داستان ناصرالدین شاه و زغال فروش
گویند روزی ناصرالدین شاه در بازدید از شهر اصفهان با کالسکه سلطنتی از میدان کهنه اصفهان عبور می کرد که چشمش به ذغال فروشی افتاد که قیافه اش غرق در سیاهی ذغال شده بود. مرد ذغال فروش فقط یک شلوارک به پا داشت و مشغول جدا کردن ذغال از خاکه ذغال ها بود و در نتیجه گرد ذغال با بدن عرق کرده و عریان او منظره وحشتناکی را بوجود آورده بود.
ناصرالدین شاه سرش را از کالسکه بیرون آورده و ذغال فروش را صدا کرد. ذغال فروش جلو آمد و گفت: بله قربان.
ناصرالدین شاه با نگاهی به سر تا پای او گفت: جهنم بوده ای؟
ذغال فروش زرنگ گفت: بله قربان!
شاه از برخورد ذغال فروش خوشش آمده و گفت: چه کسی را در جهنم دیدی؟
ذغال فروش حاضر جواب گفت: اینهایی که در رکاب اعلیحضرت هستند، همه را در جهنم دیدم!
شاه به فکر فرو رفته و بعد از مکث کوتاهی گفت: مرا آنجا ندیدی؟
ذغال فروش فکر کرد اگر بگوید شاه را در جهنم دیده، ممکن است دستور قتلش صادر شود، اگر هم بگوید که ندیدم که حق مطلب را اداء نکرده است.
پس گفت: اعلیحضرت! حقیقش این است که من تا ته جهنم نرفتم!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
ریشه و داستان ضرب المثل کلاهش پس معرکه است
در زمان های قدیم معمول بود که دراویش و شعبده بازها و معرکه گیران در کوچه ها و خیابان ها سر چهارراه ها و معابر عمومی بساطشان را پهن می کردند و به اصطلاح معرکه می گرفتند و مردم را با شعبده بازی، پهلوانی، اجرای نمایش، مناقب خوانی، شاهنامه خوانی سرگرم می کردند و اصطلاحاً چند چشمه بازی می کردند. یعنی هنرها و شعبده بازی های خود را ضمن اظهار مطالب مشروحی، به تماشاچیان نشان می دادند و مردم هم دور بساط اینها جمع می شدند و با شور و اشتیاق تماشا می کردند. البته به فراخور اهمیت هنری که عرضه می کردند از تماشاچیان مبلغی پول دریافت می داشتند.
دراویش معرکه گیر کارشان شعبده بازی، مسئله گویی، مارگیری، مناقب خوانی و شرح معجزات حضرت رسول اکرم(ص) و اولیای دین، عملیات پهلوانی، قصه گویی و از این قبیل بوده است.
شکل و ترتیب معرکه گیری به این ترتیب بود که ابتدا درویش یا شعبده باز در وسط چهارراه و معبر عمومی سفره ای پهن می کرد و با کمک معاون و دستیارش مشغول شعرخوانی و سوال و جواب می شد که آن را در اصطلاح معرکه گیران، شیداللهی می گفته اند. اطراف این سفره تا مسافت و عمق یک الی دو متر کاملاً باز بود و جزء حریم درویش معرکه گیر محسوب می شد که هنگام انجام برنامه در آن تردد و رفت و آمد می کرده است. خارج از این محوطه تماشاچیان مجاز بودند دایره وار بایستند و هنرنمایی های معرکه گیر را تماشا کنند.
چنانچه بر تعداد تماشاچیان افزوده می شد درویش معرکه گیر دوایر صفوف اول و دوم و سوم را تکلیف می کرد که بنشینند تا بقیه تماشاچیان که دیرتر رسیده و در عقب جمعیت ایستاده بودند، بتوانند بساط معرکه گیری را ببینند و از نقالی ها، عملیات و شیرین کاری های معرکه گیراستفاده کنند.
گاهی اتفاق می افتاد یکی از تماشاچیان که در صف جلو نشسته بود با اطرافیان اختلاف پیدا می کرد و یا رفتاری از او سرمی زد که موجب حواس پرتی معرکه گر و اختلال (اخلال) در نظم صفوف و تماشاچیان می شد. در این هنگام یکی از تماشاچیان به منظور دفع شر، کلاه آن شخص مخل نظم و مزاحم را که در صف اول نشسته بود بر می داشت و به خارج از دایره، یعنی پسِ معرکه پرتاب می کرد.
پیداست شخص مزاحم که کلاهش پس معرکه افتاده بود، برای به دست آوردن کلاهش، به ناچار از معرکه خارج می شد و سایرین جایش را می گرفتند و دیگر نمی توانست به صف اول بازگردد. بنابراین «کلاهش پس معرکه است» از این رهگذر و بساط معرکه گیری به صورت ضرب المثل درآمد.
این ضرب المثل ناظر بر شخصی است که در اموری که دیگران نیز شرکت دارند، تنها او با وجود تلاش و فعالیت خستگی ناپذیر به مقصود نرسد و از مساعی و زحمات خویش بهره نگیرد، یا در زمانی که گفته می شود فلانی کلاهش پس معرکه است یعنی وضعش طوری است که احتمال موفقیت نمی رود.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
نقاشی بچه از مادر یک چشم و اشتباه معلم
پسر کوچولو از مدرسه اومد و دفتر نقاشیش رو پرت کرد روی زمین! بعد هم پرید بغل مامانش و زد زیر گریه! مادر نوازش و آرومش کرد و خواست که بره و لباسش رو عوض کنه.
دفتر رو برداشت و ورق زد. نمره نقاشیش ده شده بود! پسرک، مادرش رو کشیده بود، ولی با یک چشم! و به جای چشم دوم، دایره ای توپر و سیاه گذاشته بود!
معلم هم دور اون، دایره ای قرمز کشیده بود و نوشته بود: پسرم دقت کن!
فردای اون روز مادر سری به مدرسه زد.
از مدیر پرسید: می تونم معلم نقاشی پسرم رو ببینم؟
مدیر هم با لبخند گفت: بله، لطفا منتظر باشید.
معلم جوان نقاشی وقتی وارد دفتر شد خشکش زد! مادر یک چشم بیشتر نداشت! معلم با صدائی لرزان گفت: ببخشید، من نمی دونستم...، شرمنده ام.
مادر دستش رو به گرمی فشار داد و لبخندی زد و رفت.
اون روز وقتی پسر کوچولو از مدرسه اومد با شادی دفترش رو به مادر نشون داد و گفت: معلم مون امروز نمره ام رو کرد بیست!
زیرش هم نوشته: گلم، اشتباهی یه دندونه کم گذاشته بودم!
این قدر ساده به دیگران نمره های پائین و منفی ندیم. این قدر راحت دلی رو با قضاوت غلط مون نشکنیم!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان ضرب المثل خیاط در کوزه افتاد
در روزگار قدیم در شهر ری خیاطی بود که دکانش سر راه گورستان بود. وقتی کسی می مرد و او را به گورستان می بردند از جلوی دکان خیاط می گذشتند. یک روز خیاط فکر کرد که هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد نداشت کوزه ای به دیوار آویزان کرد و یک مشت سنگ ریزه پهلوی آن گذاشت. هر وقت از جلوی دکانش جنازه ای را به گورستان می بردند یک سنگ داخل کوزه می انداخت و آخر ماه کوزه را خالی می کرد و سنگها را می شمرد.
کم کم بقیه دوستانش این موضوع را فهمیدند و برایشان یک سرگرمی شده بود و هر وقت خیاط را می دیدند از او می پرسیدند چه خبر؟ خیاط می گفت امروز چند نفر تو کوزه افتادند.
روزها و سالها بدین منوال گذشت تا اینکه روزی قرعه فال به نام خود خیاط افتاد و خیاط هم مرد. یک روز مردی که از فوت خیاط اطلاعی نداشت به دکان او رفت و مغازه را بسته یافت. از یکی از همسایگان پرسید: خیاط کجاست؟
همسایه به او گفت: خیاط هم در کوزه افتاد.
و این حرف ضرب المثل شده و وقتی کسی به یک بلائی دچار می شود که پیش از آن درباره حرف می زده، می گویند: خیاط در کوزه افتاد.
برگزیده از قصه های سندبادنامه و قابوسنامه
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
پیرمردی در بیمارستان به انتظار پسر سربازش
پرستار بیمارستان، مردی با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: آقا پسر شما اینجاست.
پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه بخاطر حمله قلبی درد می کشید، جوان یونیفرم پوشی را که کنار چادر اکسیژن ایستاده بود دید و دستش را بسوی او دراز کرد و سرباز دست زمخت او را که در اثر سکته لمس شده بود در دست گرفت و گرمی محبت را در آن حس کرد. پرستار یک صندلی برایش آورد و سرباز توانست کنار تخت بنشیند.
تمام طول شب آن سرباز کنار تخت نشسته بود و در حالی که نور ملایمی به آنها می تابید، دست پیرمرد را گرفته بود و جملاتی از عشق و استقامت برایش می گفت.
پس از مدتی پرستار به او پیشنهاد کرد که کمی استراحت کند ولی او نپذیرفت. آن سرباز هیچ توجهی به رفت و آمد پرستار، صداهای شبانه بیمارستان، آه و ناله بیماران دیگر و صدای مخزن اکسیژن رسانی نداشت و در تمام مدت با آرامش صحبت می کرد و پیرمرد در حال مرگ بدون آنکه چیزی بگوید تنها دست پسرش را در تمام طول شب محکم گرفته بود.
در آخر، پیرمرد مرد و سرباز دست بیجان او را رها کرد و رفت تا به پرستار بگوید. منتظر ماند تا او کارهایش را انجام دهد. وقتی پرستار آمد و دید پیرمرد مرده، شروع کرد به سرباز تسلیت و دلداری دادن.
ولی سرباز حرف او را قطع کرد و پرسید: این مرد که بود؟
پرستار با حیرت جواب داد: پدرتون!
سرباز گفت: نه اون پدر من نیست، من تا به حال او را ندیده بودم.
پرستار گفت: پس چرا وقتی من شما را پیش او بردم چیزی نگفتید؟
سرباز گفت: می دونم اشتباه شده بود ولی اون مرد به پسرش نیاز داشت و پسرش اینجا نبود و وقتی دیدم او آنقدر مریض است که نمی تواند تشخیص دهد من پسرش نیستم و چقدر به وجود من نیاز دارد تصمیم گرفتم بمانم.
در هر صورت من امشب آمده بودم اینجا تا آقای ویلیام گری را پیدا کنم. پسر ایشان امروز در جنگ کشته شده و من مامور شدم تا این خبر را به ایشان بدهم. راستی اسم این پیرمرد چه بود؟
پرستار در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: آقای ویلیام گری...
دفعه بعد زمانی که کسی به شما نیاز داشت فقط آنجا باشید و بمانید و تنهایش نگذارید.
ما انسانهائی نیستیم که در حال عبور از یک تجربه گذرای روحی باشیم بلکه روح هائی هستیم که در حال عبور از یک تجربه گذرای بشری هستیم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان استیوجابز و گوشی آیفون فقط با یک کلید
وقتی استیو جابز بهترین مهندسان خودشو درگیر پروژه فوق سری ساخت تلفن همراه آیفون کرد، در واقع درگیر یک نبرد تمام عیار شد. اپل هیچ سابقه ای در ساخت تلفن های همراه نداشت و این پروژه برای شرکتی که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت کار عظیمی بود. یکی از دلایل اصلی استیو جابز برای اجرای این پروژه این بود که به نظر او گوشی های همراه، آن زمان بیش از اندازه پیچیده بودند و او عاشق سادگی بود.
این یک مبارزه به تمام معنی برای مردی بود که خود را متعهد به دقت در جزئیات و در عین حال سادگی می دانست. به این ترتیب استیو از همان ابتدا مصمم شده بود که گوشی همراه ساخت اپل باید تنها یک کلید داشته باشد.
مهندسان شرکت اپل در جلسات هفتگی خود بارها به او گفتند که ساختن گوشی همراه که فقط یک کلید داشته باشد محال است، نمی شود تنها با یک کلید هم داخل برنامه ها رفت هم خاموش و روشن کرد هم کارکردها را تنظیم کرد، هم به اینترنت وصل شد و هم از باقی امکانات گوشی استفاده کرد!
اما استیو شکایت های آنها را نمی شنید او مدام اصرار داشت و می گفت: این گوشی باید فقط یک دکمه داشته باشه، راهشو پیدا کنین.
گرچه استیو در آن زمان اسطوره خلاقیت و حلال مشکلات همکارانش در ارائه راهکار بود، اما او هم نمی دانست که چطور می شود گوشی تلفنی همراهی را طراحی کرد که فقط یک دکمه داشته باشد! ولی وقتی خود به عنوان مصرف کننده نهایی نگاه می کرد و راحتی را می خواست مدام همان را تکرار می کرد و مهندسانش را به یافتن راه حل های ممکن وامی داشت و البته که شما خوانندگان، آخر قصه را می دانید: آیفون تنها با یک کلید ساخته شد!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
خدمت امام سجاد(ع) به اهل قافله
قافله ای از مسلمانان که آهنگ مکه داشت، همینکه به مدینه رسید چند روزی توقف و استراحت کرد و بعد از مدینه به مقصد مکه به راه افتاد. در بین راه مکه و مدینه، در یکی از منازل، اهل قافله با مردی مصادف شدند که با آنها آشنا بود. آن مرد در ضمن صحبت با آنها، متوجه شخصی در میان آنها شد که سیمای صالحین داشت و با چابکی و نشاط مشغول خدمت و رسیدگی به کارها و حوایج اهل قافله بود.
در لحظه اول او را شناخت. با کمال تعجب از اهل قافله پرسید: این شخصی را که مشغول خدمت و انجام کارهای شماست می شناسید؟
- نه، او را نمی شناسیم، این مرد در مدینه به قافله ما ملحق شد، مردی صالح و متقی و پرهیزگار است. ما از او تقاضا نکرده ایم که برای ما کاری انجام دهد، ولی او خودش مایل است که در کارهای دیگران شرکت کند و به آنها کمک بدهد.
- معلوم است که نمی شناسید، اگر می شناختید این طور گستاخ نبودید، هرگز حاضر نمی شدید مانند یک خادم به کارهای شما رسیدگی کند.
- مگر این شخص کیست؟
- این، علی بن الحسین زین العابدین است.
جمعیت آشفته بپا خاستند و خواستند برای معذرت، دست و پای امام را ببوسند. آنگاه به عنوان گِله گفتند: این چه کاری بود که شما با ما کردید؟! ممکن بود خدای ناخواسته ما جسارتی نسبت به شما بکنیم و مرتکب گناهی بزرگ بشویم.
امام (ع) فرمودند: من عمدا شما را که مرا نمی شناختید برای همسفری انتخاب کردم؛ زیرا گاهی با کسانی که مرا می شناسند مسافرت می کنم، آنها به خاطر رسول خدا(ص) زیاد به من عطوفت و مهربانی می کنند، نمی گذارند که من عهده دار کار و خدمتی بشوم، از این رو مایلم همسفرانی انتخاب کنم که مرا نمی شناسند و از معرفی خودم هم خودداری می کنم تا بتوانم به سعادت خدمت نایل شوم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستانی از ابوریحان بیرونی: امید کسی را ناامید نکن
ابوریحان بیرونی در خانه یکی از بزرگان نیشابور میهمان بود. از هشتی ورودی خانه، صدای او را می شنید که در حال نصیحت و اندرز است:
مردی به دوست ابوریحان می گفت هر روز نقشی بر دکان خود افزون کنم و گلدانی خوشبوتر از پیش در پیشگاهش بگذارم بلکه عشقم از آن گذرد و به زندگیم باز آید
و دوست ابوریحان او را نصیحت کرده که عمر کوتاست و عقل تعلل را درست نمی داند. آن زن اگر تو را می خواست حتما پس از سالها باز می گشت؛ پس یقین دان دل در گروی مردی دیگر دارد و تو باید به فکر آینده خویش باشی.
سه روز بعد ابوریحان داشت از دوستش خداحافظی می کرد که خبر آوردند، همان کسی که نصیحتش نمودید بر بستر مرگ فتاده و سه روز است هیچ نخورده.
میزبان ابوریحان قصد لباس کرد برای دیدار آن مرد، ابوریحان دستش را گرفت و گفت: نفسی که سردی را بر گرمای امید می دمد مرگ را به بالینش فرستاده.
میزبان سر خم نمود. ابوریحان به دیدار آن مرد رفته و چنان گرمای امیدی به او بخشید که آن مرد دوباره آب نوشید.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
ماجرای اولین اعتراف کننده نزد کشیش و سیاستمدار مهمان
در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود. در روز موعود، مهمان سیاستمدار تأخیر داشت و بنابراین کشیش تصمیم گرفت کمی برای مستمعین صحبت کند.
پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم. انگار همین دیروز بود. راستش را بخواهید، اولین کسی که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت. به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی ، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده ام و این شهر مردمی نیک دارد.
در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد. در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی کرد و سپس گفت: به یاد دارم زمانی که پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی بودم که برای اعتراف مراجعه کردم...!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان شاپور پادشاه ساسانی و شمشیر زیبای آهنگر
آهنگری شمشیر بسیار زیبا تقدیم شاپور پادشاه ساسانی نمود. شاپور از او پرسید: چه مدت برای ساختن این شمشیر زمان گذاشته ایی؟
آهنگر پاسخ داد: یک سال تمام.
پادشاه ایران باز پرسید: اگر یک شمشیر ساده برای سربازان بسازی چقدر زمان می برد؟
و او گفت: سه تا چهار روز.
شاپور گفت: آیا این شمشیر قدرتی بیشتر از آن صد شمشیر دیگری که می توانستی بسازی دارد؟
آهنگر گفت: خیر، این شمشیر زیباست و شایسته کمر شهریار!
پادشاه ایران گفت: سپاسگزارم از این پیشکش اما، پادشاه اهل فرمان دادن است نه جنگیدن، من از شما شمشیر برای سپاهیان ایران می خواهم نه برای خودم، و به یاد داشته باش سرباز بی شمشیر، نگهبان کیان کشور، پادشاه و حتی جان خویش نیست.
شاپور در ادامه با نگاهی پدرانه به آهنگر گفت: اگر به تو پاداش دهم هر روز صنعتگران و هنرمندان به جای توجه به نیازهای واقعی کشور، برای من زینت آلات می سازند و این سرآغاز سقوط ایران است. پدرم به من آموخت زندگی ساده داشته باشم تا فرمانروایی من پایدارتر باشد. پس برای سربازان شمشیر بساز که نبردهای بزرگ در راه است.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales