📗داستان واقعی شب
امام سجاد علیه السلام شتری داشت كه 20 بار (و به نقلی 22 بار) سوار بر آن، برای سفر حج به مكه رفته بود و در تمام این مدت حتی یك تازیانه به او نزده بود، از این رو آن شتر، محبت و عظمت اخلاقی امام را احساس نموده بود.
هنگامی كه امام سجاد علیه السلام در بستر شهادت قرار گرفت به فرزندش امام باقر علیه السلام در مورد آن شتر چنین فرمود:
«من با این شتر بیست بار به مكه رفتم و حج به جا آوردم، و در تمام مدت رفت و برگشت، حتی یك تازیانه به او نزدم، هنگامی كه از دنیا رفتم، هرگاه شتر مرد او را دفن كن تا درندگان گوشت او را نخورند چرا كه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هر شتری كه در هفت حج، در عرفات توقف كند، خداوند او را از شتران بهشت قرار می دهد و نسل او را پربركت می نماید.
امام باقر علیه السلام به این وصیت عمل كرد.
و نیز امام سجاد علیه السلام در شب آخر عمر، به امام باقر علیه السلام فرمود:
«امشب همان شبی است كه به من وعده ی (رحلت از دار دنیا) داده شده است، به تو سفارش می كنم، برای شترم اصطبلی بساز و همواره علوفه اش را فراهم كن.»
هنگامی كه امام سجاد علیه السلام از دنیا رفت و پیكر مطهرش را
به خاك سپردند، چیزی نگذشت كه آن شتر از اصطبل بیرون شد و كنار قبر امام سجاد علیه السلام آمد و گردنش را روی قبر نهاد، در حالی كه ناله می كرد و اشك از چشمانش سرازیر بود.
در روایت دیگر آمده: آن شتر سراسیمه از چراگاه آمد و در كنار قبر خوابید و گردنش را روی قبر نهاد و در خاك غلطید.
ماجرا را به امام باقر علیه السلام خبر دادند، آن حضرت به بالین شتر آمد، او را بسیار پریشان دید، فرمود: «اكنون بس است، برخیز برو خدا تو را مبارك گردانید.» شتر برخاست و رفت، ولی طولی نكشید كه بار دیگر بازگشت و در كنار قبر امام در خاك غلطید، اشك ریخت، باز امام باقر علیه السلام به بالین او آمد و فرمود: برخیز برو، ولی این بار شتر برنخاست. امام باقر علیه السلام به حاضران فرمود: «رهایش كنید كه در حال وداع است.» آن شتر سه روز به همان حال بود تا مرد.
آری، شتری كه سالها با صدای ملكوتی و مناجاتهای جانسوز عرفانی امام سجاد علیه السلام خو گرفته بود و همواره از محبتهای سرشار آن امام همام برخوردار بود، نتوانست رنج فراق آن حضرت را تحمل كند. از این رو جان سپرد.
کاش به اندازه شتری نسبت به امام زمانمان حضرت مهدی علیه السلام معرفت داشتیم...
📗اصول كافي، ج 1، ص 468
- بحار، ج 46
@Magic_Tales
🔴 حکایت عجیب دزدى با نام امام حسين عليه السلام!!!
✍از مرحوم سيد احمد بهبهانى نقل شده : در ايام توقفم در كربلا حاج حسن نامى در بازار زينبيه ، دكانى داشت كه مهر و تسبيح مى ساخت و مى فروخت . معروف بود كه حاجى تربت مخصوصى دارد و مثقالى يك اشرفى مى فروشد.
روزى در حرم امام حسين عليه السلام حبيب زائرى را دزدى زد و پولهايش را برد. زائر خود را به ضريح مطهر چسبانيد و گريه كنان مى گفت : يا اباعبداللّه در حرم شما پولم را بردند، در پناه شما هزينه زندگيم را بردند. به كجا شكايت ببرم ؟حاج حسن مزبور حاضر متأ ثر شد و با همين حال تأ ثر به خانه رفت و در دل به امام حسين عليه السلام گريه مى كرد. شب در خواب ديد كه در حضور سالار شهيدان به سر مى برد به آقا گفت : از حال زائرت كه خبر دارى ؟ دزد او را رسوا كن تا پول را برگرداند. امام حسين فرمود: مگر من دزد گيرم ؟ اگر بنا باشد كه دزدها را نشان دهم بايد اول تو را معرفى كنم .
حاجى گفت : مگر من چه دزدى كردم ؟ حضرت فرمود: دزدى تو اين است كه خاك مرا به عنوان تربت مى فروشى و پول مى گيرى. اگر مال من است چرادر برابرش پول مى گيرى و اگر مال توست ، چرا به نام من مى دهى ؟ عرض كرد: آقا جان ! از اين كار توبه كردم و به جبران مى پردازم . امام حسين عليه السلام فرمود:پس من هم دزد را به تو نشان مى دهم . دزد پول زائر، گدايى است كه برهنه مى شود و نزديك سقاخانه مى نشيند و با اين وضعيت گدايى مى كند، پول را دزديد و زير پايش دفن كرد و هنوز هم به مصرف نرسانده .
حاجى از خواب بيدار مى شود و سحرگاه به صحن مطهر امام حسين عليه السلام وارد مى شود، دزد را در همان محلى كه آقا آدرس داده بود شناخت كه نشسته بود. حاجى فرياد زد: مردم بياييد تا دزد پول را به شما نشان دهم . گداى دزد هر چه فرياد مى زد مرا رها كنيد، اين مرد دروغ مى گويد، كسى حرفش را گوش نداد. مردم جمع شدند و حاجى خواب خود را تعريف كرد و زير پاى گدا را حفر كرد و كيسه پول را بيرون آورد. بعد به مردم گفت : بياييد دزد ديگرى را نشان شما دهم ، آنان را به بازار برد و درب دكان خويش را بالا زد و گفت : اين مالها از من نيست حلال شما. بعد تربت فروشى را ترك كرد و با دست فروشى امرار معاش مى كرد.
📚منبع:
حكاياتى از عنايات حسينى : ص 34
@Magic_Tales
روایت دختر سوری در محاصره داعشیها
پدرم اسلحه آورد خانه گفت: اگر اتفاقی
افتاد و من نبودم خودتان را بکشید
از پدرم پرسیدم چرا ؟؟
گفت چون اگر خودتان را نکشید
داعشیها بلایی سرتان میاورند.که ارزو میکنید بدنیا نیامده بودید.
فردای انروز چند خانواده از خانواده های
منطقه به دست داعش اسیر شدند
که پسرها و مردها و پیرمردها و پیرزنها
را سربریده و دختران و زنان را برده
بودند.
اینجا بود که مجبور شدیم یکی از
خانواده را انتخاب کنیم که اگر اتفاقی
افتاد همان همه ما را بکشد و در بعد هم
خودش را بکشد..
و در اخر برادرم که 12
سال داشت به اصرار مادرم قبول کرد که
این کار را انجام دهد
و ما نه شب داشتیم و نه روز و واقعا در شدیدترین و سختترین شرایط روحی بودیم
و مادرم باگریه به برادرم میگفت که اسلحه را از خودت جدا نکن چون هر لحظه ممکن است
که اوضاع جوری شود که از ان استفاده
کنی و نگذاری که ما زنده به دست این
داعشیهای کافر بیافتیم
و میگفت پسرم نکنه دلت به رحم بیاید که اگر دلت به رحم
امد و ما را نکشتی انها به طرز فجیعی
ما را میکشند..
چند روزی را با این اوضاع
بد و استرس شدید گذراندیم و چند روز
بعد داشتم نماز صبح میخواندم
که شلیک گلوله در روستا شروع شد و درگیری خیلی شدید بود
همه بیدار شدیم و برادرم اسلحه
را به دست گرفته بود
مادرم گفت هر وقت بهت گفتم اول من رو بکش بعد سه خواهرت
بعد هم خودت..درگیری تقریبا سه ساعت طول کشید ما دیگه ناامید شده بودیم و گفتیم که دیگه کار تمومه.
در همین لحظه پدرم در را باز کرد و وارد شد مادرم گفت چی شده.پدرم گفت ما درگیر نشدیم ایرانیها امدند و با داعشیها
در گیر شدند میخواهند محاصره روستا را
بشکنند تا ما را از این کفار نجات بدهند.
یکساعت بعد محاصره شکسته شد.
خدا را شاهد میگیرم تمامی اهالی روستا با دیدن نیروهای ایرانی از خوشحالی گریه شوق میکردیم و بالاخره این کابوس حقیقی تمام شد. آنروزها را هیچ وقت فراموش نمیکنیم که چگونه شب را بهصبح و روز را به شب میرساندیم..
برای شادی روح ســـــردار سلیمانی و یاران با وفایش پنج صلوات محمدی بفرست اینو فرستادم تا اینکه قدر شهدا و مرزداران و رزمندگان را بدانیم،،،،،🇮🇷🌹
@Magic_Tales
#داستان_شب
دلبستگی مال دنیا🔥
✨یکی از علمای ربانی نقل می کرد:
در ایام طلبگی دوستی داشتم
که ساعتی داشت و بسیار آن را دوست می داشت ،همواره در یاد آن بود که گم نشود و آسیبی به آن نرسد.
✨او بیمار شد و بر اثر بیماری آن چنان حالش بد شد که حالت احتضار و جان دادن پیدا کرد، دراین میان یکی از علماء در آنجا حاضر بود و او را تلقین می داد و می گفت :
بگو لااله الاالله او در جواب می گفت :
نشکن نمی گویم .
⚡️ما تعجب کردیم که چرابه جای ذکر خدا، می گوید: نشکن نمی گویم ، همچنان این معما برای ما بدون حل ماند،تا اینکه حال آن دوست بیمارم اندکی خوب شد و من از او پرسیدم ،این چه حالی بود که پیدا کردی ،ما می گفتیم بگولا اله الادالله ، تو در جواب می گفتی :نشکن نمی گویم .
✨اوگفت :
اول آن ساعت را بیاورید تا بشکنم ، آن را آوردند و شکست. ،سپس گفت من دلبستگی خاصی به این ساعت داشتم ،هنگام احتضار شما می گفتید بگو لااله الاالله ، شخصی شیطان را دیدم که همان ساعت را دریک دست خود گرفته ،و با دست دیگر چکشی بالای آن ساعت نگه داشته ومی گوید:اگر بگوئی لااله الاالله ،این ساعت رامی شکنم ،من هم به خاطر علاقه وافری که به ساعت داشتم می گفتم :
ساعت را نشکن ،من لااله الا الله
نمی گویم ❗️
📚هزار و یک داستان نویسنده :
محمد محمدی اشتهاردی
@Magic_Tales
🌸🍃🌸🍃
#دسته_عزاداري_حمال_ها
مرحوم مجلسی(ره) در دهه عاشورا در عالیقاپو در حضور شاه از هیئات عزاداران پذیرایی میكرده وخوش آمد میگفته.
روز عاشورا میبینند كه مرحوم مجلسی(رحمه الله تعالی) نیامد، خود شاه عهده دار پذیرایی میشود و یكایك هیئات میآمدند تا هیئت حمالها وارد میشود.
شاه میبیند مرحوم مجلسی(رحمه الله تعالی) با لباس سیاه بلند در میان آنها مشغول سینه زدن است.
شاه فردا با جمعی به منزل مرحوم مجلسی میرود، جهتش را میپرسد.
میگوید: روز تاسوعا كه مشغول پذیرایی و خوش آمد گفتن بودم دسته حمالها كه وارد شد در میان آنها یك حمال پیرمرد قوز داری بودكه وقتی سینه میزد خیلی قیافه مضحكی پیدا میكرد.
من بی اختیار تبسمی كردم.
شب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در خواب دیدم سلام كردم، حضرت عنایت نفرمودند تعجّب كردم و خود را معرفی كردم.
فرمودند:
چرا امروز به سینه زن حسین من تبسم كردی؟
عرض كردم آقا عمدی نبود.
فرمودند:
اگر عمدی خندیده بودی كه حسابت پاك بود.
برای جبران كارِ امروزت فردا برو در دسته حمالها و سینه بزن.
@Magic_Tales
#ماجرای شنیدنی
معجزه عجیب جوانی که دستانش توسط پدرش که از دشمنان سرسخت اهل بیت بود جدا شد
عالم جلیل القدر، محدث متقى، حضرت آیه الله آملا حبیب الله کاشانى رضوان الله تعالى علیه فرمود: یک عده از شیعیان در عباس آباد هندوستان دور هم جمع مى شوند و شبیه حضرت عباس علیه السلام را در مى آورند، هر چه دنبال شخص تنومند و رشید گشتند، تا نقش حضرت را روى صحنه در آورد پیدا نکردند.
بعد از جستجوى زیاد، جوانى را پیدا کردند، ولى متأسفانه پدرش از دشمنان سرسخت اهل بیت (علیه السلام) بود، بناچار او را در آن روز شبیه کردند، وقتى که شب فرا رسید و جوان راهى منزل مى شود موضوع را به پدرش مى گوید.
پدرش مى گوید: مگر عباس را دوست دارى ؟ جوان مى گوید: چرا دوست نداشته باشم، جانم را فداى او مى کنم.
پدرش مى گوید: اگر اینطور است، بیا تا دستهاى تو را به یاد دست بریده عباس قطع کنم! جوان دست خود را دراز مى کند. پدر ملعون بدون ترس دست جوانش را مى برد.
مادر جوان گریان و ناراحت مى شود و گوید: اى مرد تو از حضرت فاطمه زهرا شرم نمى کنى؟ مرد مى گوید: اگر فاطمه را دوست دارى بیا تا زبان تو را هم ببرم، خلاصه زبان آن زن را هم قطع مى کند و در همان شب هر دو را از خانه بیرون مى اندازد و مى گوید: بروید شکایت مرا پیش عباس بکنید.
مادر و پسر هر دو به مسجد عباس آباد مى آیند و تا سحر دم منبر ناله و ضجه مى زنند، آن زن مى گوید: نزدیکیهاى صبح بود که چند بانوى مجلله اى را دیدم که آثار عظمت و بزرگى از چهره هایشان ظاهر بود. یکى از آنها آب دهان روى زخم زبان من مالید فورى شفا یافتم. دامنش را گرفتم و گفتم: جوانم دستش بریده و بى هوش افتاد، بفریادش برسید. آن بانوى مجلله فرموده بود آن هم صاحبى دارد. گفتم: شما کیستید؟
فرمود: من فاطمه مادر حسین هستم؛ این را فرمود و از نظرم غایب شد، پیش پسرم آمدم، دیدم دستش خوب و سلامت است. گفتم: چطور شفا یافتى؟
گفت: در آن موقع که بى هوش افتاده بودم، جوانى نقاب دار بر سر بالینم آمد و فرمود: دستت را سر جاى خود بگذار وقتى که نگاه کردم هیچ اثرى از زخم ندیدم و دستم را سالم یافتم.
گفتم: آقا مى خواهم دست شما را ببوسم یک وقت اشکهایش جارى شد و فرمود: اى جوان عذرم را بپذیر؛ چون دستم را کنار نهر علقمه جدا کردند!
گفتم: آقا شما کى هستید؟ فرمود: من عباس بن على علیه السلام هستم؛ یک وقت دیدم کسى نیست.
📚منبع: کرامات العباسیّه معجزات حضرت ابالفضل العباس
@Magic_Tales
#داستان_آموزنده
🔆یاقوت
شيخ على رشتى عالم منطقه لارستان كه از شاگردان مرحوم شيخ مرتضى انصارى بود، گويد: وقتى از زيارت امام حسين عليه السلام مراجعت كرده بودم ، از راه فرات به سمت نجف با كشتى كوچكى بين كربلا و طويرج مى رفتم ، اهل كشتى از مردم حله بودند، اكثرا مشغول لهو و لعب و مزاح بودند غير يك نفر، كه آثار وقار از او ظاهر و آنان بر مذهب اين جوان زخم زبان مى زدند.
كشتى به جائى رسيد كه آب كم بود، پياده كنار رودخانه راه مى رفتيم ، از احوالش پرسيدم ؟ گفت : پدرم از اهل سنت و مادرم از اهل ايمان ، اسم من ياقوت و شغلم فروختن روغن در حله است .
وقتى با جماعتى از اهل حله نزد عشاير دور دست مى رفتيم و روغنى خريديم در برگشت خوابيدم آنها رفتند، من باقى ماندم ترس مرا گرفت و آنجا جاى آبادى هم نبود. متوسل به خلفاء و مشايخ اهل سنت شدم فرجى برايم نشد، به ياد حرف مادرم افتادم كه فرمود: هر گاه درمانده شدى امام زنده ما را بنام ابوصالح المهدى صدا بزن به فريادت مى رسد.
وقتى متوسل به حضرت شدم ، ديدم آقائى بر سرش عمامه سبز دارد ظاهر شد و راه را به من نشان داد و مرا هدايت كرد بدين مادرم در آيم بعد فرمود: الان به قريه اى مى رسى كه همه شيعه اند.
عرض كردم : همراهم نمى آئى ؟ فرمود: الان هزاران نفر در اطراف دنيا بمن استغاثه مى نمايند بايد به داد ايشان برسند.
ياقوت گويد: اندكى نرفتم كه به آن قريه رسيدم همراهان من روز بعد به آنجا رسيدند، و به امر امام بدين شيعه آمدم ؛ اينان كه درون كشتى هستند اقوام منند كه با من هم مذهب نيستند.
📚منتهى الامال 2/437
@Magic_Tales