و در نهایت ؛ خودکار سیاهم مرا از غرق شدن در باتلاقی که زندگی مینامندش ، نجات داد.
-t
هدایت شده از تقدیمی هاتون
از اوای ابر ها برای..
𝒜ilurophile
در انتهای یک کوچهی باریک، خانهای بود که همیشه یک گربه روی دیوارش مینشست.
هیچکس صاحبش را نمیدید؛ فقط هر صبح، کنار همان دیوار، ظرف کوچکی از شیر و کمی غذا پیدا میشد.
یک روز دختربچهای پرسید: «کی هر روز بهش غذا میده؟»
پیرمرد همسایه لبخند زد و گفت: «کسی که فکر میکنه اون گربه به غذا نیاز داره.»
دختر گفت: «ولی شاید فقط به یه دوست نیاز داشته باشه.»
فردای آن روز، به جای ظرف غذا، کنار دیوار یک پتوی کوچک گذاشت.
گربه چند دقیقه از دور نگاهش کرد، بعد آرام جلو آمد و روی پتو نشست.
دختر خندید.
از آن روز، هر عصر میآمد و کنار گربه مینشست؛ بدون حرف، بدون توقع.
چند هفته بعد، گربه دیگر فقط روی دیوار منتظرش نمیماند.
پشت در خانه مینشست.
انگار بعضی دوستیها اصلاً با حرف شروع نمیشوند؛
با اعتماد شروع میشوند.