
باورم نشد، ولی چند نفر دیگر هم مراجعه کردند و به آنها هم همین را گفت.
گفتم: «مگر چقدر درآمد داری که این همه دو ریالی مجانی میدهی؟»
با کمال سادگی گفت: «۲۰۰ تومان، که ۵۰ تومان آن را در راه خدا و برای این که کار مردم راه بیفتد دو ریالی میگیرم و صلواتی میدهم.»
مثل اینکه سیم برق به بدنم وصل کردند. بعد از یک عمر که برای پول دویدم و حرص زدم، دیدم این دست فروش از من خوشبختتر است که یک چهارم از مالش را برای خدا میدهد. در صورتی که من تاکنون به جرأت میتوانم بگویم یک قدم به راه خدا نرفتم و یک مریض مجانی نیز نپذیرفتم. احساساتی شدم و دست کردم ده تومان به طرف او گرفتم. آن جوان با لبخندی مملو از صفا گفت: «برای خدا دادم که شما را خوشحال کنم.»
این بار یک اسکناس صد تومانی به طرفش گرفتم و او باز همان حرفش را تکرار کرد. من که خیلی مغرور تشریف دارم مثل یخی در گرمای تابستان آب شدم.
به او گفتم: «چه کاری میتوانم برایت بکنم؟»
گفت: «خیلی کارها آقا! شغل شما چیست؟»
گفتم: «پزشکم.»
گفت: «آقای دکتر شبهای جمعه در مطب را باز کن و مریض صلواتی بپذیر. نمیدانید چقدر ثواب دارد!»
صورتش را بوسیدم و در حالی که گریان شده بودم، خودم را درون اتومبیلم انداختم و به منزل رفتم. دگرگون شده بودم، ما کجا اینها کجا؟!
از آن روز دادم تابلویی در اطاق انتظار مطبم نوشتند با این مضمون: «شبهای جمعه مریض صلواتی میپذیریم.»
@Magic_Tales
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه
☯️ ميگويند كه در زمان موسی خشکسالی پيش آمد.
آهوان در دشت، خدمت موسی رسيدند كه ما از تشنگی تلف می شويم و از خداوند متعال در خواست باران كن.
موسی به درگاه الهی شتافت و داستان آهوان را نقل نمود.
خداوند فرمود: موعد آن نرسيده
موسی هم برای آهوان جواب رد آورد.
تا اينكه يكی از آهوان داوطلب شد كه برای صحبت و مناجات بالای كوه طور رود. به دوستان خود گفت: اگر من جست و خیز کنان پایین آمدم بدانيد كه باران می آيد وگرنه اميدی نيست.
آهو به بالای كوه رفت و حضرت حق به او هم جواب رد داد. اما در راه برگشت وقتی به چشمان منتظر دوستانش نگاه كرد ناراحت شد. شروع به جست و خیز کرد و با خود گفت:
دوستانم را خوشحال می كنم و توكل می نمایم. تا پایین رفتن از کوه هنوز امید هست.
تا آهو به پائين كوه رسيد باران شروع به باريدن كرد
موسي معترض پروردگار شد.
خداوند به او فرمود: همان پاسخ تو را آهو نیز دریافت کرد با این تفاوت که آهو دوباره با توکل حرکت کرد و اين پاداش توكل او بود.
هیچوقت نا امید نشويد...
شايد لحظه اخر نتيجه عوض شود، پس مجددا توكل كنيد.
☯️
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
☯️ آوردهاند که شخصی به مهمانی دوست خسیس رفت. به محض این که مهمان وارد شد.
میزبان پسرش را صدا زد و گفت: پسرم امروز مهمان عزیزی داریم، برو و نیم کیلو از بهترین گوشتی که در بازار است برای او بخر.
پسر رفت و بعد از ساعتی دست خالی بازگشت. پدر از او پرسید: پس گوشت چه شد؟!
پسر گفت: به نزد قصاب رفتم وبه او گفتم از بهترین گوشتی که در مغازه داری به ما بده، قصاب گفت: گوشتی به تو خواهم داد که مانند کره باشد.
با خودم گفتم اگر این طور است پس چرا به جای گوشت کره نخرم، پس به نزد بقال رفتم و به او گفتم: از بهترین کره ای که داری به ما بده.
او گفت: کره ای به تو خواهم داد که مثل شیره ی انگور باشد، با خود گفتم اگر این طور است چرا به جای کره شیره ی انگور نخرم پس به قصد خرید آن وارد دکان شدم، و گفتم از بهترین شیره ی انگورت به ما بده، او گفت: شیره ای به تو خواهم داد که چون آب صاف و زلال باشد، با خود گفتم اگر این طور است چرا به خانه نروم، زیرا که ما در خانه به قدر کفایت آب داریم.
این گونه بود که دست خالی برگشتم.
پدر گفت: چه پسر زرنگ و باهوشی هستی؛ اما یک چیز را از دست دادی، آنقدر از این مغازه به آن مغازه رفتی که کفشت مستهلک شد.
پسر گفت: نه پدر، کفش های مهمان را پوشیده بودم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان ابوعلی سینا و جا انداختن لگن دخترک
در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و استخوان لگن باسنش از جا در می رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می برد، دختر اجازه نمی دهد کسی دست به لگن بزند. هر چه به دختر می گویند حکیم ها بخاطر شغل و طبابتی که می کنند محرم بیمارانشان هستند، اما دختر زیر بار نمی رود و نمی گذارد کسی دست به باسنش بزند.
به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوان تر می شود تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق می گوید: به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم.
پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول می کند و به حکیم می گوید: شرط شما چیست؟
حکیم می گوید: برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم. شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت، گاو متعلق به خودم شود؟
پدر دختر با جان و دل قبول می کند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می خرد و گاو را به خانه حکیم می برد.
حکیم به پدر دختر می گوید: دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.
پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری می کند. از آن طرف حکیم به شاگردانش دستور می دهد که تا دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب می کنند و می گویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد. حکیم تاکید می کند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود. دو روز می گذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف می شود.
خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد. حکیم به پدر دختر دستور می دهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب می شوند، چاره ای نمی بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار می کنند.
حکیم سپس دستور می دهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند؟ همه دستورات مو به مو اجرا می شود، حال حکیم به شاگردانش دستور می دهد برای گاو کاه و علف بیاورند. گاو با حرص و ولع شروع می کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر می شود، حکیم به شاگردانش دستور می دهد که برای گاو آب بیاورند. شاگردان برای گاو آب می ریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم می شود و پاهای دختر هر لحطه تنگ و کشیده تر می شود دختر از درد جیغ می کشد.
حکیم کمی نمک به آب اضاف می کند گاو با عطش بسیار آب می نوشد. حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده می شود. جمعیت فریاد شادی سر می دهند. دختر از درد غش می کند و بیهوش می شود. حکیم دستور می دهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند. یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری می شود و گاو بزرگ متعلق به حکیم می شود. نام آن حکیم ابوعلی سینا بود.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان حضرت عیسی، عابد و جوان گنهکار: غرور عبادت سوز
روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى می گذشت. در راه به عبادت گاهى رسید که عابدى در آن جا زندگى می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آن جا گذشت. وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.
مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه کار محشور مکن.
در این هنگام خداى برترین به پیامبرش وحى فرمود که به این عابد بگو: ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمی کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانى، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
@Postchi1
🔰یه روز یه نفر میره سبزی فروشی تا کاهو بخره...
عوض اینکه کاهوهای خوب را سوا کند ، همه ی کاهو های نامرغوب را سوا میکنه و میخره.
ازش می پرسند چرا اینکار را کردی میگه : صاحب سبزی فروشی پیرمرد فقیری هست
مردم همه ی کاهوهای خوب را میبرند و این کاهوها روی دست او میمانند و من بخاطر اینکه کمکی به او بکنم اینها را میخرم.
اینها را هم میشود خورد.
این فرد کسی نبود جز عارف بزرگ آقا سید علی قاضی تبریزی (ره)
عارفی که ۳۰ سال مرتب ذکر می گفت: استغفر الله.
مریدی به او گفت: چرا این همه استغفار می کنی، ما که از تو گناهی ندیدیم.
جواب داد: سی سال استغفار من به خاطر یک الحمد لله نابجاست!
روزی خبر آوردند بازار بصره آتش گرفته، پرسیدم: حجره من چه؟
گفتند: مال شما نسوخته…
گفتم: الحمدلله…
معنیش این بود که مال من نسوزد مال مردم به درک!
آن الحمدلله ازسر خودخواهی بود نه خداخواهی.
چه قدر از این الحمدلله ها گفتیم و فکر کردیم شاکریم …
#بستجی
@Postchi1