خب بعدداز افطار دوتا کارگاه داشتیم، ساعت حدود ۱۱ شب بود
که گفتن مهمان ویژه دارن🛐
و بعدددد فهمیدیم همسر شهید سید احسان حاجی حتم لو اومدن🥺😭
از شهدای مدافع حرم که مسجدی که ما رفتیم هم اومده بودن
/مسجد قدمگاه چند تا دیگه از شهدای مدافع حرم هم بود/
واسمون داستان از قبل ازدواجشون و خاستگاریشون تا موقعی که فهمیدن همسرشون شهید شده گفتن😭
خیلییییی خوب بود🥲
صحبت هاشون دقیق مثل مامان محدثه بود🥺❤️
آخر که گفتن سوال دارید بپرسید
از جایی که صدام گرفته بود (🗿)
گفتم دوستان بپرسن دلتنگ میشید چه کار میکنید؟
و جواب دادن
گریه-
و مناجات خوانی آخر شب 😭❤️🩹
واقعا حالمو خوب کرد، بهش نیاز داشتم] 😢🛐
خلاصه که بعدش واسه کارهایی که قرار بود تو مدرسه انجام بدیم، کارگاه داشتیم و افطار☕️🥪
یکی از حرکت های جالبی که مسئول ها زدن، این بود که هر کس تویه کاغذ دعاهاشو مینوشت
و قاطی میکردن و هر کی دعای یکی که حتی نمیشناختش رو برمیداشت و برای اون فرد از ته قلبش دعا میکرد که اجابت بشه دعاهاش🥺❤️