@Postchi1
♦️کنارم نشسته وبا حوصله به کاکتوس بزرگی نگاه میکنه که دارم پاجوش هاش رویکی یکی جدا میکنم وهرکدوم روبه گلدون کوچکی انتقال میدم. دقایقی بعد کاکتوس مادر میمونه با پوستی چروکیده و پراز لکه های زرد...واطرافش بچه هایی با خونه هایی رنگارنگ:زرد،بنفش،سرخابی...
با صدایی که نگرانی تهش موج میزنه میپرسه : پس تکلیف این چی میشه؟
-اون دیگه پیرشده براهمین دارم تکثیرش میکنم.
دوباره میپرسه :میخوام بدونم دقیقن چیکارش میکنی؟دورش میندازی؟
متعجب از اینهمه حساسیت برمیگردم بگم اون دیگه به درد نمیخوره که...
متو جه قطره اشکی میشم که گوشه چشمای کم فروغش جمع شده !بلافاصله
جواب میدم :نه مامان جون این پایه اصلیه ؛ هرچقدر مسن تربشه بیشتر به درد میخوره.. کاکتوسهای زیادی رو میشه روش پیوند زد اون مثل یه گنج میمونه.
@Postchi1
برای شناخت بهتر آدم ها،
کافیه یک بار بر خلاف میلشون
عمل کنی....!
🕴 وودی آلن
⚜Channel: @Postchi1
@Postchi1
♦️تاجری در روستایی، مقدار زیادی محصول کشاورزی خرید و میخواست با آنها را با ماشین به انبار منتقل کند. در راه از پسری پرسید: «تا جاده چقدر راه است؟»
پسر جواب داد: «اگر آرام بروید حدود ده دقیقه کافی است. اما اگر با سرعت بروید نیم ساعت و یا شاید بیشتر.»
تاجر از این تضاد در جواب پسر ناراحت شد و به او بد و بیراه گفت و به سرعت خودرو را به جلو راند. اما پنجاه متر بیشتر نرفته بود که چرخ ماشین به سنگی برخورد کرد و با تکان خوردن ماشین، همه محصولها به زمین ریخت. تاجر وقت زیادی برای جمع کردن محصول ریخته شده صرف کرد و هنگامی که خسته و کوفته به سمت خودرواش بر میگشت یاد حرفهای پسر افتاد و وقتی منظور او را فهمید بقیه راه را آرام و بااحتیاط طی کرد.
شاید گاهی باید آرام تر قدم برداریم تا به مقصد برسیم.
لابروير: «برای كسی كه آهسته و پيوسته راه میرود، هيچ راهی دور نیست.»
🔱Channel: @Postchi1
تو اجازه نميدى آدمهاى
بدرد نخور تو خونت زندگى كنن...!
چرا اجازه ميدى تو فكرت زندگى كنن ؟!
⚜Channel: @Postchi1
🔰وجود «پدر» ۴۰ برابر امن تراز خانه ایست که درش ۴۰ تا قفل دارد.
وجود «مادر» ۴۰ برابر راحت تراز هتلی ست که ۴۰ تا خدمه دارد
«پدر» یعنی امنیت
«مادر» یعنی آرامش
⚜Channel : @Postchi1
هر یک از ما آدم ارزنده ای میشدیم
اگر نصف چیزی را که از دیگران توقع داشتیم
خودمان انجام می دادیم
🔱Channel: @Postchi1
@Postchi1
♦️ادیسون به خانه بازگشت یادداشتی به مادرش داد و گفت :
این را آموزگارم داد گفت فقط مادرت بخواند، مادر در حالی که اشک در چشم داشت برای کودکش خواند:
"فرزند شما یک نابغه است واین مدرسه برای او کوچک است آموزش او را خود بر عهده بگیرید."
سالها گذشت مادرش درگذشت. روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در گنجه خانه خاطراتش را مرور میکرد برگه ای در میان شکاف دیوار اورا کنجکاو کرد آن را دراورده و خواند، نوشته بود:
"کودک شما کودن است از فردا اورا به مدرسه راه نمی دهیم."
ادیسون ساعتها گریست و در خاطراتش نوشت:
توماس ادیسون کودک کودنی بود که توسط یک مادر قهرمان نابغه شد.
⚜Channel: @Postchi1
عموما انسانها
برای عیب های دیگران قاضی های دقیق
و برای عیب های خود
وکیل مدافعانی
چشم پوش هستند
⚜Channel: @Postchi1
@Postchi1
♦️توی یه شب سرد زمستونی که بارون شدیدی باریدن گرفته بود مثل همیشه آخرین نفر من از کارخونه اومدم بیرون. توی اون جاده تاریک و خلوت داشتم راه خودمو می رفتم که کنار جاده پیرمردی رو دیدم که از سرمای هوا کمرش خم شده و زیر اون بارون کسی نیست سوارش کنه.
با نا امیدی برام دستی تکون داد اما توجه نکردم.جلوتر که رفتم با خودم گفتم حتما خانواده اونم مثل من نگران و منتظرش هستن؛برگشتم و سوارش کردم.
پیرمرد چهره معصوم و گفتار دل نشینی داشت. گرم صحبت بودیم که یواشکی دست کرد تو جیبش و یه چیزی در آورد و توی دستش قایم کرد...
توی اون جاده خلوت،من و اون تنها،با این رفتار مرموزش،راستش یه کم بهش شک کردم.
پیش خودم گفتم خدایا پشت این چهره معصوم چه گرگی نشسته!
می خواستم ازش بپرسم اون چیه تو دستت؟ اما اگه چیزی نبود؟خیلی بد میشه اگه بهش تهمت زده باشم!
ترسیده بودم...تپش قلبم زیاد شده بود و دست و پام می لرزید...دیگه چهره پیرمرد برام معصومیتی نداشت.
با خودم گفتم پای جونم در میونه...آروم چاقویی رو که زیر صندلی قایم کرده بودم کشیدم جلوتر و خودمو آماده کردم...سر پیرمرد داد زدم اون چیه تو دستت؟
دستشو باز کرد و یه ۲۰۰تومنی مچاله و پاره پوره نشونم داد و گفت: "آقای مهندس شرمنده ام...از این بیشتر ندارم بهت بدم...
وای خدا!من چه غلطی کردم؟!آخه کی از تو پول می خواست پیرمرد...دیگه زبونم بند اومده بود! چیزی نمی تونستم بگم... تا آخر مسیر حرفی نزدم...دیگه روم نمی شد تو چهره معصومش نگاه کنم. وقتی که داشت پیاده می شد فقط تونستم یه جمله بهش بگم :
پدر جان حلالم کن...
@Postchi1
كارولين : آدم وقتى يه بازى رو شروع ميكنه
ممكنه ببازه ولى وقتى بازى نكنه
هميشه بازندست
دیالوگ | Queen to Play
⚜Channel: @Postchi1
❌ دوست دارم برگردم اون دوران
که پدرم بیدارم میکرد و می گفت:
"پاشو ببین چه برفی اومده …"
⚜Channel: @Postchi1