و مناجات خوانی آخر شب 😭❤️🩹
واقعا حالمو خوب کرد، بهش نیاز داشتم] 😢🛐
خلاصه که بعدش واسه کارهایی که قرار بود تو مدرسه انجام بدیم، کارگاه داشتیم و افطار☕️🥪
یکی از حرکت های جالبی که مسئول ها زدن، این بود که هر کس تویه کاغذ دعاهاشو مینوشت
و قاطی میکردن و هر کی دعای یکی که حتی نمیشناختش رو برمیداشت و برای اون فرد از ته قلبش دعا میکرد که اجابت بشه دعاهاش🥺❤️
به پایان آمد این دفتر
حکایت همچنان باقیست...🦋
_
نمیدونم چطور باید این فصل رو جمع کنم...
فقط میدونم که روحم به همچین مسجدی نیاز داشت.
جایی برای خلوت، برای خودسازی، برای بازگشت به اصل.
یاد گرفتم مسئول باشم، نه مشغول.
و چه فرق بزرگیست بین این دو...
خوشحالم که سه سال، لیاقت حضور در اعتکاف رو داشتم.
و امسال... امسال یه چیز دیگه بود.
یه جور خاصی به دلم نشست.
به یادتون بودم، ویژه.
و حالا که برگشتم، دلم میخواست اینا رو برای محدثه تعریف کنم...
ولی فقط مینویسم.
شاید اونم یه جایی، یه وقتی، دلش بلرزه از همین واژهها...
و بفهمه که هنوز، هنوزم به یادشم. 😔❤️🩹