یه دورانی از زندگیت هست که واسه یه تایمی حالت خوب نیست ، ولی وقتی ازت میپرسن خوبی ؟ دیگه روت نمیشه بگی نه ، خجالت میکشی ، میشینی میشماری میگی خب ، اون بار گفتم نه . دیشب هم گفتم نه . امروز باید بگم خوبم .
اون لحظهای که نمیخوای کسی بپرسه:«چی شده؟»، چون میدونی
اگه بپرسه، اشکایی که تموم روز نگه داشتی، سرازیر میشن<<
ولی من مطمئنم غم وزن داره؛ وقتی غمگینم کندتر میشم، اگر خوابیده باشم نمیتونم بلند شم، اصلا انگار دستگاه پرس داره بهت فشار وارد میکنه.
«ناگهان به حال خود گریستم
چرا که بعد از هر خوشی، نگران بودم که چقدر طول میکشد تا اندوه دوباره به سراغم بیاید.»