دوباره شب شد و اون آدمِ پریشون و نا امید و دیدم
فکر میکردم یه روزی تموم میشه
ولی اون لعنتی هرشب گریبانِ منِ
اون دست گذشته رویِ نقطه ضعفم
"گذشتم"
هرشب مثل خوره میوفته به جونم و رمقی نمیمونه دیگه برام
هرچقدرم تلاش میکنم اون نمیره
هرشب بدتر از شب قبلش بی جون تره
حتی دیگه حوصله ام نداره
میاد تویِ ذهنم و مدام خاطرات و تکرار میکنه و
میگه احمق ، مدام میگه انقد میگه که خوابم ببره
منم دیگه چیزی بهش نمیگم
آخه میدونی؟
اوایل داشتم توجیحش میکردم ، میگفتم اشتباه کردم
ولی نبود ، انتخابم بود
امروز عزیز، تمامت را صرف این کردم که تظاهر کنم حالم خوب است، در حالی که نیست. تظاهر کردم خوشحالم، در حالی که نیستم. در مورد همه چیز در مقابل همه، تظاهر کردم.
دلم میخواد برات اون يدونه دختری باشم که هرجا نشستی بگی؛ حاجی خیلی خوبه زندگیمو زیر و رو کرده.