مامانم همیشه بهم میگه: حتی اگه شب عروسیتم متوجه شدی که اشتباه کردی بیا دره گوش من بگو اشتباه کردم، من عروسی رو بهم میزنم؛
مامان راست میگه، زندگی خیلی کوتاه تر از اونه که تو اشتباهاتمون غرق بشیم.
داری چیزی رو تعریف میکنی یهو دردش توی کل وجودت میپیچه اما حفظ ظاهر میکنی. بزرگسالی همینه. دستاتو حلقه نمیکنی دور گردن مامان زار بزنی، چون خودت دیگه الان یه تکیهگاه محکمی.
معلومه که دلت تنگ میشه. من مهربون ترین و دلسوز ترین آدمی بودم که میتونستی تو زندگیت داشته باشی و از دستش دادی. بزن تو سر خودت ، دلتنگی که چیزی نیست.