داشتم وسوسه میشدم برم سر گاو مادربزرگمو ببرم که یهو وقتی رسیدم بالا سرش، میخواست با سم بزنه تو پیشونیم
اما من درخواست آتشبس دادم.
خلاصه که داشتیم یه شام گوشت قرمز می افتادیم که یهو زن داییم گفت نه سرشو نبر بذار با مذاکره سرشو ببرم