eitaa logo
کانال بستجی♨️
4.9هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
من به سن معتقد نیستم! من به انرژی معتقدم نگذارید سن به شما دیکته کند اینکه چه کاری را بکنید و چه کاری رانکنید! ☑️ لینچ - ۹۷ ساله معلم یوگا Channel: @Postchi1
اولین شغل بردپیت بازیگر هالیوود، رقصیدن در لباس مرغ جلوی رستوران بود! تا مشتری های بیشتری جذب کند! ✔️ برای بزرگ بودن باید در ابتدا قدم های کوچک برداشت. Channel: @Postchi1
@Postchi1 ♦️چاک از یک مزرعه ‌دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار . قرار شد که مزرعه‌ دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد . اما روز بعد مزرعه ‌دار سراغ چاک آمد و گفت : « متأسفم جوون . خبر بدی برات دارم . الاغه مرد . »  چاک جواب داد : « ایرادی نداره . همون پولم رو پس بده . »  مزرعه ‌دار گفت : « نمی ‌شه . آخه همه پول رو خرج کردم . »  چاک گفت : « باشه . پس همون الاغ مرده رو بهم بده . »  مزرعه ‌دار گفت : « می ‌خوای باهاش چی کار کنی ؟ »  چاک گفت : « می‌ خوام باهاش قرعه ‌کشی برگزار کنم . »  مزرعه‌ دار گفت : « نمی ‌شه که یه الاغ مرده رو به قرعه ‌کشی گذاشت ! »  چاک گفت : « معلومه که می ‌تونم . حالا ببین . فقط به کسی نمی‌ گم که الاغ مرده است . »  یک ماه بعد مزرعه ‌دار چاک رو دید و پرسید : « از اون الاغ مرده چه خبر ؟ »  چاک گفت : « به قرعه ‌کشی گذاشتمش . ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و ۸۹۸ دلار سود کردم . »  مزرعه ‌دار پرسید : « هیچ کس هم شکایتی نکرد ؟ »  چاک گفت : « فقط همونی که الاغ رو برده بود . من هم ۲ دلارش رو پس دادم . » Channel: @Postchi1
ضرب المثل تبتی میگه : راز زندگی موفق و عمر طولانی اینه که نصف بخوریم دو برابر راه بریم سه برابر بخندیم و بی اندازه عشق بورزیم... Channel: @Postchi1
🍉 ♦️کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند . در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد . بعد از 6 ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود . استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد . سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد ! سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری ، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد .  وقتی مسابقات به پایان رسید ، در راه بازگشت به منزل ، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید . استاد گفت : " دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی ، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه راه شناخته شده مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستى نداشتی ! یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی . راز موفقیت در زندگی ، داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از " بی امکانی " به عنوان نقطه قوت است . Channel: @Postchi1
هرگز تسلیم نشو،🔴 سرباز پیاده در شطرنج اگر تا آخر ادامه بدهد وزیر می شود ⚜Channel: @Postchi1
🍉 ♦️خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود. باید ساعات زیادی را برای سوار شدن به هواپیما سپری می کرد و تا پرواز هواپیما مدت زمان زیادی مانده بود. تصمیم گرفت کتابی بخرد و با مطالعه آن؛ این مدت را بگذراند. او همینطور یک پاکت شیرینی نیز خرید. بعد از آن، خانم به سمت جایگاه مهمانان ویژه رفت و روی یک صندلی راحتی؛ در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود؛ نشست! تا هم با خیال راحت استراحت کرده و هم کتابش را بخواند. کنار دست او؛ جایی که پاکت شیرینی اش قرار گرفته بود بود؛ یک آقایی روی صندلی کناری نشست و شروع به خواندن مجله ای کرد که با خودش آورده بود.  وقتی خانم یک شیرینی از داخل پاکت برداشت، با کمال تعجب دید که آن آقا هم یکی برداشت! خانم عصبانی شد ولی به روی خودش نیاورد. پیش خود فکر کرد این آقا عجب رویی دارد. اگر حال و حوصله داشتم حسابی حالش را می گرفتم. ولی وقتی شیرینی بعدی را برداشت آن آقا هم همین کار را انجام داد و به این ترتیب هر یک شیرینی که خانم بر می داشت آن آقا هم یکی برمی داشت. دیگر خانم داشت راستی راستی جوش می آورد ولی نمی خواست باعث مشاجره گردد. وقتی فقط یک دانه شیرینی ته پاکت مانده بود، خانم فکر کرد الان این آقای پر رو چه عکس العملی نشان خواهد داد؟ آن آقا هم با کمال خونسردی شیرینی آخری را برداشت، با آرامش و طمانینه خاصی آن را به دو قسمت تقسیم کرد و نصف آن را به خانم داد و نصف دیگر آن را خودش خورد!! آه! این دیگر خیلی رو می خواهد. اگر به خانم کارد می زدید، از شدت عصبانیت خونش در نمی آمد. در حالی که حسابی قاطی کرده بود بلند شد و کتاب و اثاثیه اش را برداشت و با عصبانیت برای سوار شدن به هواپیما، حرکت کرد. خانم در داخل هواپیما وقتی به دنبال چیزی در کیفش می گشت، متوجه پاکت شیرینی که خریده بود شد! او تازه یادش افتاد که پاکت شیرینی را بعد از خرید در کیفش گذاشته بود. وقتی فهمید که اشتباه کرده از خودش شرمنده شد. کیلومترها از فرودگاه دور شده بود! او به یاد آورد که آن آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی تمام شیرینی هایش را عادلانه با او تقسیم کرده بود؛ درست در همان زمانی که او عصبانی بود و فکر می کرد که آن آقا شیرینی های او را می خورد! ولی افسوس که دیگر فرصتی برای عذر خواهی نمانده بود. * گویند: چهار چیز است که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر است: سنگ بعد از پرتاب؛ دشنام بعد از گفته شدن؛ موقعیت بعد از آن که از دست رفت و زمان بعد از آن که سپری شد. Channel: @Postchi1
همیشه همه چیز برای همه راحت و آسون نیست Channel: @Postchi1
🍉 🔻پسر، موقعی که آدم می میرد، این مردم خوب آدم را از چهار طرف محاصره می کنند. من امیدوارم که وقتی مردم، یک آدم با فهم و شعوری پیدا بشود و جنازه ی مرا توی رودخانه ای، جایی بیندازد. هر جا که می خواهد باشد، ولی فقط توی قبرستان، وسط مرده ها، چالم نکنند. روزهای یکشنبه می آیند و روی شکم آدم دسته گل می گذارند، و از این جور کارهای مسخره. وقتی که آدم زنده نباشد، گل را می خواهد چه کار؟ مرده که به گل احتیاجی ندارد... ادم تا زنده است باید از کسی که دوستش دارد گل هدیه بگیرد... 🔰جی دی سلینجر Channel: @Postchi1
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شادمان‌ترین مردم، بهترین چیزها را در زندگی ندارند! بلکه آنها بهترین "برداشت" را از زندگی دارند... Channel: @Postchi1
🍉 ♦️مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب می‌اندازد.  - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟  - این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.  - دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟  مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد." Channel: @Postchi1