چطور دلت آمد در این دنیای بر رحم مرا تنها بزاری؛
رفتی و زخمی عمیق بر دستانم گذاشتی.
خاطرات در ذهنم مرور میشود،مانند نمک هایی بر زخم هایم اثر میکنند💔
یه دورانی از زندگیت هست که واسه یه تایمی حالت خوب نیست ، ولی وقتی ازت میپرسن خوبی ؟ دیگه روت نمیشه بگی نه ، خجالت میکشی ، میشینی میشماری میگی خب ، اون بار گفتم نه . دیشب هم گفتم نه . امروز باید بگم خوبم .
اون لحظهای که نمیخوای کسی بپرسه:«چی شده؟»، چون میدونی
اگه بپرسه، اشکایی که تموم روز نگه داشتی، سرازیر میشن<<
ولی من مطمئنم غم وزن داره؛ وقتی غمگینم کندتر میشم، اگر خوابیده باشم نمیتونم بلند شم، اصلا انگار دستگاه پرس داره بهت فشار وارد میکنه.