eitaa logo
سکوتِ محض
983 دنبال‌کننده
698 عکس
1.7هزار ویدیو
0 فایل
تاریک‌ترین گوشه از یکسال و پنج ماه و بیست روز گذشته. اینجا خودمونی‌ترین اعتراف‌هامه؛ یه دفترچه تخلیهٔ احساسات. _خفن؟شاید، خودمونی؟ قطعا، اینجا فقط برای منه:))))
مشاهده در ایتا
دانلود
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من تا قبل تو خیلی روی چشم ها حساب باز کرده بودم، میگفتم دروغ، راست، غم، خوشحالی، ذوق، خشم، نفرت،عشق همه رو میشه از چشم ها ببینی شاید دهن اون چیزی که تو دله رو نگه ولی چشم نه نمیتونه میگه همه رو برای همینه که انقدر قشنگن چشم ها چون همیشه حقیقت رو میگن حتی اگر به ضررشون باشه ولی چشای تو فرق داشت تو نمیدونم چی بودی چه موجودی بودی فرشته بودی یا شیطان نمیدونم واقعا چون چشاتم دروغ میگفتن، من روی چشات خیلی حساب باز کرده بودم، وقتی منو اونجوری با مهربونی و عشق و ذوق نگاه میکردی تو شب تاریک اخرای شب دم خونه دلم قرص میشد میگفتم این همونه که این همه سال براش صبر کردم و پاک زندگی کردم تا بهش برسم؛ ولی دریغ از اینکه چشات مثل خودت اموزش دیده بودن کار بلد خوب میتونستن دروغ بگن... وقتی شبی که تنهام گذاشتی پشت در اتاقم تو تنهایی هام هق هق میکردم و مامانم با کلی التماس اومد تو اتاق اولین چیزی که بهش گفتم این بود که اما مامان من مطمئنم منو دوست داشت عاشقم بود خودم دیدم چشاشو دیدم وقتی منو میبینه یه برق خاصی تو چشاش موج میزنه مطمئنم مامان میدونی که چشم ها دروغ نمیگن... اروم تر شدم نفس گرفتم و با تردید اشکامو پاک کردم و به صورت مامانم که نور سالن از لای در افتاده بود روش و فقط نگاهم میکرد نگاه کردم گفتم دروغ میگن؟ حتی یعنی چشام دروغ میگن؟ یعنی میتونن تورو همونجور خاص نگاه کنن و فردا شبش دیگه عاشقت نباشن! همونجا پنج شش سالی قد کشیدم تو همون ثانیه... و از هفته بعدش که رفتیم برای تموم کردن کارا دیدم حق با مامان بود، منو دیدی ولی دیگه چشات برق نداشت:) 💔
سکوتِ محض
من تا قبل تو خیلی روی چشم ها حساب باز کرده بودم، میگفتم دروغ، راست، غم، خوشحالی، ذوق، خشم، نفرت،عشق
و از اون روز عزیز رفته من به برق و حرف هیچ کدام چشم ننشستم و دنیا مضحکه ای بیش در پیش چشمانم نبود
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه بار تو یه جمعی نشسته بودم تقریبا بعد از دوماه از نبودت و صحبت از عشق و عاشقی و این داستانا شد شروع کردم حرف بزنم اولش با خنده و شوخی و بعدش بحث کم کم جدی شد و من داشتم صحبت میکردم از یه جایی دیدم همه ساکت شدن حتی خانوم های 40ساله و اینا و فقط تو دهنم نگاه میکنن و با حیرت چشمشون بین منو مامانم میچرخه وقتی حرفم تموم شد اون خانم که دوست مامانم بود و روانشناس بودن و مشاوره های بالینی و ازدواج میدادن و خیلی باهام حرف میزد و یه جورایی از بچگی زیر نظرشون کارام رو جلو میبردم گفت ریحانه تو چقدر نسبت به چهار پنج ماه پیشت بزرگ شدی داری حرفایی میزنی و از چیزایی خبر داری که من تو این 20سال کاریم بهش رسیدم تو چیجوری اینقدرر تا ته ته تهش رفتی دختر... و من لبخند زدم و گفتم بلاخره هر چیزی باید برای مفید باشه دیگه، این دردم فایده اش این بود که تو سن کمم خیلی چیزارو فهمیدم و اندازه یه زن 40ساله تقریبا تجربه و اطلاعات کسب کردم:)))) و تصمیمم اینکه بتونم همه رو اگاه کنم که اتفاقی برای کسی نیوفته و کمکش کنم دمت گرم خیلی بزرگم کردی ولی خب چرا نظر منو نپرسیدی؟ من دلم نمیخواست تو 16-17سالگی انقدر بزرگ شم به خودم بیام ببینم چقدر پیر شدم دلم میخواست مثل هم سن و سالام دغدغه درس، عشق و عاشقی و رابطه داشتم که وای کاش فلانی عاشقم بود کاش فلان کراشمو ببینم و هرچی... انقدر بزرگ شدم با اینکه خیلی بهم کمک کرد این بزرگ بودن ولی خب خسته شدم دوستش ندارم... دلم همون دختر اسکول خنده رو پر انرژی رو میخواد🦦💔
16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شایدم نیاز دارم دیگه اینهمه سختی رو تنهایی تحمل نکنم میدونی یکی باشه که بزنه رو شونم بگه میدونم تو تلاشتو میکنی که ادامه بدی ، که زنده بمونی ، من هواتو دارم ..
690K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این یکی نیز چرا نمیگذرد💆🏻‍♀👀
نوشته بود: بعضی اتفاقا مثل دریان؛ غرقت می‌کنن بعد جنازتو برمی‌گردونن به زندگی.
Arianfar4_5854884510075723330.mp3
زمان: حجم: 20.8M
🎙• پادکست « 14 » 💬• گوينده : 📰• خلاصه پادکست : بعضی شبا زیادی تاریکن از اون تاریکی‌ها که هیچ لامپی نمی‌تونه روشن‌ترش کنه .
داشتم کانال هامو میخوندم که به این جمله بر خوردم{خودتونو با جمله "دوسم داشت" گول نزنید، هیچکی بیخیال کسی که دوستش داره نمیشه.} و این سوال تو ذهنم برای بار نمیدونم چندم نقش بست که چیجوری میشه دوستم نداشته باشه؟! میدونم میدونم از شش روز تاحالا دارم هی متن های بلند بالا مینویسم ولی اخه غیر ممکنه اون حرفا اون نگاه ها اون قول انگشتی ها اون همه اتفاق الکی باشه دروغ باشه... ولی خب دروغه دیگه:)))) *خیلی خیلی یه حال بدیم واقعا... تمام زندگیم پریده، هیچ عکس و فیلمی ندارم تو گوشیم برای بار چهارم باز رسیدم اول خط این همه بجنگ اینهمه تلاش کن لحظاتتو ثبت کن از عزیزانت فیلم و عکس بگیر صوت پر کن با خودت حرف بزن اخرش چی هیچی هیچی 🚬 قلبم شدید درد میکنه و رگ قلبم تیر میکشه ولیی حتی حوصله اینکه بخوام مریض باشمم ندارم...