داستان زنی که منتظر ورود خدا بود
روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی می کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می کرد و با او به راز و نیاز می پرداخت. یک روز صبح خداوند پس از سال ها با زن صحبت کرد و ندایی از درون خود شنید که می گفت که آن روز خداوند به دیدار او خواهد آمد. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست.
چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد. زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس های مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود!
زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست.
ساعتی بعد باز صدای کوبیدن در کلبه به گوش رسید. زن این بار با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می کرد.
زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید و دوباره منتظر خداوند شد.
تقریبا خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد. پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه داشتن بدن نحیفش را نداشت و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود.
زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست.
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است؟
آنگاه ندایی به او پاسخ گفت: من امروز سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادی!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
جوانی با چاقوی خون آلود به دنبال مسلمانی در مسجد
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی است که مسلمان باشد؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد. بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم.
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا. پیرمرد به دنبال جوان به راه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند. جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که می خواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد.
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید: آیا مسلمان دیگری در بین شما است؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را به قتل رسانده نگاهشان را به پیشنماز مسجد دوختند.
پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت: چرا نگاه می کنید؟ به عیسی مسیح(!) قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی شود!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان عابد گرسنه و طلب نان از آتش پرست و ممانعت سگ
روزی روزگاری، مرد عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا می کرد. آن قدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر می کرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند و او را بدین گونه سیر نمایند.
بعد از 70 سال عبادت، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم.
آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد.
آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او به سمت عبادتگاه خود حرکت کرد. سگ نگهبان خانه آتش پرست، به دنبال او راه افتاد و جلوی راه او را گرفت.
مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او به راهش ادامه دهد. سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت.
مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد.
مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت: ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آن را ببرم؟
به اذن خدای عز و جل، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سال های سال سگ خانه این مرد هستم. شب هابی که به من غذا داد پیشش ماندم. شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم. شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم. تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد. یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی.
مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
شراب فروش همسایه مسجد و دعای مومنان و رعد و برق
گویند در روزگارانی نه چندان دور، سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص نیز برقرار بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد. ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل گردد.
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدیدی پیش آمد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید. ملای مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را به جا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.
اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید. صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست!
بدیهی است که ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند. قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دوجانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت: نمی دانم چه بگویم؟ سخن هر دو را شنیدم: یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند! و سوی دیگر مرد شراب فروشی است که به تاثیر دعا ایمان دارد!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
پیرزنی در قصابی و جوانی که برای سگش گوشت می خرید
توی قصابی بودم که یه خانم پیر اومد تو مغازه و یه گوشه ایستاد. یه آقای جوان خوش تیپی هم اومد تو گفت: آقا ابراهیم، قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم.
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش. همینجور که داشت کارشو انجام میداد رو به پیرزن کرد گفت: شما چی میخواین مادر جان؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: لطفاً به اندازه همین پول گوشت بدین آقا.
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد و گفت: پونصد تومان! این فقط آشغال گوشت میشه مادر جان.
پیرزن یه فکری کرد و گفت: بده مادر، اشکالی نداره، ممنون.
قصاب آشغال گوشت های اون آقا رو کند و گذاشت برای اون خانم. اون آقای جوان که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می کرد رو به خانم پیر کرد و گفت: مادر جان اینا رو واسه سگتون می خواین؟
خانم پیر رنگش پرید و سرخ و سفید شد و با صدای لرزان نگاهی به اون آقا کرد و گفت: سگ؟!
آقای جوان گفت: بله، آخه سگ من این فیله ها رو هم با ناز میخوره، سگ شما چجوری اینا رو میخوره؟!
خانم پیر با بغض و خجالت گفت: میخوره دیگه مادر، شکم گرسنه سنگم میخوره.
آقای جوان گفت: نژادش چیه مادر؟
خانم پیر گفت: بهش میگن توله سگ دو پا. اینا رو برای بچه هام میخوام آبگوشت بار بذارم، خیلی وقته گوشت نخوردن!
با شنیدن این جمله اون جوون رنگش عوض شد. یه تیکه از گوشت های فیله رو برداشت گذاشت رو آشغال گوشت های اون خانم پیر.
خانم پیر بهش گفت: شما مگه اینارو برای سگتون نگرفته بودین؟
جوون گفت: چرا مادر.
خانم پیر گفت: بچه های من غذای سگ نمیخورن مادر.
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و آشغال گوشت هاش رو برداشت و رفت.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان درویش و گدا و جا ماندن کاسه گدایی
روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او بر روی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است.
گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.
درویش خنده ای کرد و گفت : من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم.
با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد. او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند.
بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.
صوفی خندید و گفت: دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب می کند.
در دنیا بودن، وابستگی نیست. وابستگی، حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید می شود به آن وارستگی می گویند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان سه دزد و حکایت حلال و حرام از زبان راوی داستان
این بار داستان مربوط به خود راوی و حکایت کننده داستان است. گویند روزگاری مردی شیرین سخن و بذله گو می زیست. مردمان آن روزگار عصرها و نزدیک غروب؛ بعد از کار روزانه؛ در قهوه خانه جمع می شدند و از حال همدیگر و اخبار روز مطلع می گشتند. راوی داستان ما هم در همان موقع فرصت را غنیمت می شمرد و مطالب آموزنده قشنگ و اخلاقی را با گفتاری طنز و در قالب داستان و حکایت های شیرین و زیبا به مردم و دوستانش گوشزد می کرد.
روزی او در جمع دوستان و مردم حاضر در باره لقمه حلال و حرام صحبت می کرد و داستانی نقل کرد:
روزی سه دزد به خانه تاجر دینداری زدند و پول، سکه و اشیاء قیمتی زیادی را بر روی خر صاحبخانه گذاشته و از شهر بیرون شدند.
در مسیر، وسوسه پولها و ثروتی که بار الاغ بود باعث شد تا دو نفر از دزد ها باهم تبانی کرده و دسیسه چیدند که دزد سومی را بکشند تا سهمشان از مال دزدی بیشتر شود و به این ترتیب آن دو نفر، دزد شریک و همکار خود را به قتل رساندند.
آن دو دزد آب و غذایی خوردند و باز راه افتادند که به یک باره یکی از آنها خنجر کشید و رفیق دومش را هم کشت و بنابراین تنها بازمانده آن ثروت دزدی شد.
شب که شد، دزد سوم دل درد شدیدی گرفت و بر اثر سمی که دزد دوم قبل از کشته شدن، در غذایش ریخته بود، مُرد. الاغ که تنها مانده بود راه خانه صاحب خود را در پیش گرفت و به همراه همه مال دزدی به خانه تاجر برگشت.
راوی داستان ادامه داد که ای مردم این، یعنی مال حلال به صاحبش برمی گردد.
در این موقع رندی که در جمع حاضر نشسته بود، بلند شد و گفت ای دوست عزیز! تمام دزد ها که مُردند و از بین رفتند! پس جریان را چه کسی برای شما تعریف کرد؟ تنها بازمانده ماجرا که فقط الاغ بود؟!
آیا شما هم از این دوستان رند دارید که در بزنگاه شما را در جمع سایرین، شرمگین سازنند و رشته سخن شما را که با کلی مقدمه چینی و موخّره (فرجام)، به نتیجه رسانیده اید، خراب کنند؟
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
داستانی از گول زدن ضمیر ناخودآگاه - دارونما
ناپلئون هیل که یکی از نویسندگان به نام در علم موفقیت است میگه الان وقت آن رسیده که به صورت قانونی ضمیر ناخودآگاه خودمون رو فریب بدیم! داستان از این قراره که: آقایی بود در فرانسه و ایشون داروساز بود به اسم امیل کوئه. امیل کوئه علاوه بر داروسازی، محقق هم بود.
یه روز یکی از رفقای امیل میاد در داروخونه و میگه: امیل من فلان بیماری رو دارم و میخام بهم دارو بدی.
بیماری دوست امیل از اون بیماری هایی بود که حتما نیاز به نسخه پزشک داشته و امیل نمی تونسته به او دارو بده.
امیل به دوستش میگه: من نمیتونم دارو بدم. حتما باید بری پیش پزشک.
رفیقش هم میشینه وسط داروخونه میگه یا دارو میدی یا بیرون نمیرم!
امیل میبینه که این رفیقش از داروخونه بیرون برو نیست. یه پاکت قرص تقویتی میده بهش و میگه اینم داروت. برو بخور خوب میشی.
رفیق امیل میره و امیل یه نفس راحت میکشه.
یه مدت بعد رفیقش میاد میگه امیل اومدم تشکر کنم. خوب شدم. مرسی!
ایمل میدونسته که چیزی که به او داده واقعا دوای دردش نبوده! فکر میکنه چرا این اتفاق افتاد؟
شروع به یک سری تحقیقات میکنه. این تحقیقات به دو شاخه تقسیم میشه. یک شاخه اش منجر به کشف جدیدی در علم پزشکی میشه به اسم دارونما!
بیمارانی هستند که فکر می کنن اگه روزی شونصد تا قرص نخورن و شصت تا سوزن بهشون نزنن، خوب نمیشن. از دارونما برای این افراد استفاده میشه. یه چیزی قلابی به او میدن که واقعا دارو نیست تا که اون رو بخوره و اثر روانی اون موجب بهبودیش بشه.
امروزه از دارو نماها، هم در پزشکی و هم در روانشناسی استفاده میشه.
و اما شاخه ی دوم تحقیقات امیل کوئه:
امیل با خودش گفت من مطمئنم که این قرص دوستم رو خوب نکرده. اون من رو قبول داشت. گفت امیل تو باید به من دارو بدی. منم یه چیزی بهش دادم و گفتم برو این خوبت میکنه. احتمالا میزانی که من رو قبول داشت، باورم کرده بود، جمله ای که بهش گفتم، فکری که جمله ی من در ذهن او ایجاد کرد، خوبش کرده!
امیل کوئه تحقیقات مفصلی رو کرد و یک جمله ای رو درست کرد. این جمله رو در کشور های مختلف به انسان های مختلفی که توی زندگیشون مشکلات زیادی داشتند، پیشنهاد شد که مرتب این جمله رو بگند. جمله چی بود؟
زندگی من هر روز از هر جهت بهتر و بهتر می شود.
هزاران نفر مورد تست قرار گرفتن و تنها کاری که می کردن این بود که صبح تا شب راه می رفتن و می گفتن زندگی من هر روز از هر جهت بهتر و بهتر می شود و جالبه بدونید که درصد بسیار بالاییشون در زمانی کوتاهی اعلام کردن که ما مشکلاتمون حل شده است!
در واقع گول زدن ضمیر ناحودآگاه.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
تقسیم 17 شتر به وسیله امام علی(ع)
گویند شخصی در حال مرگ بود و قبل از مرگش وصیت کرد: من 17 شتر و 3 فرزند دارم شتران مرا طوری تقسیم کنید که بزرگترین فرزندم نصف آنها را و فرزند دومم یک سوم آنها را و فرزند کوچکم یک نهم مجموع شتران را به ارث ببرند.
وقتی که بستگانش بعد از مرگ او این وصیت نامه را مطالعه کردند متحیر شدند و به یکدیگر گفتند ما چطور می توانیم این 17 شتر را به این ترتیب تقسیم کنیم؟
بعد از فکر کردن زیاد به این نتیجه رسیدند که تنها یک مرد در عربستان می تواند به آنها کمک کند، بنابراین آنها به نزد امام علی(ع) رفتند تا مشکل خود را مطرح کنند.
حضرت فرمود: رضایت می دهید که من شترم را به شتران شما اضافه کنم آنگاه تقسیم بنمایم. گفتند: چگونه رضایت نمی دهیم!
پس شتر خویش را به شتران اضافه نمود و به فرزند بزرگ که سهمش نصف شتران بود، نه شتر داد. به فرزند دوم که سهمش ثلث شتران بود، شش شتر داد و به فرزند سوم که سهم او یک نهم بود، دو شتر داد، و در آخر یک شتر باقی ماند که همان شترحضرت بود.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
قدرت باورها، داستان رکورد زنی ورزشکار وزنه بردار
در یک باشگاه بدن سازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری، از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد.
این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید، اما برای طراحان، این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند!
او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخود آگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این باور وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.
هر فردی خود را ارزیابی می کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید هستید، اما بیش از آنچه باور دارید می توانید انجام دهید.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
حکایت وقت رسیدن مرگ و تلاش مذبوحانه انسان (به طنز)
یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش. مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت.
طرف یه کم آشفته شد و گفت: داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد.
مرگ: نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه.
اون مرد گفت: حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر!
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت. مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت.
آن مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست و منتظر شد تا مرگ بیدار شه. مرگ وقتی بیدار شد گفت: دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت! به خاطر این محبتت منم بی خیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن می کنم!
نتیجه اخلاقی: در همه حال منصفانه رفتار کنیم و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales