@Postchi1
♦️مردی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن.
پیرمرد با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از پیرمرد پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟
پیرمرد گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.
Channel: @Postchi1
@Postchi1
♦️پس از مدت ها تعقیب و گریز مجرم و پلیس، سرانجام مجرم به سر کوچه ای رسید.
مجرم پیش خود گفت: خدا کند بن بست نباشد. این را گفت و به سوي انتهای کوچه شروع به دویدن کرد.
پلیس نیز پیش خود گفت: خدا کند بن بست باشد. با این امید به دنبال مجرم دوید. در انتهای کوچه، کوچه ای دیگر به سمت چپ گشوده بود.
مجرم با همان امید «بن بست نبودن» و پلیس نیز با امید «بن بست بودن» هر دو به دویدن ادامه دادند.
در سر پیچ نهم مجرم با همین امید باز شروع به دویدن کرد، اما وقتی به انتهای کوچه رسید، با تعجب دید کوچه بن بست است.
ناگزیر خود را براي تسلیم آماده کرد. ولی هرچه منتظر شد. خبری از پلیس نشد.
زیرا پلیس در ابتدای پیچ نهم نومید شده و باز گشته بود.
⭐️ در هر کشاکش پیروزی نهایی از آن حریفی است که یک لحظه بیشتر مقاومت کند و امیدش را از دست ندهد ⭐️
@Postchi1
نه مدرک تحصیلی از فلان دانشگاه سلطنتی به دردت میخوره ؛ نه نسبتت با فلان خاندان اشرافی
با زندگیت چیکار کردی
فقط اینه که به حساب میاد
#لرد_آویبوری
@Postchi1
@Postchi1
🔰مردمانی که در سواحل اقیانوس اطلس زندگی میکنند، به صید خرچنگ آبی مشغولند. آنها خرچنگهایی را که صید میکنند در سبد میاندازند.
اگر فقط یک خرچنگ در سبد باشد، روی سبد درپوش میگذارند؛ اما وقتی چند خرچنگ صید کرده باشند، درپوش سبد را نمیگذارند. زیرا هرکدام از خرچنگها برای بیرون آمدن، دیگری را به کنار میکشد. بنابراین هرگز هیچکدام موفق به فرار نمیشوند.
این شیوهی انسانهای ناموفق است! آنها دست به هر کاری میزنند تا دیگران را از پیشرفت باز دارند و مانع جلو رفتن آنها شوند. آنها برای نگه داشتن دیگران در سبد، از هر وسیلهای استفاده میکنند...
#بستجی
@Postchi1
داشتم یک جزوهای که به دستم رسیده بود رو مطالعه میکردم که توش هفتصدتا از لذتهای رایگان دنیارو جمع کرده بود: بوی بدن نوزاد، خاروندن جای کش جوراب، خنکی اون طرف متکا، وقتی میرسی یکجای شلوغ و همون موقع یکی از پارک در میاد، وقتی میرسی به چراغ راهنما همون موقع سبز میشه، وقتی توو جیب شلوار پارسالت پول پیدا میکنی و...
اما راز پشت تمام این هفتصدتا نکته این بود که تو تووی اون لحظه درگیر لحظههایی؛ اگه در همون لحظه تو به گذشته یا آینده فکر میکردی لذتش خراب میشد؛ زندگی هم همینه؛ زندگی هنر زندگی کردن در لحظهست هیچکس نمیدونه فردا رو میبینه یا نه و اگه کسی اینو بدونه که شاید فردایی نباشه، معنی زندگی رو میفهمه!
دکتر مجتبی شکوری
@Postchi1
🍉
🔰فتحعلی شاه قاجار که گاه شعر می سرود و روزی شاعر دربار را به داوری گرفت. شاعر هم که شعر را نپسندیده بود، بی پروا نظر خود را باز گفت. فتحعلی شاه فرمان داد تا او را به طویله ببرند و در ردیف چهار پایان به آخور بندند. شاعر ساعتی چند آنجا بود تا آن جا که شاه دوباره او را خواست و از نو شعر را برایش خواند. سپس پرسید : حالا چطور است؟
شاعر بینوا هم بی آنکه پاسخی بدهد، راه خروج را پیش گرفت. شاه پرسید : کجا می روی ؟
گفت: به طویله!
Channel: @Postchi1
آموزش به بی شعور ها همانقدر بی ثمر است
که بخواهیم با صابون ، زغالی را سفید کنیم.
👤برتراند راسل
Channel: @Postchi1
هیچگاه، هیچگاه و هیچگاه
خود را دست کم نگیرید
و تحقیر نکنید
بیاد داشته باشید که خداوند
پس از ساختن شما به
خود تبریک گفت ...
Channel: @Postchi1
اگر میدانستید افکارتان چقدر قدرتمندند
هیچگاه حتی برای یک لحظه هم
منفی فکر نمیکردید
Join US : @Postchi1
🍉
شتر دیدی ندیدی!!!
♦️مردی در صحرا دنبال شترش می گشت تا اینکه به پسر باهوشی برخورد و سراغ شتر را از او گرفت.
پسر گفت: شترت یک چشمش کور بود؟
مرد گفت: بله
پسر پرسید: آیا یک طرف بارش شیرینی و طرف دیگرش ترشی بود؟
مرد گفت: بله بگو ببینم شتر کجاست؟
پسر گفت: من شتری ندیدم!
مرد ناراحت شد، و فکر کرد که شاید پسرک بلایی سر شتر آورده پس او را نزد قاضی برد و ماجرا را برای او تعریف کرد.
قاضی از پسر پرسید: اگر تو شتر را ندیدی چطور همه مشخصاتش را می دانستی؟
پسرک گفت: روی خاک رد پای شتری را دیدم که فقط سبزه های یک طرف را خورده بود، فهمیدم که شاید یک چشمش کور بوده، بعد متوجه شدم که در یک طرف راه، مگس و در طرف دیگر، پشه بیشتر است چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی نتیجه گرفتم که شاید یک لنگه بار شتر شیرینی و یک لنگه دیگر ترشی بوده است.
قاضی از هوش پسرک خوشش آمد و گفت: درست است که تو بی گناهی، ولی زبانت باعث دردسرت شد پس از این به بعد شتر دیدی ندیدی!
Channel: @Postchi1
🏛خردترین واحد پولی🏛
خردترین واحد پولی در دوره ساسانی را پشیز مینامیدند.
پشیز سکهای معمولا سیاه از جنس مس یا برنج بوده است.
در زبان عامیانه به هر چیز کم ارزش پشیز گفته می شود.
Join US: @Postchi1