@Postchi1
♦️کفش هایش انگشت نما شده بود و جیبش خالی. یک روز دل انگیز بهاری از کنار مغازه ای می گذشت. مأیوسانه به کفشها نگاه می کرد و غصه نداشتن بر همه وجودش چنگ انداخته بود. ناگاه جوانی کنارش ایستاد، سلام کرد و با خنده گفت: «چه روز قشنگی!»
مرد به خود آمد، نگاهی به جوان انداخت و از تعجب دهانش باز ماند! جوان خوش سیما و خنده بر لب، پا نداشت، پاهایش از زانو قطع بود! مرد هاج و واج، پاسخ سلامش را داد. سر شرمندگی پایین آورد و عرق کرده دور شد. لحظاتی بعد، عقل گریبانش را گرفته بود و بر او نهیب می زد که: «غصه می خوردی که کفش نداری و از زندگی دلگیر بودی. دیدی آن جوانمرد را که پا نداشت. اما خوشحال بود و از زندگی خشنود.»
به خانه که رسید از رضایت لبریز بود.
#بستجی
Channel: @Postchi1
219.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تصویری زیبا از متلاشی شدن اجسام مختلف توسط گلوله
Channel: @Postchi1
@Postchi1
♦️سالها پیش مدتی را در جایی بیابان گونه به سر بردم. عزیزی چهار دیواری خود را در آن بیابان در اختیار من قرار داد؛ یک محوطه بزرگ با یک سرپناه و یک سگ. سگ پیر و قوی هیکلی که برای بودن در آن محیط خلوت و ناامن دوست مناسبی به نظر می رسید. ما مدتی با هم بودیم و من بخشی از غذای خود را با او سهیم می شدم و او مرا از دزدان شب محافظت می کرد. تا روزی که آن سگ بیمار شد.
به دلیل نامعلومی بدن او زخم بزرگی برداشت و هر روز عود کرد تا کرم برداشت. دامپزشک، درمان او را بی اثر دانست و گفت که نگه داری او بسیار خطرناک است و باید کشته شود. صاحب سگ نتوانست این کار را بکند. از من خواست که او را از ملک بیرون کنم تا خود در بیابان بمیرد. من او را بیرون کردم. ابتدا مقاومت می کرد ولی وقتی دید مصر هستم رفت و هیچ نشانی از خود باقی نگذاشت.
هرگز او را ندیدم. تا اینکه روزی برگشت. از سوراخی مخفی وارد شده بود که راه اختصاصی او بود. بدون آن زخم وحشتناک. او زنده مانده بود و برخلاف همه قواعد علمی هیچ اثری از آن زخم باقی نمانده بود. نمی دانم چه کار کرده بود و یا غذا از کجا تهیه کرده بود. اما فهمیده بود که چرا باید آنجا را ترک می کرده و اکنون که دیگر بیمار و خطرناک نبود بازگشته بود.
در آن نزدیکی چهاردیواری دیگری بود که نگهبانی داشت و چند روز بعد از بازگشت سگ، آن نگهبان را ملاقات کردم و او چیزی به من گفت که تا عمق وجودم را لرزاند. او گفت که سگ در آن اوقاتی که بیرون شده بود هر شب می آمده پشت در و تا صبح نگهبانی می داده و صبح پیش از اینکه کسی متوجه حضورش بشود از آنجا می رفته. هرشب...!
من نتوانستم از سکوت آن بیابان چیزی بیاموزم اما عشق و قدرشناسی آن سگ و بیکرانگی قلبش، مرا در خود خرد کرد و فروریخت.
#بستجی
Channel: @Postchi1
انسانهای بزرگ دو دل دارند:
دلی که درد میکشد و پنهان است
دلی که میخندد و آشکار است
👤دکتر حسابی
⚜Channel: @Postchi1
رودخانهای در دل کوه جاری بود. سنگ بزرگی در مسیرش بود و آب هر روز با صبر و آرامش آن را میتراشید. رهگذری که از آن مسیر میگذشت، به رودخانه گفت: "چرا اینقدر وقتت را روی این سنگ میگذاری؟"
رودخانه خندید و پاسخ داد: "هر چیزی، حتی این سنگ سخت، بهوقت و تلاش نیاز دارد. روزی این سنگ هم تسلیم میشود و مسیرم باز خواهد شد."
سالها بعد، رهگذر از همان مسیر گذشت و دید که رودخانه آزادانه جریان دارد.
@Postchi1
+ ﻣﻦ ﺯﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﺩﺭﺩﯼ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻡ!
- ﭼﺮﺍ ﺑﺪﺭﺩ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ،
ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯿﺸﯽ ﺑﻘﯿﻪ
ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ
ﺣﺲ ﺑﻬﺘﺮﯼ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻦ
⚜Channel: @Postchi1
در شهر کوچکی، مردی کلید خانهاش را گم کرد. شبهنگام، او زیر نور چراغ خیابان دنبال کلیدش میگشت.
رهگذری پرسید: "اینجا گم کردی؟"
مرد گفت: "نه، اما اینجا روشن است."
رهگذر خندید و گفت: "پس چرا همانجایی که گم کردهای، نمیگردی؟"
مرد لحظهای مکث کرد و بعد به جایی تاریک رفت. چند دقیقه بعد، کلیدش را پیدا کرد. از آن روز فهمید که گاهی باید با شجاعت به تاریکی قدم گذاشت تا حقیقت را یافت.
@Postchi1
وقتی میخوام حرف منطقی و حسابی رو تو کله یه آدم بیشعور فرو کنم!
Channel: @Postchi1
🍉
فیلسوف کسی است که می داند تا چه اندازه #نادان است و این #نادانی او را آزار می دهد بدین ترتیب وی هنوز داناتر از همه ی آن کسانی است که درباره ی دانش خود از چیزهایی که نمی دانند لاف می زنند به همین خاطر است آنهایی که هیچ نمیدانند گمان میکنند که همه چیز میدانند
«هر کس که بداند که نداند از همه داناتر است.»
سقراط خود گفت: «یک چیز را خوب می دانم و آن این است که هیچ نمی دانم.»
📙دنیای_سوفی
Channel: @Postchi1