گاهی فکر میکنم زمان باید با رفتنت متوقف میشد. اما عقربهها بیرحمانه به کارشان ادامه میدهند و هر ثانیه، سنگینی نبودنت را روی شانههایم بیشتر میکند. این روزها، دنیا خاکستریتر شده است؛ رنگها انگار رفتهاند، چون دیگر کسی نیست که با چشمهایش رنگ به زندگی من بپاشد.
نمیدانم چطور باید به این “هنوز” عادت کنم. “هنوز” یعنی هر صبح که چشم باز میکنم، اولین فکرم تویی. “هنوز” یعنی هر آهنگ قدیمی، ناخودآگاه من را به خاطرهای میبرد که تو در آن میخندی. “هنوز” یعنی این دلم، علیرغم همه اتفاقات، هنوز جای تو را خالی میبیند و برایت میتپد.
حتی حالا که سالها از آن روز میگذرد، حتی حالا که باید قویتر باشم، حقیقت این است: من هنوز دوستت دارم. این عشق، نه یک خاطره، بلکه یک زخم شیرین است که حک شده روی روحم. یادگاریای که هرگز محو نمیشود، چون تو بخشی از من شدی که دیگر نمیتواند کامل شود. دلتنگم، به اندازهی تمام لحظاتی که قرار بود با هم بسازیم و حالا باید تنهایی بسازم.
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از کنار غریبه ای رد شدم ، غریبه ای که تمامش را میشناختم .
راستشو بخوای،
دردناک ترین لحظات زندگیم برمیگرده به اون موقع که داشتم ی کار اشتباهی رو میکردم، داشتم دوروغ میگفتم، داشتم قضاوت میکردم یا..
در حین انجام دادن ِ اون کار، داشتم تو ویترین نسخه بهتر خودمو میدیدم، نسخه ای که خودم دوسش داشتم، نسخه ای که اون کارو نمیکرد، نمیدونم چرا ولی همیشه نسخه ای که تو ویترین داشت دست و پا میزد، ولی موفق نمیشد که من وقتی دارم اون کاره رو انجام میدم، بدون مکث، حتی لحظه ای، اون نسخه رو بردارم و بگم بابا..
بسه، تو این نسخه رو داری چرا داری از سیاه ترینش استفاده میکنی؟ نمیدونم شاید نیاز بود. خودم دارم انتخاب میکنم که اون نسخه تو ویترین خاک بخوره یا استفاده بشه..
بنظرم دیگه کافیه.