بعدا ؟
بعدا منطقی میشم ،
بعدا پشت سرمم دیگه نگاه نمیکنم ،
بعدا دیگه حتی یادمم نمیای ،
بعدا واقعا برام تموم میشی
بعدا شاید دیگه من نباشم .
ولی میدونین ،
من عاشق ساعت دوازده شب تا پنج صبحم ؛
دنیا خیلی ساکته آرامش خاصی داره.
دلم برات تنگ شده، گاهی میترسم تا آخر عمرم وقتی بعضی آهنگها پخش میشه یاد تو بیاد سراغم، بعضی ساعتهای روز به این فکر کنم تو الان داری چیکار میکنی، میترسم تا آخر عمر به یاد تو باشم و هیچوقت رهات نکنم، من میترسم همیشه دوستت داشته باشم.
به عنوان جراح، اغلب شنیدهام که بیمارانم توضیح میدهند که چگونه درد را در شب با شدت بیشتری تجربه میکنند. این به این معنا نیست که درد آنها در شب بدتر است. فقط چون در شب هیچ دلیلی برای حواسپرتی وجود ندارد، ذهن ساکت میشود و دردی که تمام روز بوده بیشتر به نظر میرسد. به همین دلیل است که چشمان ما در ساعت دو بامداد باز میشوند و همهی نگرانیها دربارهی آینده یا پشیمانی از گذشته در تاریکی شب به ذهنمان هجوم میآورند.
- مغازه جادویی / جیمز آر.دوتی.
اگه ورژن پرحرف، باحال یا حسود
و غیرتی منو دیدی بهم اعتماد کن ،
تو برام خیلی خاصی.
چه حکمتیه که رو مبل دراز میکشی
خوابت میگیره، میای سر جات
با آرامش بخوابی دیگه خوابت نمیاد؟
می پرسی: خوبی؟
و تمام دغدغههای جهانم میشود، چطور بگویم "خوبم" که بیشتر به دلت بنشیند!
جان دلم ؛
من تمام حال خوبم را ،
برای احوالپرسیهای تو کنار گذاشتهام ...