eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
46 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان یافتن معشوق در بن بست حکومت نظامی جوانی دلبسته زیبارویی شد. آن چنان غرق شور و شعف عشق که ناگاه دیگر معشوق را نیافت. پرس و جو کرد. گفتند: از این دیاررفته است. شوریده و دل شکسته به هر نشانی که از هرکس می یافت راه سفر برگرفت تا محبوب خویش را بیابد. خدا خدا می کرد تا او را دوباره به دیدار دلدار برساند. القصه! شبی از دروازه شهری گذشت و خواست در جایی بیتوته کند. از قضا شهر در حکومت نظامی به سرمی برد و ساعت منع آمد و شد بود. جوانک از همه جا بی خبر، در کوچه های شهر روان شد تا به جستجوی محبوب اقدام نماید. پاسبانی، جوانک را دید و فریاد برآورد: آی! کجا می روی؟ ایست! ایست! جوانک گفت: به تو چه؟! پاسبان گفت: چه گفتی؟ ایست بی ادب لاابالی! پاسبان دشنامی و جوانک در جوابش ناسزایی دیگر می گفت و از این کوچه به آن کوچه می دوید تا از دستش رهایی یابد. تا این که به بن بستی رسید و خود را در پایان راه و در حال دستگیر شدن به دست پاسبان دید. ناگهان دری را فشار داد. در باز شد و او به داخل خانه گریخت و پشت در را بست. پاسبان که به دنبالش می دوید بر در کوبید و گفت: ای پسرک دزد! برخلاف قانون عمل می کنی؟ زودباش در را باز کن ای بی... و همچنان هر دو با کلماتی نه چندان زیبا همدیگر را می نواختند؛ تا این که آوایی لطیف و زنانه بلند شد که: کیستی؟ در خانه ی من چه می کنی؟ چه می گویی؟ جوان از فرط تعجب، زبانش بند آمد. پس از چندی از پشت در، لحن صحبتش تغییر کرد و شروع کرد به دعا کردن به پاسبان که: مرد نیک سیرت! خدا خیرت بدهد! عمرت دراز باد! و... پاسبان با تعجب بیشتر گفت: چرا دعا می کنی؟ تو که ازمن می گریختی و دشنامم می دادی؟ جوان گفت: دنبال کردن تو و از این کوچه و آن کوچه دواندن، مرا به محبوبم رساند که مدتها بود در دوری اش می سوختم وهمه جا به دنبالش می گشتم. چه بسا در بن بست های زندگی که سختی ها و مرارت ها با شتاب به دنبال ما دوان هستند، خیری در پس دری پنهان شده است که پیروزی و بهروزی و وصال به خواسته هایمان را در برداشته باشد. پس، همواره با نیروی عشق، استوار و شتابان در پی دلخواسته خود روان باشیم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
پیشنهاد کارگردان سینما - نقش آدم خوشبخت نوجوانی که احساس ناامیدی شدیدی می کرد به یک کارگردان سینما مراجعه کرد و گفت: من می خواهم بازیگر شوم. کارگردان از او پرسید: چه نقشی را می توانی اجرا کنی؟ نوجوان گفت: نقش یک آدم بدبخت و فلاکت زده را. کارگردان گفت: متاسفم. من در فیلم خودم به یک نوجوان خوشبخت و با نشاط نیاز دارم. اگر تمایل داشته باشی می توانی آن نقش را بازی کنی. اما یک شرط دارد. نوجوان پرسید: شرطش چیست؟ کارگردان گفت: شرطش این است که به مدت یک ماه نقش آدم های خوش بخت را تمرین کنی. نوجوان یک ماه نقش خوش بخت ها را به خود گرفت. مثل آن ها فکر کرد، مثل آن ها راه رفت، مثل آن ها زندگی کرد. در آخر ماه او به کارگردان مراجعه کرد و گفت: من دیگر برای بازیگری در سینما علاقه ای ندارم. یک ماه تمرین برای من کافی بود که بدانم زندگی خود نیز بازی است و من بازیگر، می خواهم در زندگی خود نقش خوش بخت ها را بازی کنم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان تقسیم گندم دو برادر مجرد و متاهل دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود. شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می کردند. یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت: درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند. بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت. در همین حال برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد و گفت: درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نکرده و باید آینده اش تأمین شود. بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت. سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند که چرا ذخیره گندمشان همیشه با یکدیگر مساوی است. تا آن که در یک شب تاریک دو برادر در راه انبارها به یکدیگر برخوردند. آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن که سخنی بر لب بیاورند کیسه هایشان را زمین گذاشتند و یکدیگر را در آغوش گرفتند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سوال پاپ: چند روز در رم می مانید و پاسخ عجیب او سه مسافر به رم رفتند. آنها با پاپ ملاقات کردند. پاپ از مسافر اول پرسید: چند روز دراینجا می مانی؟ مسافر گفت: سه ماه. پاپ گفت: پس خیلی جاهای رم را می توانی ببینی؟ مسافر دوم در پاسخ به سوال پاپ گفت: من شش ماه می مانم. پاپ گفت: پس تو بیشتر از همسفرت می توانی رم را ببینی. مسافر سوم گفت: من فقط دو هفته می مانم. پاپ به او گفت: تو از همه خوش شانس تری. زیرا می توانی همه چیز این شهر را ببینی. مسافرها تعجب کردند زیرا متوجه پاسخ و منطق پاپ نشدند. تصور کنید اگر هزار سال عمر می کردید، متوجه خیلی چیزها نمی شدید زیرا خیلی چیزها را به تاخیر می انداختید. اما از آن جایی که زندگی خیلی کوتاه است، نمی توان چیزهای زیادی را به تاخیر انداخت. با این حال، مردم این کار را می کنند. تصور کنید اگر کسی به شما می گفت فقط یک روز از عمرتان باقی است، چه می کردید؟ آیا به موضوعات غیر ضروری فکر می کردید؟ نه، همه آنها را فراموش می کردید. عشق می ورزیدید، مراقبه می کردید زیرا فقط بیست و چهار ساعت وقت داشتید و موضوعات واقعی و ضروری را به تاخیر نمی انداختید. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
خیاط دروغگو و کوزه عسل این کوزه پر از زهر است! روزی روزگاری در زمان های قدیم مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت. یک روز می خواست دنبال کاری از مغازه بیرون برود. به شاگردش گفت: این کوزه پر از زهر است. مواظب باش به آن دست نزنی و من و خودت را در دردسر نیندازی. شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید، حرفی نزد و استادش رفت. شاگرد هم پیراهن یک مشتری را برداشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید. خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید: چرا خوابیده ای؟ شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتی من سرگرم کار بودم. دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت. وقتی من متوجه شدم از ترس شما زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
☯️ مدارا با پدر پیر ✨مردی نزد عالمی از پدرش شکایت کرد. گفت: پدرم مرا بسیار آزار می‌دهد. پیر شده است و از من می‌خواهد یک روز در مزرعه گندم بکارم روز دیگر می‌گوید پنبه بکار و خودش هم نمی‌داند دنبال چیست؟ مرا با این بهانه‌گیری‌هایش خسته کرده است… بگو چه کنم؟ 🍂عالم گفت: با او بساز. ✨گفت: نمی‌توانم! 🍂عالم پرسید: آیا فرزند کوچکی در خانه داری؟ ✨گفت: بلی. 🍂گفت: اگر روزی این فرزند دیوار خانه را خراب کند آیا او را می‌زنی؟ ✨گفت: نه، چون اقتضای سن اوست. 🍂آیا او را نصیحت میکنی؟ ✨گفت: نه چون مغزش نمی‌رود و… 🍂گفت: میدانی چرا با فرزندت چنین برخورد می‌کنی؟! ✨گفت: نه. 🍂گفت: چون تو دوران کودکی را طی کرده‌ای و می‌دانی کودکی چیست، اما چون به سن پیری نرسیده‌ای و تجربه‌اش نکرده‌ای، هرگز نمی‌توانی اقتضای یک پیر را بفهمی!! “در پیری انسان زود رنج می‌شود، گوشه‌گیر می‌شود، عصبی می‌شود، احساس ناتوانی می‌کند و… “پس ای فرزند برو و با پدرت مدارا کن اقتضای سن پیری جز این نیست.” 📝از انچه بر دیگران گذشت‌‌، درست زیستن را بیاموزیم°';🕯;'`° بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
مشاعره سه شاعر: عنصری، عسجدی و فرخی با فردوسی گویند چون حکیم ابوالقاسم فردوسی به طرف غزنین رهسپار بود هنگام ورود به غزنین به باغی فرود آمد که سه نفر از شعرای دربار غزنوی یعنی عنصری و عسجدی و فرخی در آنجا به گفتگو و استراحت پرداخته بودند. فردوسی به سمت آنان رفت تا موقعیت شهر را از ایشان جویا شود چون فردوسی ملبس به لباس کهنه و مندرس و فرسوده بود ایشان به تصور اینکه شخص ناشناس آدم بی سوادی است و مزاحم ایشان خواهد بود تصمیم گرفتند به او بفهمانند که ما از طبقه شعرا هستیم و با زبان شعر با هم سخن می گوئیم و او هم اگر شعر می داند بنشیند وگرنه راه خود پیش بگیرد و برود. این پیشنهاد را به فردوسی ارائه کردند. حکیم در جواب گفت شما شعرتان را بگوئید و چون نوبت به من رسید توانستم جواب می گویم و اگر نتوانستم رفع زحمت می کنم. پس قرار شد چهار نفری یک رباعی بسازند: نخست عنصری گفت: چون عارض تو ماه نباشد روشن عسجدی ادامه داد: مانند رخت گل نبود در گلشن فرخی اضافه کرد: مژگانت همی گذر کند از جوشن نوبت به فردوسی رسید با صدای رسا فرمود: مانند سنان گیو در جنگ پشن که هر سه شاعر از جواب حکیم فردوسی به حیرت افتادند و بحث شروع شد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان حضرت داود و شال پیرزن پیرزنى به حضور حضرت داوود(ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟ حضرت داود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند. سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سوال را مى کنى؟ زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تامین نمایم. هنوز سخن زن تمام نشده بود که در خانه داود (ع) را زدند، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید: علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست؟ عرض کردند: ما سوار کشتى بودیم، توفانی برخاست، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم، ناگهان پرنده اى دیدیم پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت، آن را گشودیم، در آن شال بافته دیدیم، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى. حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى؟ سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد و فرمود: این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن، خداوند به حال و روزگار تو، آگاه تر از دیگران است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان درویشی که پادشاه شد، از غم نان به تشویش جهان یکی از پادشاهان عمرش به سر آمد و دار فانی را به درود گفت و به سوی عالم باقی شتافت. چون وارث و جانشینی نداشت وصیت کرد بامداد نخستین روز پس از مرگش اولین کسی که از دروازه شهر در آید تاج شاهی را بر سر وی نهند و کلیه اختیارات مملکت را به او واگذار کنند! اتفاقا فردای آن روز؛ اولین فردی که وارد شهر شد درویشی بود که در همه عمر مقداری پول اندوخته و لباسی کهنه، مندرس و پاره که وصله بر وصله بود به تن داشت. ارکان دولت و بزرگان وصیت شاه را به جای آوردند و کلید خزائن و گنجینه ها به او تقدیم داشتند و او را از خاک مذلت بر داشتند و به تخت عزت و قدرت نشاندند. پس از مدتی که درویش به مملکت داری مشغول بود، به تدریج بعضی از امرای دولت از اطاعت و فرمانبرداری وی سر پیچیدند و پادشاهان ممالک همسایه نیز از هر طرف به کشور او تاختند. درویش به مقاومت برخاست و چون دشمنان تعدادشان زیادتر و قوی تر بود شکست خورد و بعضی از نواحی و برخی از شهرها از دست وی به در رفت. درویش از این جهت خسته خاطر و آرزده دل گشت. در این هنگام یکی از دوستان سابقش که در حال درویشی رفیق سیر و سفر او بود به آن شهر وارد شد و یار جانی و برادر ایمانی خود را در چنان مقام و مرتبه دید به نزدش شتافت و پس از ادای احترام و تبریک و درود و سلام گفت: ای رفیق شفیق! شکر خدای را که گلت از خار برآمد و خار از پایت بدر آمد، بخت بلندت یاوری کرد و اقبال و سعادت رهبری؛ تا بدین پایه رسیدی! درویش پادشاه شده گفت: ای یار عزیز در عوض تبریک؛ تسلیت گوی آن دم که تو دیدی غم نانی داشتم و امروز تشویش جهانی! رنج خاطر و غم و غصه ام امروز در این مقام و مرتبه صدها برابر آن زمان و دورانی است که به اتفاق به درویشی مشغول بودیم و روزگار می گذراندیم! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
شیشه و آیینه جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می‌بینی؟ گفت: آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می‌گیرد. بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می‌بینی؟ گفت: خودم را می‌بینم. عارف گفت: دیگر دیگران را نمی‌بینی، در حالی که آینه و پنجره هر دو از یک ماده اولیه ساخته شده‌اند. اما در آینه لایه نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی‌بینی. این دو شیئ شیشه‌ای را با هم مقایسه کن؛ وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آنها احساس محبت می‌کند. اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت، کبر، غرور، پلیدی و…) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می‌بیند. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه‌ای را از جلو چشم‌هایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری. @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا