#داستان_آموزنده
🔆 اين هم نتيجه بى احترامى به تربت سيدالشهدا عليه السلام
موسى بن عبدالعزيز مى گويد: يوحنّا (طبيب نصرانى ) به من گفت : تو را به حق پيغمبر و دينت سوگند مى دهم كه بگويى اين كيست كه مردم به زيارت قبر او مى روند؟
آيا او از اصحاب پيغمبر شما است ؟ گفتم : نه ، بلكه او امام حسين عليه السلام پسر دختر پيغمبر ما است .
منظورت از اين سؤ ال چيست ؟
گفت : خبر شگفتى دارم و ادامه داد كه :
يك شب شاپور، خادم رشيد مرا احضار كرد، نزد او رفتم ، او مرا به خانه موسى بن عيسى كه از خويشان خليفه بود برد، ديدم موسى بى هوش در رختخواب خود افتاده و طشتى پيش روى او گذاشته اند كه تمام امعاء و احشاى او در آن ريخته بود.
شاپور از خادم موسى پرسيد: اين چه حال است كه براى موسى رخ داده ؟
خادم گفت :
يك ساعت قبل حالش خوب بود و با خوشحالى نشسته بود و با نديمان خود صحبت مى كرد!
شخصى از بنى هاشم اينجا بود، گفت : من بيمارى سختى داشتم و با هر چه معالجه كردم مفيد واقع نشد تا اينكه كاتب من گفت از تربت امام حسين عليه السلام استفاده كنم ، اين كار را كردم و شفا يافتم موسى گفت :
از آن تربت را كه باقى مانده بود آورد:
موسى آن تربت را گرفت و از روى بى احترامى در نشيمنگاه خود داخل كرد! در همان ساعت فرياد او بلند شد كه : ((النّار، النّار)) آتش ، آتش ، طشتى بياوريد، اين طشت را آوردند و اينها امعا و احشاى اوست كه از او خارج شده است !
نديمانش متفرق شدند و مجلس سرور موسى به ماتم مبدل شد. شاپور به من گفت : بيا نگاه كن ، آيا مى توانى او را معالجه كنى ؟ من چراغ طلبيدم و آنچه در طشت بود به دقت نگاه كردم ديدم جگر، سپرز و شش و دلش همه از او خارج شده است ! تعجب كردم و گفتم :
((ما لا حد فى هذا صنع الا ان يكون لعيسى الذى كان يحيى الموتى )) : ((هيچ كس نمى تواند درباره اين شخص كارى بكند مگر حضرت عيسى كه مرده را زنده مى كرد)).
شاپور خادم گفت : راست گفتى ، وليكن اينجا باش تا معلوم شود كه حال موسى به كجا ختم مى گردد.
يوحنّا گفت : من آن شب نزد ايشان ماندم و موسى سحرگاه به جهنم واصل گرديد.
پسر عبدالعزيز مى گويد:
يوحنّا با وجودى كه نصرانى بود
مدتى به زيارت امام حسين عليه السلام
مى آمد، تا اينكه به دين اسلام گرويد و اسلامش نيكو گرديد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
📚داستان کمالالملک در اروپا
📌نقاشی پول داخل بشقاب
✍کمال الملک نقاش چیره دست ایرانی (دوران قاجار) برای آشنایی با شیوه ها و سبکهای نقاشان فرنگی به اروپا سفر کرد.
زمانی که در پاریس بود فقر دامانش را گرفت و حتی برای سیر کردن شکمش هم پولی نداشت.
🔹یک روز وارد رستورانی شد و سفارش غذا داد در آنجا رسم بود که افراد متشخص پس از صرف غذا پول غذا را روی میز می گذاشتند و می رفتند،
معمولا هم مبلغی بیشتر، چرا که این مبلغ اضافی بعنوان انعام به گارسون می رسید.
🔸اما کمال الملک پولی در بساط نداشت بنابراین پس از صرف غذا از فرصت استفاده کرد از داخل خورجینی که وسایل نقاشی اش در آن بود مدادی برداشت و پس از تمیز کردن کف بشقاب عکس یک اسکناس را
روی آن کشید،
بشقاب را روی میز گذاشت و از رستوران بیرون آمد.
🔹گارسون که اسکناس را داخل بشقاب دید دست برد که آن را بردارد ولی متوجه شد که پولی در کار نیست و تنها یک نقاشی ست
بلافاصله با عصبانیت دنبال کمال الملک
دوید یقه او را گرفت و شروع به داد و فریاد کرد صاحب رستوران جلو آمد و جریان را پرسید.
🔸گارسون بشقاب را به او نشان داد و گفت
این مرد یک دزد و شیادست بجای پول عکس اش را داخل بشقاب کشیده صاحب رستوران که مردی هنر شناس بود دست در جیب برد و مبلغی پول به کمال الملک داد.
🔹بعد به گارسون گفت رهایش کن برود
این بشقاب خیلی بیشتر از یک پرس غذا ارزش دارد.
✍نقل است امروز این بشقاب در موزه ی لوور پاریس بعنوان بخشی از تاریخ هنری این شهر نگهداری می شود.؟
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستانی از دیوان بلخ : خر ما از کرگی دم نداشت(1)
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را (برای کمک کردن) دست در دُم خر زده قُوَت کرد (زور زد). دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که تاوان بده .
مرد به قصد فرار به کوچه ای دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ای درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت (سِقط کرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ای فرو جست که در آن طبیبی خانه داشت. جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست.
مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست.
مرد گریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که دخیلم! .
قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند. نخست از یهودی پرسید.
یهودی گفت: این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم.
قاضی گفت: دیه مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند. و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه شکایت بی مورد محکومش کرد.
جوانِ پدر مرده را پیش خواند. گفت: این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام.
قاضی گفت: پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است. حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی!
و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد.
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت: قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش.
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید.
قاضی آواز داد: هی! بایست که اکنون نوبت توست.
صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد: مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کرگی دُم نبوده است.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان ناصرالدین شاه و زغال فروش
گویند روزی ناصرالدین شاه در بازدید از شهر اصفهان با کالسکه سلطنتی از میدان کهنه اصفهان عبور می کرد که چشمش به ذغال فروشی افتاد که قیافه اش غرق در سیاهی ذغال شده بود. مرد ذغال فروش فقط یک شلوارک به پا داشت و مشغول جدا کردن ذغال از خاکه ذغال ها بود و در نتیجه گرد ذغال با بدن عرق کرده و عریان او منظره وحشتناکی را بوجود آورده بود.
ناصرالدین شاه سرش را از کالسکه بیرون آورده و ذغال فروش را صدا کرد. ذغال فروش جلو آمد و گفت: بله قربان.
ناصرالدین شاه با نگاهی به سر تا پای او گفت: جهنم بوده ای؟
ذغال فروش زرنگ گفت: بله قربان!
شاه از برخورد ذغال فروش خوشش آمده و گفت: چه کسی را در جهنم دیدی؟
ذغال فروش حاضر جواب گفت: اینهایی که در رکاب اعلیحضرت هستند، همه را در جهنم دیدم!
شاه به فکر فرو رفته و بعد از مکث کوتاهی گفت: مرا آنجا ندیدی؟
ذغال فروش فکر کرد اگر بگوید شاه را در جهنم دیده، ممکن است دستور قتلش صادر شود، اگر هم بگوید که ندیدم که حق مطلب را اداء نکرده است.
پس گفت: اعلیحضرت! حقیقش این است که من تا ته جهنم نرفتم!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
درس بده ولی پند مده که پند نیاز به سفر هفتاد ساله دارد
حکایت کرده اند که در شهر میانه نوجوانی باهوش تمام کتابهای استادش را آموخته و چشم بسته آن ها را برای دیگر شاگردان می خواند.
استادش به او گفت به یک شرط می گذارم در امر آموزش دادن مرا کمک کنی.
شاگرد پرسید چه شرطی؟
استاد گفت آموزش بده اما نصیحت مکن.
شاگرد گفت: چرا نصیحت نکنم؟
استاد پیر گفت: دانش در کتاب هست اما پندآموزی احتیاج به تجربه و زمان دارد که تو آن را نداری زیرا خرد نتیجه باروری دانش و تجربه است.
شاگرد گفت: درس بزرگی به من آموختید، سعی می کنم امر شما را انجام دهم.
گویند سالها گذشت و تا استاد زنده بود آن شاگرد، کسی را اندرز نمی داد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
حکایت سقراط و پالایش سه گانه برای سخن گفتن در مورد دیگران
در یونان باستان، سقراط به دانش زیادش مشهور و احترامی والا داشت. روزی یکی از آشنایانش، فیلسوف بزرگ را دید و گفت: سقراط، آیا می دانی من چه چیزی درباره دوستت شنیدم؟
سقراط جواب داد: یک لحظه صبر کن، قبل از اینکه چیزی به من بگویی، مایلم که از یک آزمون کوچک بگذری. این آزمون، پالایش سه گانه نام دارد.
آشنای سقراط گفت: پالایش سه گانه؟
سقراط جواب داد : درست است، قبل از اینکه درباره دوستم حرفی بزنی، خوب است که چند لحظه وقت صرف کنیم و ببینیم که چه می خواهی بگویی.
اولین مرحله پالایش حقیقت است. آیا تو کاملا مطمئن هستی که آنچه که درباره دوستم می خواهی به من بگویی حقیقت است؟
آشنای سقراط جواب داد : نه، در واقع من فقط آن را شنیده ام و...
سقراط گفت: بسیار خوب، پس تو واقعا نمی دانی که آن حقیقت دارد یا خیر.
حالا بیا از مرحله دوم بگذر، مرحله پالایش خوبی. آیا آنچه که درباره دوستم می خواهی به من بگویی، چیز خوبی است؟
آشنای سقراط جواب داد: نه، برعکس...
سقراط گفت: پس تو می خواهی چیز بدی را درباره او بگویی، اما مطمئن هم نیستی که حقیقت داشته باشد. با این وجود ممکن است که تو از آزمون عبور کنی، زیرا هنوز یک سوال دیگر باقی مانده است.
مرحله سوم : پالایش سودمندی است. آیا آنچه که درباره دوستم می خواهی به من بگویی، برای من سودمند است؟
آشنای سقراط جواب داد : نه، نه حقیقتا.
سقراط نتیجه گیری کرد: بسیارخوب، اگر آنچه که می خواهی بگویی، نه حقیقت است، نه خوب است و نه سودمند، چرا اصلا می خواهی به من بگویی؟!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان شانس اول برای ازدواج و گاوی که دم نداشت و هزینه فرصت
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیره.
کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر رو یک به یک آزاد می کنم، اگر تونستی دم یکی از این سه گاو رو بگیری، میتونی با دخترم ازدواج کنی.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه بهتری خواهد بود، پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه.
دوباره در طویله باز شد. باورنکردنی بود! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم به زمین می کوبید، خرخر می کرد و وقتی او رو دید، آب دهانش جاری شد.
مرد جوان با خود گفت گاو بعدی هر چیزی هم که باشه، باید از این بهتر باشه. به سمتِ حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتی خارج بشه.
برای بار سوم در طویله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. این گاو، برای مرد جوان بود! در حالی که گاو نزدیک می شد، در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش رو دراز کرد. اما گاو دم نداشت!
هزینه فرصت چیست؟
هزینه فرصت که به آن عباراتی چون هزینه اقتصادی، هزینه واقعی یا قیمت سایه نیز می گویند، همان هزینه ای است که برای فرصت های از دست رفته پرداخت، می شود.
هزینه فرصت از دست رفته به معنی هزینه های ناشی از رد کردن یک گزینه دربرابر گزینه انتخاب شده است.
بنابراین هر تصمیمی، هزینه فرصت دارد. در زمینه سرمایه گذاری و انجام معاملات، شما باید آنچه را که در یک معامله بدست می آورید و همچنین آنچه که در اثر انتخاب یک معامله از آن دست می کشید، تجزیه و تحلیل کنید. مثلا اگر در بین چند طرح اقتصادی شما طرحی با 10% نرخ بازگشت سود انتخاب کرده اید و سودآورترین طرخ 12% عایدی داشته، هزینه فرصت از دست رفته شما 2% است.
هزینه فرصت تنها برای اصطلاحات مادی و مالی بکار نمی رود بلکه اصطلاحی است که برای هر چیز دارای ارزش قابل استفاده است. به عنوان مثال فردی به دو برنامه تلویزیونی علاقمند است و در صورت همزمانی این دو برنامه، این فرد به ناچار باید یکی از این دو برنامه را انتخاب کند و برنامه دیگر هزینه فرصت وی است.
هزینه فرصت به شما این بینش را می دهد تا در انتخاب های خود سود و زیان را با روش موثرتری بررسی کنید و از منابع در دسترس خود مانند زمان، بهترین استفاده را بکنید.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان شانس اول برای ازدواج و گاوی که دم نداشت و هزینه فرصت
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیره.
کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر رو یک به یک آزاد می کنم، اگر تونستی دم یکی از این سه گاو رو بگیری، میتونی با دخترم ازدواج کنی.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه بهتری خواهد بود، پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه.
دوباره در طویله باز شد. باورنکردنی بود! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم به زمین می کوبید، خرخر می کرد و وقتی او رو دید، آب دهانش جاری شد.
مرد جوان با خود گفت گاو بعدی هر چیزی هم که باشه، باید از این بهتر باشه. به سمتِ حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتی خارج بشه.
برای بار سوم در طویله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. این گاو، برای مرد جوان بود! در حالی که گاو نزدیک می شد، در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش رو دراز کرد. اما گاو دم نداشت!
هزینه فرصت چیست؟
هزینه فرصت که به آن عباراتی چون هزینه اقتصادی، هزینه واقعی یا قیمت سایه نیز می گویند، همان هزینه ای است که برای فرصت های از دست رفته پرداخت، می شود.
هزینه فرصت از دست رفته به معنی هزینه های ناشی از رد کردن یک گزینه دربرابر گزینه انتخاب شده است.
بنابراین هر تصمیمی، هزینه فرصت دارد. در زمینه سرمایه گذاری و انجام معاملات، شما باید آنچه را که در یک معامله بدست می آورید و همچنین آنچه که در اثر انتخاب یک معامله از آن دست می کشید، تجزیه و تحلیل کنید. مثلا اگر در بین چند طرح اقتصادی شما طرحی با 10% نرخ بازگشت سود انتخاب کرده اید و سودآورترین طرخ 12% عایدی داشته، هزینه فرصت از دست رفته شما 2% است.
هزینه فرصت تنها برای اصطلاحات مادی و مالی بکار نمی رود بلکه اصطلاحی است که برای هر چیز دارای ارزش قابل استفاده است. به عنوان مثال فردی به دو برنامه تلویزیونی علاقمند است و در صورت همزمانی این دو برنامه، این فرد به ناچار باید یکی از این دو برنامه را انتخاب کند و برنامه دیگر هزینه فرصت وی است.
هزینه فرصت به شما این بینش را می دهد تا در انتخاب های خود سود و زیان را با روش موثرتری بررسی کنید و از منابع در دسترس خود مانند زمان، بهترین استفاده را بکنید.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان فرشته بیکار و شکرگزاری به درگاه خداوند
روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند.
مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟
فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چه کار می کنید؟
کی از فرشتگان که با عجله کار می کرد گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است!
با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند خدایا شکر.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
سوال از کشیش: دعا کردن در حین سیگار کشیدن
در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد: فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟
ماکس جواب می دهد: چرا از کشیش نمی پرسی؟
جک نزد کشیش می رود و می پرسد: جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن هستم، سیگار بکشم.
کشیش پاسخ می دهد: نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.
جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند.
ماکس می گوید: پاسخ کشیش تعجبی نداره. تو سوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.
ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد: آیا وقتی در حال سیگار کشیدن هستم می توانم دعا کنم؟
کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: مطمئناً، پسرم. مطمئنا!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
ضرب المثل شتر دیدی ندیدی از کجا آمده؟
مردی در صحرا دنبال شترش می گشت تا اینکه به پسر باهوشی برخورد و سراغ شتر را از او گرفت. پسر گفت: شترت یک چشمش کور بود؟
مرد گفت: بله.
پسر پرسید: آیا یک طرف بارش شیرینی و طرف دیگرش ترشی بود؟
مرد گفت: بله، بگو ببینم شتر کجاست؟
پسر گفت: من شتری ندیدم!
مرد ناراحت شد، و فکر کرد که شاید پسرک بلایی سر شتر آورده پس او را نزد قاضی برد و ماجرا را برای او تعریف کرد.
قاضی از پسر پرسید: اگر تو شتر را ندیدی چطور همه مشخصاتش را می دانستی؟
پسرک گفت: روی خاک رد پای شتری را دیدم که فقط سبزه های یک طرف را خورده بود، فهمیدم که شاید یک چشمش کور بوده،
بعد متوجه شدم که در یک طرف راه، مگس و در طرف دیگر، پشه بیشتر است! چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی نتیجه گرفتم که شاید یک لنگه بار شتر شیرینی و یک لنگه دیگر ترشی بوده است.
قاضی از هوش پسرک خوشش آمد و گفت: درست است که تو بی گناهی، ولی زبانت باعث دردسرت شد پس از این به بعد شتر دیدی ندیدی!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales