تا صبح بیدار موندن...
خوندن پیامامون...
فکر کردن به خواطراتمون...
حرف زدن با خودم...
خیره شدن...
نم برداشتن چشام...
لرزیدن دستام...
انقدر برام بد شدی که فکر کردن بهت نابودم میکنه حتی توی یه لحظه...
انقدر قلبم درد میکنه که میترسم برم درمونگاه...
میترسم دوباره خبر بد بشنوم...
دوباره روزگارم سیاه شه با خبر...
این چند روزه همه نوع خبر شنیدم...
هم خندیدم هم گریه کردم...
هم قهقه زدم هم سکوت کردم و نشستم...
هم تا لنگ ظهر خوابیدم هم تا صبح بیدار موندم...
هم زدم زیر قولام هم تا حد مرگ بردم خودمو...
هنوزم دارم خودمو زجر میدم با نبودتا...
هنوز تا صبح بیدارم...بودی تا نصف شب بیدار بودم...الان که نیستی دیگه کلا خواب کنسل کردم...
قبلا فقط خواب میشد که چیزی یادم نمونه...
الان دیگه خواب هم مسکن ما نیست...
حتما با یکی دیگه به اونم خوش میگذره دیگه...
شانس ما تنهایی بود...
و تمام!
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به پرتگاه غم رسیده گام های من. . .
چو غرق خاطراتمُ غریق بی نجاتمُ:)
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینکه توی دوساعت چهار پنیک بشی خیلی مسخرس و اینکه اینو دست بندازن مسخره تر<<<<<
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک روز کامل آنتن گوشیم پریده بود و هیچ تلاشی هم برای برگردوندنش نکردم. آدم ذره ذره به غارنشینی عادت میکنه.
دوباره زمان از دستم در رفت...
خیلی بدهها...
یهویی غرق یه متن یا کیلیپ ها حرف با تایم یا...بشی...
اصلا خیلی بده یهویی بری تو فکر...
خیلی بده یهویی برم تو خواطرات و برنگردی...
خیلی بده من وجود دارم...
خیلی بده من تو خواطراتتونم...
همتون...
حتی رهگذرها...
همیشه مایه ننگ بودم...
کاش از زندگیتون حذف شم...
و از دنیاتون...
برای انسانبودن زیادی ناکافی هستم.
دوست داشتم گل بابونهای باشم که با بوسهی خورشید، روزهایش گرم میشد. ابری نرم که در آغوش باد، سفر را تجربه میکرد. درختی کهنسال که آرزوهای کودکان را میشنید و با لبخندی به بازی آنها نگاه میکرد. نور خورشید که امید را به زمین میبخشید. آهنگ موردعلاقهی یکفرد که لحظات را با آن زندگی میکرد. کتابی که کلمات محزون را در آغوش گرفته بود. یک روح، یک قلب، چشم، پروانه. دوست داشتم هر چیزی باشم جز آدمیزاد اندوهگین.
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تعهد داشتن به کسی که نسبت بهت بی تفاوته،خیانت به خودته.
338.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من فهمیدم دلیل نصف ناراحتیام اینه که به جای خوب فکر کردن و گریه کردن راجبشون، ایگنورشون میکنم.