امروز خیلی به کسایی که مردن حسودیم شد...
خیلییی خاطر خواه پیدا کرده بودن ولی دیر بود؛ نمیدونم قبلشم انقدر که الان براش گریه میکردن بهش اهمیت میدادن یا نه ولی مهم این بود که راحت شده بود از همه درد ها، سختی ها، دغدغه ها... همه چی خوش به حالش
امروز صبح ساعت شش که رسیدم منو بردن اتاق عمل که داییم زیر نظرم داشته باشه و سریع تر پیش بره یه پسره نشسته بود پشت ای سیو رو زمین و میگفت بلند بلند، بلند شو چیکار کنم بعدت پاشوو پاشو ببین چقدر زارم... دلم براش ریش شد!
دلم میخواست اون پا میشد کنار این پسر میموند و من میرفتم من خیلی کسیو در حاال حاضر ندارم اگر بمیرم نهایتا پنج شش تا رفیقم هامن و یه خانواده نزدیک که جمعا میشد 20نفر ولی اون کل بخش پر بود از ادم الانم که اومدم بیام تمام بیمارستان کل میکشیدن و پسره نشسته بود روی چمن ها و هیچی نمیگفت، یه مرد میانسال هم میزد تو سرش
خلاصه که بیمارستان خیلییی جای وحشتناکیه پر از روح کساییه که نیستن تا ده دقیقه قبل بودن و یهو نه!
من از همیشه فهمیده شدن نمیترسم
از نصفه فهمیده شدن میترسم.
از اینکه عمیق باشم و آدما سطحی جوابمو بدن.
من بلد بودم آروم باشم حتی وقتی
طوفان بغض تو گلوم گیر کرده بود.
بلد بودم لبخند بزنم وقتی
ذهنم هزار راهِ رفتن میچید.
آدما فکر میکنن سکوت یعنی صبر
نمیدونن سکوت گاهی آخرین تلاشیه که آدم برای نریختن خودش میکنه