« دࢪ ݼوالـے پࢪواز »🇮🇷
_
هفته ی پیش که انشا داشتیم
من و یکی از دوستان با هم نوشتیم.
با اینکه معلم انشامون گفته بود بیشتر از ۲*۳ صفحه نشه من ۱۰ صفحه نوشتم، تازه نصفشو نگفتمم همش خلاصه بود🤌🏻
خلاصه برق هارو خاموش کردیم
و دیگه خودتون تصور کنید
متن گریه دار+برق خاموش+و منی که داشتم گریه میکردم و میخوندم
فضای کلاس عجیب احساسی بوددد🥺
اکثر بچه ها داشتن گریه میکردن حتی کسایی که محدثه رو ندیده بودن حتی معلممون 😭
اصنن یجوری بودد تو دلم گفتمم خدایاا امسال درباره شهادتش خوندم
سال بعد بیام بگم:یه شب معمولی بود که یهو یه صدایی اومد،ألا یا أهل العالم أنا الإمام القائم» ❤️🩹
🥺🌿 ۳۱۳ نفر شدیم…
۳۱۳ دل، ۳۱۳ نَفَس، ۳۱۳ چراغ روشن برای یاد محدثهی نازنینمون.
هر کدوممون با یه قصه، یه دلتنگی، یه عهد…
اینجا فقط یه کانال نیست، یه قرارگاه دله؛
قرارِ دلهایی که هنوز به روشن شدن شبها ایمان دارن.
ممنونم که هستین، که با همیم، که اینجا رو ساختیم برای یاد کسی که هنوز کنارمونه…
و شاید همین جمع کوچیک، یه قدم باشه…
به سمت اون صبحی که قراره بیاد.
به سمت نجات.
به سمت ظهور…🫂
https://eitaa.com/PurpleButterfly313
« دࢪ ݼوالـے پࢪواز »🇮🇷
_
ناشناس گفتید عکس انشا رو بزار، واستون تایپ کردم🥲
#از_رفاقت_تا_شهادت
پارت①
بعضی رفاقتا از همون روزای اول مدرسه شروع میشن
وقتی هنوز بلند نیستی درست مداد دستت بگیری، ولی یه نفر هست که باهاش همه چی آسون تر می شه.
محدثه برای من اون آدم بود، از کلاس اول کنارم نشست و شد عین خواهرم
با هم بزرگ شدیم
با هم خندیدیم
با هم گریه کردیم
تا اون روزی که برای آخرین بار اومد پیشم یه جور خاص
یه جور خداحافظی طور
و بعدش
اون لحظه ای که فهمیدم دیگه نیست
نه که فراموش شده باشه
نه؛
فقط دیگه نمیتونم بغلش کنم.
رفاقت من و محدثه از کلاس اول از وقتی مامان هامون باهمدیگه دوست شدن شروع شد و هر چه میگذشت من و محدثه با هم صمیمی تر میشدیم،
کلاس اول
دوم
سوم
چهارم
کلاس پنجم شده بودیم دو تا رفیق جینگ، کل مدرسه میدونستن ما با هم دوستیم و همه میشناختنمون
•ادامه دارد....
#از_رفاقت_تا_شهادت
پارت②
اما دست بر قضا روزگار به ما حسودیش شد. آخرای سال پنجم محدثه مدام میگفت «بابام به خاطر شغلش بهمون انتقالی دادن تهران دیگه باید بریم»
هر بار که اینو میگفت فقط نگاش میکردم نمیدونستم باید بگم(خوشحالم داری میری یه جای بهتر) یا بگم(توروخدا نرو من بدون تو تنها میشم)
با اینکه سال آخرمون بود ولی اومدیم علم الهدی
روز ها تند و تند میگذشتن و من هر روز با یک دلهره جدید بیدار میشدم، دلهره ی اینکه شاید امروز محدثه بیاد و بگه(ریحانه خداحافظ فردا می ریم تهران)
اصلا حالم خوب نبود. منی که توی این چند سال جز محدثه هیچ دوستی نداشتم، حالا داشتم همون یک دونه رو هم از دست میدادم
محدثه رفت تهران...
ولی اینکه رفت تهران دلیلی برای قطع شدن رفاقتمون نبود مقصد از تهران به مشهدشون، گرگان بود.
حتی اگه فقط یک ساعت وقت داشتن میومد خونمون، باباش و مامانش و محمدرضا داداش کوچیکترش، میرفتن خونه ای که قبلا گرگان داشتن تا استراحت کنن
و من و محدثه بی خیال آدم و عالم می نشستیم کنار هم و دلتنگی هامونو برطرف میکردیم.
•ادامه دارد....
644.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تــــولـــدت مـــبـــارکـــــ ـ🌿🌸