و اگر اندوهت آنقدر زیاد شد که حرف زدن برایت دشوار بود، به سمت من بیا تا کنار هم سکوت کنیم.
.
دوست دارم زمان حال را به گذشتهی غیرقابل بازگشتم گره بزنم، و اغلب مثل یک روح ناراحت و غمگین در کوچهها و خیابان سنپترزبورگ، بدون هیچ هدف و مقصودی سرگردان میشوم.
–شبهای روشن– #برشی_از_کتاب
لطفا تا یه مدتِ طولانی از من نپرسید چطورم، من حالم خوب نیست و معلوم نیست کِی خوب میشم ولی حتما اگه خوب شدم و به یه حال معلوم رسیدم خودم خبرتون میکنم.
چه دلیلی برای بلندشدن وجود داشت؟ اینهم یک روز دلتنگکنندهٔ دیگر مثل تمام روزهای پیش از آن و پر از کارهای بیمعنی کوچک حوصلهسربر و بیاهمیت بود که نفعی به هیچکس نمیرساند.
- قصر آبی / لوسی ماد مونتگمری.
بعدا ؟
بعدا منطقی میشم ،
بعدا پشت سرمم دیگه نگاه نمیکنم ،
بعدا دیگه حتی یادمم نمیای ،
بعدا واقعا برام تموم میشی
بعدا شاید دیگه من نباشم .
ولی میدونین ،
من عاشق ساعت دوازده شب تا پنج صبحم ؛
دنیا خیلی ساکته آرامش خاصی داره.