🍉
🔰دبیرمون میگفت مدرسه میاین
توت فرنگی و موز نیارین!
میپرسیدیم چرا؟!
میگفت شاید همکلاسیت نداشته باشه
دلش بخواد،همین دبیرمون رو بچه ها
خیلی اذیت میکردن،
چون خوب بود و مظلوم،
یک بار ازش پرسیدم آقا چرا هیچی نمیگید؟!
چرا مامان و باباشونو نمیگین بیان مدرسه؟
گفت؛
شاید یکی نداشته باشه
غرورش یک وقت نشکنه...
⚜Channel: @Postchi1
@Postchi1
♦️مردی نابینا درون قلعه ای گرفتار شده بود و نومیدانه می کوشید خودش را نجات دهد.
چاره را در این دید که با لمس کردن دیوارها دری برای رهایی پیدا کند. پس گرداگرد قلعه را می گشت و با دقت به تمام دیوارها دست می کشید. همچنان که پیش می رفت با چندین در بسته روبرو شد اما به تلاش و جستجو ادامه داد.
ناگهان برای لحظه ای دست از دیوار برداشت تا دست دیگرش را که احساس خارش می کرد لمس کند. درست در همان زمان کوتاه، مرد نابینا از کنار دری گذشت که قفل نشده بود و چه بسا می توانست رهایی اش را به ارمغان آورد. پس به جستجویی بی سر انجامش ادامه داد.
⭐️بسیاری از ما در تکاپوی دستیابی به آزادی و خوشبختی هستیم. متاسفانه گاه تلنگری شبیه خارش دست، لذتهای گذرا یا چیزهایی از این دست، ما را از جستجو و دستیابی به دری گشوده به سوی رهایی و رستگاری محروم می کند⭐️
⚜Channel: @Postchi1
قدیما در خونه ها!!!!
همیشه باز بود
کسی هم
از قبل خبر نمی داد،،،،
چای محبت و
سفره ی صمیمیت
هم همیشه
پهن وآماده بود،،،،
یادش بخیر...
@Postchi1
@Postchi1
♦️کنارم نشسته وبا حوصله به کاکتوس بزرگی نگاه میکنه که دارم پاجوش هاش رویکی یکی جدا میکنم وهرکدوم روبه گلدون کوچکی انتقال میدم. دقایقی بعد کاکتوس مادر میمونه با پوستی چروکیده و پراز لکه های زرد...واطرافش بچه هایی با خونه هایی رنگارنگ:زرد،بنفش،سرخابی...
با صدایی که نگرانی تهش موج میزنه میپرسه : پس تکلیف این چی میشه؟
-اون دیگه پیرشده براهمین دارم تکثیرش میکنم.
دوباره میپرسه :میخوام بدونم دقیقن چیکارش میکنی؟دورش میندازی؟
متعجب از اینهمه حساسیت برمیگردم بگم اون دیگه به درد نمیخوره که...
متو جه قطره اشکی میشم که گوشه چشمای کم فروغش جمع شده !بلافاصله
جواب میدم :نه مامان جون این پایه اصلیه ؛ هرچقدر مسن تربشه بیشتر به درد میخوره.. کاکتوسهای زیادی رو میشه روش پیوند زد اون مثل یه گنج میمونه.
@Postchi1
برای شناخت بهتر آدم ها،
کافیه یک بار بر خلاف میلشون
عمل کنی....!
🕴 وودی آلن
⚜Channel: @Postchi1
@Postchi1
♦️تاجری در روستایی، مقدار زیادی محصول کشاورزی خرید و میخواست با آنها را با ماشین به انبار منتقل کند. در راه از پسری پرسید: «تا جاده چقدر راه است؟»
پسر جواب داد: «اگر آرام بروید حدود ده دقیقه کافی است. اما اگر با سرعت بروید نیم ساعت و یا شاید بیشتر.»
تاجر از این تضاد در جواب پسر ناراحت شد و به او بد و بیراه گفت و به سرعت خودرو را به جلو راند. اما پنجاه متر بیشتر نرفته بود که چرخ ماشین به سنگی برخورد کرد و با تکان خوردن ماشین، همه محصولها به زمین ریخت. تاجر وقت زیادی برای جمع کردن محصول ریخته شده صرف کرد و هنگامی که خسته و کوفته به سمت خودرواش بر میگشت یاد حرفهای پسر افتاد و وقتی منظور او را فهمید بقیه راه را آرام و بااحتیاط طی کرد.
شاید گاهی باید آرام تر قدم برداریم تا به مقصد برسیم.
لابروير: «برای كسی كه آهسته و پيوسته راه میرود، هيچ راهی دور نیست.»
🔱Channel: @Postchi1
تو اجازه نميدى آدمهاى
بدرد نخور تو خونت زندگى كنن...!
چرا اجازه ميدى تو فكرت زندگى كنن ؟!
⚜Channel: @Postchi1
🔰وجود «پدر» ۴۰ برابر امن تراز خانه ایست که درش ۴۰ تا قفل دارد.
وجود «مادر» ۴۰ برابر راحت تراز هتلی ست که ۴۰ تا خدمه دارد
«پدر» یعنی امنیت
«مادر» یعنی آرامش
⚜Channel : @Postchi1
هر یک از ما آدم ارزنده ای میشدیم
اگر نصف چیزی را که از دیگران توقع داشتیم
خودمان انجام می دادیم
🔱Channel: @Postchi1
@Postchi1
♦️ادیسون به خانه بازگشت یادداشتی به مادرش داد و گفت :
این را آموزگارم داد گفت فقط مادرت بخواند، مادر در حالی که اشک در چشم داشت برای کودکش خواند:
"فرزند شما یک نابغه است واین مدرسه برای او کوچک است آموزش او را خود بر عهده بگیرید."
سالها گذشت مادرش درگذشت. روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در گنجه خانه خاطراتش را مرور میکرد برگه ای در میان شکاف دیوار اورا کنجکاو کرد آن را دراورده و خواند، نوشته بود:
"کودک شما کودن است از فردا اورا به مدرسه راه نمی دهیم."
ادیسون ساعتها گریست و در خاطراتش نوشت:
توماس ادیسون کودک کودنی بود که توسط یک مادر قهرمان نابغه شد.
⚜Channel: @Postchi1
عموما انسانها
برای عیب های دیگران قاضی های دقیق
و برای عیب های خود
وکیل مدافعانی
چشم پوش هستند
⚜Channel: @Postchi1