eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
حس مشترک پسرک و پیرمرد پسرک گفت: گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد. پیرمرد گفت: من هم همینطور. پسرک آرام نجوا کرد: من شلوارم را خیس می کنم. پیرمرد خندید و گفت: من هم همینطور. پسرک گفت: من خیلی گریه می کنم. پیرمرد سری تکان داد و گفت: من هم همین طور، اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد : آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند. بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد: می فهمم چه حسی داری... می فهمم...! ------------ پی نوشت: پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها معادنی هستند که ذخایر ارزشمندی از اطلاعات، تجربه، اندرز، استعداد و مهارت در وجودشان نهفته است. پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها با سپری کردن اوقات خود در کنار نوه هایشان نه تنها می توانند مهارت های خود را به آنان آموزش دهند، بلکه فرصتی به دست می آورند تا با آنها صحبت کنند، به حرف هایشان گوش دهند، آنها را نصیحت کنند و تجربیات و اعتقادات خود را با آنها در میان گذارند. یکی از بهترین راه های آموزش به بچه ها نشان دادن نمونه های عملی به آنان است. بیشتر بچه ها بسیار تیزبین هستند و هرچه بزرگترها انجام می دهند تقلید می کنند. رفتار مناسب و درخور با بزرگترها و رعایت اصول اخلاقی صحیح در ارتباط با آنها، بهترین آموزش برای فرزندان است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
عاشق دختر و معرفی خواهرش دختری در راه می رفت که پسری او را دید و دنبال او روان شد. دختر پرسید که چرا پس من می آیی؟ پسر گفت: بر تو عاشق شده ام. دختر گفت : بر من چه عاشق شده ای، خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید، برو و بر او عاشق شو. پسر از آنجا برگشت و دختری بدصورت دید، بسیار ناخوش گردید و باز نزد دختر رفت و گفت: چرا دروغ گفتی؟ دختر گفت : تو راست نگفتی. اگر عاشق من بودی، پیش دیگری چرا رفتی؟ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
حس مشترک پسرک و پیرمرد پسرک گفت: گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد. پیرمرد گفت: من هم همینطور. پسرک آرام نجوا کرد: من شلوارم را خیس می کنم. پیرمرد خندید و گفت: من هم همینطور. پسرک گفت: من خیلی گریه می کنم. پیرمرد سری تکان داد و گفت: من هم همین طور، اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد : آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند. بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد: می فهمم چه حسی داری... می فهمم...! ------------ پی نوشت: پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها معادنی هستند که ذخایر ارزشمندی از اطلاعات، تجربه، اندرز، استعداد و مهارت در وجودشان نهفته است. پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها با سپری کردن اوقات خود در کنار نوه هایشان نه تنها می توانند مهارت های خود را به آنان آموزش دهند، بلکه فرصتی به دست می آورند تا با آنها صحبت کنند، به حرف هایشان گوش دهند، آنها را نصیحت کنند و تجربیات و اعتقادات خود را با آنها در میان گذارند. یکی از بهترین راه های آموزش به بچه ها نشان دادن نمونه های عملی به آنان است. بیشتر بچه ها بسیار تیزبین هستند و هرچه بزرگترها انجام می دهند تقلید می کنند. رفتار مناسب و درخور با بزرگترها و رعایت اصول اخلاقی صحیح در ارتباط با آنها، بهترین آموزش برای فرزندان است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قصاص قاتل در زمان کوروش و وفای به عهد و پیمان ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﻗﺘﻞ ﻧﺰﺩ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻗﺼﺎﺹ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﻗاﺗﻞ ﺍﺯ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺘﯽ ﻣﻬﻢ ﺩﺭ ﻗﺒﺎﻝ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﮐﺮﺩ. ﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ؟ ﻗﺎﺗﻞ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻧﻤﻮﺩ: ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ. ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺳﭙﻬﺴﺎﻻﺭ ﺁﺭﺍﺩ ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﻣﯿ ﮑﻨﯽ؟ ﺁﺭﺍﺩ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩ: ﺑﻠﻪ ﺳﺮﻭﺭﻡ. ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺍﻭ ﺭﺍ نمی شناسی ﻭ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﺪ ﺣﮑﻢ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺗﻮ ﺍﺟﺮﺍ می کنیم. ﺁﺭﺍﺩ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩ : ﺿﻤﺎﻧﺘﺶ می کنم. ﻗﺎﺗﻞ ﺭﻓﺖ، ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺁﺭﺍﺩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﮑﻢ ﺑﺮ ﺍﻭ ﺍﺟﺮﺍ ﻧﺸﻮﺩ. ﺍﻧﺪﮐﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻏﺮﻭﺏ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻗﺎﺗﻞ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺩﺭ حالی که ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﯿﻦ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺟﻼﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ. ﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﺩﺭ حالی که می توﺍﻧﺴﺘﯽ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﯽ؟ ﻗﺎﺗﻞ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﻭﻓﺎﯼ ﺑﻪ ﻋﻬﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ. ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺧﯿﺮ ﺭﺳﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﯿﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﻧﯿﺰ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻣﺎ نیز ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ ﺯﯾﺮﺍ می ترسیم ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺑﺨﺸﺶ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان دزدی در بانک و پولی که گیر رئیس بانک آمد در یک دزدی بانک در یکی از ایالات آمریکا، دزد فریاد کشید: همه افراد حاضر در بانک، حرکت نکنید، پول مال دولت است و زندگی به شما تعلق دارد . بنابراین همه در بانک، با شنیدن استدلال دزد، به آرامی روی زمین دراز کشیدند. این شیوه تغییر تفکر نام دارد، تغییر شیوه معمولی فکر کردن. هنگامی که دزدان بانک به خانه رسیدند، جوانی که (مدرک لیسانس اداره کردن تجارت داشت) به دزد پیرتر (که تنها شش کلاس سواد داشت) گفت برادر بزرگتر، بیا تا بشماریم چقدر بدست آورده ایم دزد پیرتر با تعجب گفت: تو چقدر احمق هستی، این همه پول شمردن زمان بسیار زیادی خواهد برد. امشب تلویزیون ها در خبرها خواهند گفت ما چقدر از بانک دزدیده ایم این را می گویند: تجربه . این روز ها، تجربه مهم تر از ورقه کاغذ هایی است که به رخ کشیده می شود! پس از آنکه دزدان بانک را ترک کردند، مدیر بانک به رییس خودش گفت، فوری به پلیس خبر بدهید. اما رییس اش پاسخ داد: تامل کن! بگذار ما خودمان هم ده میلیون از بانک برای خودمان برداریم و به آن ۷۰ میلیون که از بانک ناپدید کرده بودیم، بیافزاییم این را می گویند با موج شنا کردن ! پرده پوشی به وضعیت غیرقابل باوری به نفع خودت! رییس کل می گوید: بسیار خوب خواهد بود که هرماه در بانک دزدی بشود این را می گویند کشتن کسالت . شادی شخصی از انجام وظیفه مهمتر می شود. روز بعد، تلویزیون اعلام می کند ۱۰۰ میلیون دلار از بانک دزدیده شده است. دزدها پولها را شمردند و دوباره شمردند اما آنها نتوانسته بودند بیشتر از ۲۰ میلیون بدست آورند. دزدان بسیار عصبانی و شاکی بودند: ما زندگی و جان خود را گذاشتیم و تنها ۲۰ میلیون گیرمان آمد. اما روسای بانک ۸۰ میلیون را در یک بشکن بدست آوردند. انگار بهتر است انسان درس خوانده باشد تا اینکه دزد بشود این را می گویند؛ دانش به اندازه طلا ارزش دارد. رییس بانک با خوشحالی می خندید زیرا او ضرر خودش در سهام این بانک را در این دزدی پوشش داده بود. این را می گویند؛ موقعیت شناسی جسارت را به خطر ترجیح دادن. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستانی از قانون جذب: سفر به جزیره بالی اندونزی من عاشق سفرم، سفر و جاهای جدید بهم آرامش میده. یه روز داشتم فیلم Eat Pray Love (بخور عبادت کن عشق بورز) رو می دیدم. توی این فیلم شخصیت داستان به سه کشور ایتالیا، هند و اندونزی سفر می کنه. وقتی فیلم به قسمتی رسید که جولیا رابرتز (شخصیت فیلم: الیزابت گیلبرت Elizabeth Gilbert) توی جزیره بالی ساکن شده، دقیقا گفتم: من یه روز همین جایی که تو نشستی می شینم. اون موقع نه پولی برای سفر داشتم نه برنامه ای، اما مدام خودم رو اونجا تصور می کردم. دو ماه بعد به طرز شگفت انگیزی در یک مسابقه برنده شدم و به اندونزی دعوت شدم. در اولین فرصت بلیط بالی گرفتم، اما حتی توی ذهنم نبود که برم همون خونه محل فیلمبرداری اون فیلم رو ببینم. باز هم قانون جذب منو با دوستی هندی آشنا کرد و اون ازم پرسید: راستی دلت می خواد خونه ای که این فیلم توش فیلمبرداری شده رو ببینی؟ و این بود که دو ماه بعد من روی همون سکویی نشستم که جولیا رابرتز توی فیلم نشسته بود! پی نوشت: مجله تایمز الیزابت گیلبرت Elizabeth Gilbert را در لیست صد انسان برتر و تاثیر گذار قرن بیستم معرفی کرده است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
حکایت طمع یاران حضرت عیسی(ع) به خشت های طلا عیسی بن مریم علیه السلام دنبال حاجتی می رفت. سه نفر از یارانش [پیروانش] همراه او بودند. سه خشت طلا دیدند که در وسط راه افتاده بود. حضرت عیسی(ع) به اصحابش گفت: این طلاها مردم را می کشند؛ مبادا محبت آنها را به دل خود راه دهید. آنگاه از آنجا گذشته و به راه خود ادامه دادند. پس از طی مسیری کوتاه، یکی از آنان گفت: ای روح الله! کار ضروری برایم پیش آمده، اجازه بده که برگردم. او برگشت و دو نفر دیگر نیز مانند رفیقشان عذر و بهانه آوردند و برگشتند و هر سه در کنار خشت های طلا گرد آمدند. تصمیم گرفتند طلاها را بین خودشان تقسیم نمایند. دو نفرشان به دیگری گفتند: اکنون گرسنه هستیم. تو برو غذا بخر. پس از آنکه غذا خوردیم و حالمان بهتر شد، طلاها را تقسیم می کنیم. او هم رفت خوراکی خرید و در آن زهری ریخت تا آن دو رفیقش را بکشد و طلاها تنها برای او بماند. آن دو نفر نیز با هم نقشه کشیدند هنگامی که وی برگشت او را بکشند، سپس طلاها را بین خودشان تقسیم کنند. وقتی رفیقشان طعام را آورد، آن دو نفر برخاستند و او را کشتند و مشغول خوردن غذا شدند. به محض اینکه آن طعام آلوده را خوردند، مسموم شده و مردند! حضرت عیسی(ع) هنگامی که برگشت، دید هر سه یارانش در کنار خشت های طلا مرده اند. با اذن پروردگار آنان را زنده کرد و فرمود: آیا نگفتم این طلاها انسان را می کشند؟ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
خاطره کوفی عنان دبیرکل سابق سازمان ملل از دوران تحصیل از کوفی عنان (دبیر کل اسبق سازمان ملل و برنده جایزه صلح نوبل) پرسیدند: بهترین خاطره شما از دوران تحصیل چه بود؟ او جواب داد: روزی معلم علوم ما وارد کلاس شد و برگه سفید را به تخته سیاه چسباند. در وسط آن لکه ای با جوهر سیاه نمایان بود. بعد معلم از شاگردان پرسید: بچه ها در این برگه چه می بینید؟ همه جواب دادند: یک لکه سیاه آقا. معلم با چهره ای اندیشمندانه لحظاتی در مقابل تخته کلاس راه رفت و سپس با دست خود به اطراف لکه سیاه اشاره کرد و گفت: بچه های عزیز! چرا این همه سفیدی اطراف لکه سیاه را ندیدید؟ کوفی عنان می گوید: از آن روز تلاش کردم اول سفیدی ها (خوبی ها، نکات مثبت، روشنایی ها و ) را ببینم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
زندگی انعکاس رفتار آدمی است پدری و پسری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد به زمین افتاد و داد کشید: آآآی ی ی! صدایی از دور دست آمد: آآآی ی ی ی! پسرک با کنجکاوی فریاد زد کی هستی؟ پاسخ شنید کی هستی؟ پسرک خشمگین شد و فریاد زد ترسو! باز پاسخ شنید ترسو! پسرک با تعجب از پدر پرسید په خبر است؟ پدر لبخند ی زد و گفت پسرم توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک فهرمان هستی. صدا پاسخ داد تو یک قهرمان هستی. پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدرش توضیح داد: مردم می گویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است هر چیزی که بگویی یا انجام دهی زندگی عینا به تو همان را جواب می دهد. اگر عشق را بخواهی عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی آن را حتما به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی زندگی همان را به تو خواهد داد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
شگرد مهندس ساختمان با اسکناس دلاری و سنگریزه ﺭﻭﺯﯼ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮهاﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ. اون مهندس ﺧﯿﻠﯽ کارگر رو ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ. ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ یک اسکناس 10 ﺩﻻﺭی ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ (ﺗﺎ شاید ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ) ﮐﺎﺭﮔﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭﻭ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﺍﻭﻧﻮ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ. ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ 50 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺍﻭﻣﺪﻩ، ﭘﻮﻟﻮ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ. ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﮔﺮ. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮﺷﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﮐﺎﺭﺷﻮ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ ﻭ ﺣﺮﻓﺎﺷﻮ ﺑﺎﻫﺎﺵﻣﯿﺰﻧﻪ. ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ، ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﻪ ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎسگزار ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ. ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﻮﻥ ﻣﯿﻔﺘﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺪ، ﺩﺭ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯾﻢ. ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺳﺖ؛ ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ، ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﭙﺎسگزار ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﯾﻔﺘﺪ! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا